تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

آخرین کامنت پست قبلی رو سجاد برام گذاشته.سجادی که نمی شناسمش و فقط می دونم یکی از میلیاردها مخلوق خداست که اتفاق مرا با نوشته های او آشنا کرد.شاید آن اتفاق منتظر همین باشد.
نوشته وبلاگ سجاد منو یک جوری ملتهب  کرد.نمی دونم این چیه؟این چه حالیه که عقل/جسم /احساس و روح همه با هم هماهنگ می شوند تا یک حقیقت را به دنیا بیاورتد.
حقیقتی که با خواندن داستان دانیال قطره قطره از روح می چکد.
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:39 توسط صبا حسینی| |

وقتی در سالهای دبیرستان خانم ربانی شعر "از کجا آده ام آمدنم بهر چه بود-----به کجا می روم آخر ننمایی وطنم....مرغ باغ ملکوتم ..."     را معنی می کرد فقط به عنوان درس فارسی و علاقه ای که به خانم ربانی داشتم آنرا می شنیدم و بعد یاد می گرفتم.اما آن روزها این برایم مسئله ای نبود.
جوانی و خواسته ها و هیجانات آن روزها آن قدر گاهی گرفتارم می کرد و چون جوان کم رویی هم بودم سر در خود می شدم که هیچ وقت به مسائل شاعران توجهی نمی کردم.
من دین را از پدرم یادگرفته بودم و این دین هم برایم مسئله ای نبود.اصلا به چشم مسئله به آن نگاه نمی کردم.ولی ارتباطات همیشه برایم مسئله بود.نمی دانستم چطور ارتباط کامل و موثری برقرار کنم.
موثر یعنی ارتباطی که هم منظور خودم را خوب برسانم و مطرح کنم و هم از این ارتباط کلمه ای بگیرم.همیشه درگیر این ارتباط بودم.هیچوقت به ناموفق بودن در درس یا شغل یا درامد هم فکر نمی کردم.همه چیز برایم روال عادی و معمولی داشت و با کمی تلاش می شد به دست آورد.
وقتی ثمره تلاشمان را با خود تلاش به دست می آوردیم اتفاقا وقت فکر کردن در باره مسائل عمیقتر زندگی بود نه حالا که خود تلاش کم ثمر تمام وقتمان را می گیرد.در هر حال تمام فکر من به ارتباط معطوف می شد.و تمام راهنمایی که می توانستم را در این مورد می گرفتم...تا ازدواج...ارتباط بالاخره برایم از شکل مسئله ای پیچیده درامد و من کم کم بزرگ شدم.یعنی توانستم در اجتماع جای خودم راپیدا کنم.

اما هر چه مسائل ظاهریم در زندگی حل می شد چیزی در درونم صدا می زد.مثل مرده ای که توی قبر زنده شده باشد و من نمی دانستم چیست و کیست.؟
اصلا از گرهی که در وجودم باز نشده مانده بی خبر بودم.نمی دانستم سر منشا همه تحولات در درون خود من است.چیزی بیرون از وجودم نمی تواند کمکم کند.تا...
من همیشه منتظر بودم.منتظر اتفاقی....استادی....نمادی....کلمه ای....
این اتفاق دائم در اطراف من میفتاد .چیز عجیبی هم نبود.ولی من وسایل دیدنش را نداشتم.تا آن روز
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:24 توسط صبا حسینی| |

ما نسل چندمیم؟

نسلها از انقلاب شروع شد و ما نسل دوم آن بودیم.حالا این روزها انقلاب به نسل چهارم رسیده نسلس که خود انقلابی دیگر است.اما چرا این انقلاب دیگر اینچنین بی محابا راه می افتد و خود را به قلب خطر می زند؟در حالی که زندان دوباره را همان نسل اولی می کشد؟
آیا از نسل اول انقلاب تا نسل چهارم روایتها سینه به سینه و گوش به گوش منتقل شده و نسل چهارم بر اساس دانسته ها خطر می کند یا روایتی دیگر او را میرحسینی کرده؟
میرحسینی که سالها سکوت کرد.سالها مطالعه کرد.سالها شاگردی کرد.و حالا هنوز هم متواضعانه حاصل تجربیاتش را در برابر این ۴ نسل قرار داده؟
آیا ما اگر نسل اول انقلابی دیگر باشیم حرفی برای نسلهای بعد داریم؟
چه نسبتی است میان سبز داخل ایران و سبز ترک وطن کرده؟چه نسبتی است میان این دو  زندگی و این دو خواسته و این دو حرکت؟
خطر/میدان/باتوم و زندان   و شعار/شعار/شعار؟
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:26 توسط صبا حسینی| |

دیروز روبروی بیمارستان نشسته بودم.تمام محوطه پر بوذ از نیروهای باتوم به دست و سپر دار.با شکلهای مختلف.پسر جوانی از همین نیروها داشت روی پله سیگار می کشید.گفتم راهپیمایی که تمام شد چرا شماها هنوز ایستادین؟
گفت ۵ بعد از ظهر!
گفتم تا اون موقع می خواین وایسین؟
بعد گفتم:واقعا می زنی؟
گفت:خداییش تا حالا یک نفرم نزدم.بعد رفت
عرض خیابون از دو طرف پر نیرو بود.یک دفعهدیدم دو دختر جوان رو چشم بند زدن.دخترها دفاعی نمی کردن فقط مرتب سرشونو بالا پایین می بردن.دستاشون پشتشون بود.از پسرای روی پله پرسیدم چرا اینا رو گرفتن/؟گفتن نمی دونیم.فقط درست مثل صیادهای منتطر شکار همه نیروها ریختن اونطرف تا شکار زتهای بسیجی یا پلیسو خوب ببینن.(دشتتون مبارک)
خیابان طالقانی تا نزدیک لانه پر بود از اتوبوس.راه برای رفتن به اندازه یک پیاده رو باز بود.و خیابان مملو از نیرو.سبز ها اونجا نبودن و اونها در غیاب سبز ها منتظر لقمه ای چرب بودند.
.
پسرک گفت تا امروز آخر مراسم صبحگاه مدرسه می گفتیم:یا حسین.
اما امروز گفتند بگید:یاعلی.
گفتم چرا؟
گفت:چون بچه ها بعد از یا حسین/می گفتند :میرحسین...
.
نوجوان می گفت:امروز بیشتربچه های مدرسه :سبز"پوشیده بودند.
.
من ازین اتفاقات خوشحال نیستم.دلم گرفته.اینها خود حرکت نیست.نمایش یک حرکت است.
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:51 توسط صبا حسینی| |

یکی یکی زنگ می زنند و خداحافظی می کنند.
هر سال با این خداحافظی ها دل منو هم با خودشون می برن و اشکمو درمیارن.
فکر کردم اونا می رن خونه خدا ولی خیلیا می رن پیش خود خدا .
چرا هیچوقت دلم غنج نمی ره جای اونا باشم؟
*
چرا بچه ها هر جا باشن می خندن؟
چرا جوونا هر جا باشن فضا رو پر می کنن از سر و صدا ؟
ولی بزرگها هر جا هستند اگر تنها باشند توی دریایی از فکر غرق می شن؟
چرا سرمایه های شادی را با بزرگ شدن می بازیم؟
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:53 توسط صبا حسینی| |

 


 المعروف بقدر المعرفه؛ انسان‌ها به قدری که بصیرت و آگاهی از خود به نمایش می‌گذارند در خور نیکویی‌ها قرار می‌گیرند. کما این که در این چند ماه مردم ما بیش از آن که از رنج‌های خود گنج به دست آورده باشند از برکات خردمندی خود بهره‌مند شده‌اند.

چیزی که ما می‌توانیم از این ماجرا بیاموزیم آن است که خود دچار افراط نشویم. دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – مخالفان مردم صحنه را ترک می‌کنند. آیا آن روز باید کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند؟ آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلی‌اش کسی را ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند. ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم. باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم. باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم.


نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:4 توسط صبا حسینی|



       ای امام رضای عزیز!


می دونی که خیلی دوستت دارم.وقتی پشت اون دیوار می رسم خودمو می چسبونم بهش


به تو نزدیک بشم.می دونم که منو می بینی و صدامو می شنوی اما من تو رو نمی بینم


و صداتو نمی شنوم.اما اگه می تونستم یک بار صداتو بشنوم چی می شد؟

شاید دستگاه ضبطم قدرت نگه داری صداتو نداشت.

ای آرامشگاه قلب من!دستمو بگیر تا آرامش را در نبض تو بجویم...آرامشی از جنس رضایت
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:56 توسط صبا حسینی| |

من یک آدم معمولیم.خیلی معمولی.نه در دوران تحصیلم شاخص خاصی بودم.نه شاگرد اول و نه بعدا روزنامه نگار مشهوری شدم.نه کسی مرا می شناسد نه کسی جایی با من عکس میندازد.

همیشه تنها نقطه مثبتم در کار قلمم بوده.همه گفته اند قلمت چقدر خوب است. ولی به خاطر قلمم هم هیچوقت نه جایزه گرفته ام و نه تشویق شده ام.اما شادم و خوشحال.

دوست دارم با هر کسی ارتباط برقرار می کنم خوشحال و پر امید از هم جدا شویم.

امروز توی خیابان خوارزم منتظر ایستاده بودم تا همسرم بیاید و با هم به خانه برویم.باران میامد و همه جا خیس بود.زیر طاقی ایستاده بودم تا خیس نشوم.سرد بود.زنها و مردها یکی یکی میامدند و سوار ماشینهایشان می شدند و می رفتند.هیچ کس مرا نمی دید.همه در فکر سرعتی بودند که آنها را به خانه برساند.کسی مرا نمی دید.
به دو طرف خیابان نگاه کردم.درختهایی را دیدم که کم کم رنگ به رنگ شده بودند.بعضی هنوز سبز بودند و سبز می ماندند.بعضی یواش یواش زرد می شدند با احتیاط و بدون عجله.و بعضیها قهوه ای.

منظره همانی بود که عاشقش بودم.من چشمم را آنقدر باز کردم تا هوای یک روز باران خورده پاییز را به اعماق وجودم ببرم.هیچکس مرا نمی دید ولی من می دیدم.من منظره ای را می دیدمکه چشمم اجازه می دید.من هوایی را فرو می دادم که بینیم اجازه می داد.و من مست پاییزی شده بودم که بدون هیچ عجله ای رخ می نمود.
من او را نمی دیدم.این بار.اما او ما را می دید و نقاشی می کشید تا من در این شهر پر عجله دمی آرام یابم.درود بر آن نقاش دیدنی.

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 17:43 توسط صبا حسینی| |

جمعه بالاخره بعد از چند روز مریضی با بیدار شدن صبح فهمیدم حالم خوبه.از همیشه زودتر بیدار شدم.آمدم پایین.آشپزخانه را مرتب کردم و چای و تخم مرغ درست کردم.سرحال سرحال بودم.عصرشم قرار بود بریم عروسی.
همسرم که آمد پایین گفت :محمود تب داره!
گفتم:ای وای...
داشت مثل کوره می سوخت.کلی التماس کرد که می برندش دکتر آمپول نزنه.وقتی با باباش برگشتن گفتن که "آنفلوآنزا"ست.
من دیگه تحمل تو خوندنو نداشتم.مضاف بر اینکه محمود مرتب گریه می کرد و پاهاشو می کوبید به زمین.داد و بیدادم درومد.شوهرم محمدحسینو برده بود کفش بخره.من دیگه فیتیلم پایین پایین بود.
.
.
بعد از ناهار حال و هوام عوض شد.تحملم یک دفعه بالا رفت.شروع کردم با محمدحسین به کار کردن و درس و مشق.بعد هم به همسرم گفتم شما دو تا برید عروسی.
وقتی اونا رفتند عروسی محمود بی حال خوابیده بود.
"خدایا اگه محمود دیگه بلند نشه"؟    اشک امانم نمی داد.صدای نفسهاش برام بهترین آواز بود.
با تمام وجود محمود رو از خدا خواستم.
محمود چشماشو وا کرد.گفت:مامان چرا گریه می کنی؟
گفتم آخه تو نه حرف می زنی نه می خندی.خونه خالیه از خنده ها و شیطنت های تو.با چشمای تبدار و بی حالش منو نگا کرد و گفت:گریه نکن.
اشکها خودشون می ریختند.
عشق تمام وجودمو گرفت.بچه عزیزم!
سه روزه عاشقانه کنار همیم.امروز چشماش وا شده.
خدایا شکر.خدایا شکر.
چقدر بعضی از نعمتهای بزرگت برای ما کوچیک به نظر میاد.
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:38 توسط صبا حسینی| |

ای دختر رعنا.....نیلوفر


ای پسر معنا شاه پسر......

بیاین که خس و خاشاک ارزون شد...خس خاشاک فراوون شد...بیاین که آتیش زدم و ارزان...

برا سیزده آبان

بابا ما کاره ای نیستیم...خس و خاشاک که زدن نداره

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:33 توسط صبا حسینی| |

 از دفعه قبل که سرما خوردم یک هفته می گذرد که دوباره مریض شدم.

امسال مقاومتم کم شده و تند تند میفتم.

امروز دیگه خودمواز تو قرنطینه در اوردم.

حالا هوای پاییز و شهر کتاب و دل بی تاب.اما پیری زود خودشو به رخ آدم می گشه.پیری یعنی بازنشستگی پیش از موعد.سن و سال نداره.وقتی دیگه علاقه ای به اجتماعات و کارهای بیرون از خانه نداری این خودش نوعی بازنشستگیه.دیگه دلم در تب و تاب گرفتن یه خبر یا دغدغه اجتماعی نیست.می پرسی چرا؟
از سال ۷۷ که روزنامه ایران در گروه فرهنگی منو معلق کرد و فرستاد گروه اندیشه کم کم این حال پدیدار شد.رفتم اندیشه.دبیر اندیشه خبرنویسی نمی دونست و برای خبر هم هیچ اصالتی قائل نبود.من خودمو به آب و آتیش می زدم برای خبر.بعد که می رسید روزنامه چون دبیر نمی دونست خبر چیه اصلا تو شورای تیتر از گروه ما خبری خونده نمی شد.
رفتم تقاضای کار در گروه گزارش رو دادم.عشقم گزارش بود.بعد هم چند تا گزارش و مصاحبه ناب دادم دست دبیر گروهش.بهم قول داد ازم حمایت کنه.رفتم پیش مدیر مسئول قبول نکرد برم گروه گزارش.کم کم روزنامه های دوم خردادی شکل گرفت.همه جا سر زدم.بچه های روزنامه ایران کم کمک وارد این روزنامه ها شدن.منم گاهی جایی قلم می زدم.همه می گفتن کار تو اصلاح نمی خواد اما دعوت به کار نمی شدم.در این تک و دو رفتم ببینم چرا کارامو گروه گزارش چاپ نمی کنه.دبیر گروه گفت کارا گم شده!
من اونوقت محمود رو تو راه داشتم و به همین دلیل استراحت مطلق هم داشتم.بعد از به دنیا آمدن محمود دیگه کار گیرم نیومد.عوضش دوستام برا خودشون این ور و اونور دبیر شده بودن.مریم سامانی همیشه همه جا ازم دعوت به کار می کرد.رفتم تو گروه خانواده (ضمیمه)روزنامه ایران.هم زمان فوق لیسانس هم می خوندم.دوباره سال ۸۰ باردارشدم و مشغول نوشتن پایان نامه.در ضمن تو صدا و سیما هم کار می کردم.کار پروژه ای.محمدحسین که به دنیا آمد دیگه کارو گذاشتم کنار.از مطبوعات فاصله گرفته بودم.
کسی کمتر منو می شناخت.و از طرفی فضای کار تغییر کرده بود.من دیگه مثل دوران تجرد نمی تونستم تا ۹ شب بیرون خونه باشم دنبال خبر.
بودن در خانواده برام یک اصل بود.و البته مورد انتقاد آدمهای فعال اجتماع هم بودم.
اما عشق به خبر منو کشوند به تاسیس خبرگزاری دانشجویان دفتر علوم پزشکی ایران.بالاخره تونستم راه بندازمش.با تمام همتم کارمی کردم.خبرگزاری خیلی خوب با کمک محبوبه حسین زاده/مونا کربلایی/ارمغانجوادنیا و فاطمه شاهمرادی کار می کرد.
تا اینکه دفتر مرکزی ما رو محدود کرد و منم رفتم کنار.حالا نصفه نیمه با این دفتر همکاری دارم اما بدون عشق.دیگه عشقی به کارهای بیرون ندارم.و تنها عشقم در خانواده است.
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:31 توسط صبا حسینی| |

وقتی دبیرستان بودم مدیر خوبی داشتیم که خونشون تو خیابون جیحون بود.خانم مدیر بعد از تعطیلی راهی را با ما پیاده میامد تا دم در مهدکودک پسر ۴ ساله اش.برای ما خیلی این پیاده روی عصرانه با خانم مدیر شیرین بود.او مارو تو این راه نصیحتهم می کرد انتقادم ازمون می کرد درددل هم باهامون می کرد.خانم مدیر که دوران موشک باران در دزفول کار می کردهمیشه از شنیدن خبر موشک با ران دزفول دردمندانه ما رو به سکوت فرا می خواند.اما همه شیرینی این دوران بودن صمیمی با مدیر بود.کم کم ما درسمون تمام شد.و همه در دانشگاه قبول شدیم.خانم مدیر هم رفت شهرک غرب.کم کم ارتباطمون کم شد با هم.اما هنوز گاهی می دیدمش یا به خونه اش می رفتیم.
خانم مدیر ما رو می گفت که خیلی دوست داره و همین دوستی رو وقتی نشون داد که من ازش تقاضای کار کردم.این تقاضا یک هفته بیشتر طول نکشید و خانم مدیر در نامه ای نوشت که تقاضای تو فکر منو خیلی مشغول کرده.و این که فکر می کنم تو به درد کار فرهنگی نمی خوری!
کم کم خانم مدیر از اونجا رفت و مدرسه ی بزرگی تاسیس کرد.اول مدرسه کوچک بود ولی با درایت ایشان وسعت یافت و شد یکی از پولدارترین و معروفترین مدارس دخترانه تهران .
حالا دیگه خانم مدیر وقت نمی داد.جواب تلفنهامونم کمتر می داد.واس ام اس ها رو فقط گاهی جواب می داد.
خانم مدیر اونقدر نکته های به یادموندنی داشت که اگر در اون بالاها وقت دیدار پایین های شهر رو نداشته باشه به یاد من بمونه...
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:50 توسط صبا حسینی| |

دیشب من و شوهرم رفته بودیم خرید.برا پاتختی.
خیلی گشتیم تا هدیه مناسبی پیدا کردیم.شاد بودیم و کلی شوخی کردیم.عروس خواهر شوهرمه.
وقتی از میدان آرژانتین رفتیم بالا زن جوانی بچه به بغل منتظر تاکسی ایستاده بود.شوهرم گفت بذا بینیم این زن کجا می ره؟
سوار که شد فهمیدم بچش مریضه.خودشم با صدای ضعیفی حرف می زد.گفتم :
بچه چشه؟
گفت:خونریزی کلیه داره.
گفتم :برده بودیش بیمارستان کسری؟
گفت:آوردم دکتر/گفت باید عکس بگیری.بردم دولتی نداشت.اینجا هم گفتند ۳۰ هزار تومن می شه.برا ۳۰ تومن عکس ننداختن.
زن چند متر بالاتر پیاده شد که بره داروخونه.بچه از ماشین که پیاده شد سرپا نشست رو زمین.
یه کم که رفتیم بالاتر گفتم:چرا بهش نگفتم بره "هاشمی نژاد؟بیا دور بزنیم ببریمش هاشمی نژاد.
شوهرم گفت:می خواست بره داروخونه..
ما رفتیم و دور شدیم.همه شادی خرید برای عروس اشک شد.غم شد.و در چشم من جمع شد و سر خورد پایین.
غمها خودشون همیشه سر می خورن میفتن رو زمین!
با خودم گفتم:خدایا ممنونتم که نذاشتی من تو دنیای خودم غرق بشم.اما اشکمن به چه درد این زن تنها می خوره؟
خدایا!آیا شهر ما "علی" دارد تا بچه های یتیم را روی پشتش بنشاند و راه ببرد تا خوشحال شوند؟
آیا "علی" دارد تا در یک شب تاریک زن تنها و بی پولی را به مقصد برساند؟
زن در تنهایی خودش محو شد در این شهر شلوغ و من ماندم با التماس نشانی از این زن یا آن علی...
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:11 توسط صبا حسینی| |

        بچه هاروووزتون مبارک
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 9:10 توسط صبا حسینی| |

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:50 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin