من نسبت به نتیجه انتخابات اصلا نه بدبین هستم و نه نگران.چون حقایقی با این انتخابات روشن شده که شاید تا ۲۰ سال دیگر هم روشن نمی شد.و خونهایی ریخته شده که دامنگیر می شود. ونفرین هایی شده که دیگر دست جمهوری اسلامی به دستگاه نفرین پردازش نمی رسد.
این انتخابات نه تنها ما را افسرده نمی کند بلکه راه صد ساله را یک شبه کرده.
بوی تولد نوزادی می آید.
فقط در اظهار نظرهایمان انصاف و ادب را فراموش نکنیم.
مثل همیشه میرحسین موسوی به من چیزهای زیادی یاد داد حتی اگر کشته شود.
مردی گفت من نمی گیرم اینا همانهایی هستند که کارناوال عصر عاشورا رو راه انداختند میرحسینم مثل خاتمیه و حالا سبزپوشها رو راه انداخته.
گفتم کارناوال که دروغ بود ربطی هم به خاتمی نداشت گفت من خودم دستگیرشان کردم از خاتمی پول گرفته بودند.
مرد گفت:من خودم اطلاعاتی بودم.
گفتم وقتی مردم و همین سبز پوشها دوستشان دارند چه کار باید کرد.؟
مرد اطلاعاتی گفت:نتیجه انتخابات نشون می ده...
پ.ن۱:
آیا کسی از نتیجه انتخابات با خبر است؟
پ.ن۲: اگر کسی را گرفتید چرا در تلویزیون با او مصاحبه نکردید تا بگوید از خاتمی پول گرفته؟
پ.ن۳:مگر اطلاعاتی ها می توانند بگویند ما اطلاعاتی هستیم؟
پ.ن۴: آیا تمام تلاش خودم را برای آمدن میرحسین انجام داده ام؟
انگار ۴۰ سالگی مرحله درونی شدن خصوصیات رو می طلبه و البته در کنار اون نقش های بسیار زیاد و از سویی فکر کندن از فضای دنیا.
این روزها خودم رو دقیق و عمیق زیر نظر قرار می ئدهم تا گفته نابجایی دز کلامم نباشد و رفتار نابجایی بروز ندهم.می خواهم خودم را آنطور که دوست دارم بسازم.
از دوستانم عذر می خوام به دلیل خرابی کامپیوتر خانه که نمی تونم بهتون سر بزنم اما از نوشته هاتون انگار خودتونو می بینم.همتون باعث دلگرمی هستین.از فاطمه و مریم و لاست دستینی و سامیه و نسل چهارمی و سینما آزادی تا آگاه و احسان ولی زاده و گنبد نیلی و تاتا و اکالیپتوس و دوستان قدیم مثل اثر انگشت...
اگه کامپیوتر بخریم امسال تند تند میام دیدنتون.منو فراموش نکنینا!
معلم و روزنامه نگار روزی پیش از این
مثل ذوق زده شدن بچه ها از تخم مرغ شانسی.بازیی که حتی نمی دانی از این یک حق رای چگونه استفاده کنی.
این بازی حالا چند تا بازیگر حرفه ای هم داره.
و چند تا بازیگر دغلباز سوئ استفاده گر.
قاعده هاشو بلدیم؟
امیدوارم در هر عیدی ما هم برای خودمان حرفهای تازه ای داشته باشیم.
من یک روزنامه نگارم.یک مادر.بارها به شوق دیدارتان سر از پا نشناخته آمده ام و دیدمتان.حتی عکس هم گرفتیم.می خواهم بگویم دوستتان دارم.اما فکر می کنم شما نگاه مردم عادی را نمی بینید و وضع ما را درک نمی کنید.شما دلتان را به کسانی که پر سر و صدا هستند و تند می گویند و تند می نویسند و درد خانه و بدهی و حقوق سر برج ندارند گرم کرده اید..ببخشید.اما خاتمی بزرگوار شما در این 3 ساله غیر ریاست جمهوریتان هم سعی نکردید یک آدم عادی باشید.شما کارهای بزرگی کردید ولی خیلی از افراد باخدا در دولت شما رنج کشیدند و خیلی حجب و حیاها پاره شد.شما خودتان هم در ملاقاتهایتان آدمهای با حجب و حیا را کمتر تحویل می گرفتید.یعنی بی زبانها همیشه بی پناهند.در صورتیکه این کارهایتان پیش خدا دفاعی ندارد.من همیشه از آمدن دوباره شمامی ترسم با اینکه رای هم بهتان می دهم.اما با نگرانی.یک بار هم که شده مثل مردم باشید.دوست دارم نامه به دستتان برسد و جوابش را بدهید.
یک طرف علی (ع) می جنگید طرف دیگر هم دشمن .
دشمن گفت:علی (ع) چه شمشیر خوبی داری کاش آنرا به من می دادی.
علی(ع) هم شمشیرش را انداخت جلوی او.مرد گفت:شمشیرت را به من می دهی؟جنگ است ...
علی(ع) گفت:وقتی کسی از آدم چیزی می خواهد از جوانمردی دور است که به او ندهی.
وقتی اومدم تو حیاط دیدم بارون میاد چه کیفی کردم از هوای تازه و بارون خورده.
وقتی بوی عفونت بخشرو پر کرد حالم به هم خورد و در اتاق مامانمو بستم.زنی که بوی اتاقش پیچیده بود التماس می کرد نبرنش بخش دیگه ای.ولی پرستارا بردنش سی سی یو.
وقتی زن هم اتاقی مامانم با لهجه ترکی و صدای آرومش التماس می کرد برا پا دردش آمپول بهش بزنن فهمیدم پرستارا ی این بخش فقط اسم دردو شنیدن.نمی دونن درد یعنی چی؟
وقتی زن روبرویی رو دیدم که نفس نداشت پیش خودم گفتم کدوم لحظس که سلامتی از دست یک مادر فرار می کنه؟
گاهی می خواهی به لحظه ای زیبا بچسبی و جدا نشوی
گاهی نمی توانی بفهمی یا نمی خواهی انگار زمان برایت همانجا متوقف شده است
گاهی می خواهی برای همیشه بخواب
گاهی شجاعت ورود به حادثه ای نا میمون را میابی اما با ناباوری
گاهی باید تنها خودت در این باور قدم بگذاری
گاهی به تنهایی تصمیم این باور برایت ارزش دارد
گاهی از روی حادثه سر می خوری و مثل سرسره بازی برایت خاطره انگیز می شود
اصلا شاید لحظه رسیدن تو همین سرسره بازی باشد
کجایی؟
تنها دو روز است نیامدی اما بهت من به قرنی می ماند
صبح رفتم پایین با یه لیوان چای داغ که برا خودم ریخته بو دم.خیلیم صبح نبود.پدرم ناهار می خورد.ظهر بود برای پدرم.
بعد از مریضی اخیرش خیلی ضعیف شده.از دیروز و مجلس تقسیم ارث پدربزرگم بعد از ۵۷ سال که از فوت ایشون می گذره پرسیدم.مادرم توضیح داد .من از ارثیه بچه های داییم سوال کردم که از این زمین باید بگیرن.مادرم گفت زمین ملک کسی نیست به ما هم چیزی نمی رسه...
سوال و جواب شد تا جایی که مادرم گفت جوابش همینه اگرم نمی فهمی برو از برادرت بپرس.بهم بر خورد گفتم چرا شما زود به آدم بی احترامی می کنین؟من فقط یه سوال کردم.
خلاصه دردسر ندم که بحثمون به یه دلخوری تبدیل شد.من چاییمو همون جا خوردم.مامانم هنوز داشت توضیح می داد اما من گریه می کردم.نمی دونم چرا اما دلم شکسته بود.همیشه حس می کردم مادرم زود حرف منو قطع می کند اما با احترام حرف برادرم را گوش می دهد.
آمدم بالا.دلم گرفته بود.شروع کردم خیالی درد دل کردن با عموم.که مردی حکیم است.
از قول عموم به خودم گفتم پدر و مادر نعمت بی جبرانی هستند هر حرفی هم که زدند احترام کن و گوش بده.
اونا رو هیچوقت ترک نکن.و برای خدا صبر کن.
اما من چرا نتونسته بودم جلوی دلخوریمو بگیرم و سکوت کنم.؟
یه نیمچه تصمیمی گرفتم که معامله ای کنم.
سرمایه=صبر
سود=رضای خدا
دیگه نمی دونم.اما آدم وقتی دلش می شکنه شکسته دیگه نمی شه کاریش کرد.
کاش پدران و مادران به جای میراث زرین میراث ادب بگذارند.
ما آدمها بر اساس اینکه چقدر خود را به این حقیقت نزدیک کنیم از آن روح بهره می گیریم.
بعضیها نیز معتقدند این روح همان عقل است.
چشم انسان اگر نتواند زیبایی ها را ببیند کم کم بسته می شود .بزرگترین زیبایی ها در اعماق وجود قرار گرفته.
و جان انسان اگر از سر و صدا های درون خالی شود تازه صدای حقیقت را می شنود.
می خوابی بیدار می شی...شام/ناهار/صبحانه...لباس قشنگ/ارتباطات خوب...لذتهای زیبا...
اما باز تو نیستی.
درحساب معاملاتت چیزی از قلم افتاده
یک دفعه به خودت می گی نکنه زندگی اینها نیست و من به یک "باید"یا "شایستگی" دیگری اینها را می خورم.
نکند جور دیگری باید باشم.
عاداتت را کم کم از تن می کنی...به سختی...تا روحت پیدا شود.
فکر می کنی اگر نوری به این تابندگی از خورشید بر تو می تابد چرا این نور را نمی توانی عبور دهی؟
نکند لباسهای وجودت از عقل و فکر و احساس و ادراک و روح و روان همه سیاهند.پس کو شور /کو مستی؟کو سرزندگی/کو زندگی؟کو ...؟
تو در دریایی از روز و مشکلات دیدنی غوطه ور شده ای و نمی توانی نشاطی در این دریای تیره داشته باشی.
توبه ...توبه یعنیپاک کردن همه آنچه بوده ای و باور داشتی.
برای زندگی یک توبه لازم است...یک تغییر...یک تغییر سخت اما زیبا
