دیکته دیشب
داستانهای زندگی.
۱- شاید دلیلی داشته باشد که با گذر زمان بفهمم
۲- شاید در این سکوت حرفی برای فهمیدن باشد
۳- شاید با صبر بتوانم راه بهتری را پیدا کنم.
۴-شاید ساختنی در صبر باشد
...
اما امروز قرارم را به هم می زنم تا فاصله ای بیفتد.
امیدوارم در خودم غوطه نخورم.
گفت: بار اولته می ری سر کلاس؟
اولش خودمو سفت گرفتم که نه بازم رفتم.اما نمی دونم تو این حرف چه معرفتی برای من بود؟
توی راه گفتم: راستی اینکه گفتی بار اولته جریانش چی بود؟
گفت:آخه منم بار اول همینطوری بودم.بعد رفتم خوندم و تحقیق کردم...
منم اون شب کلی خوندم.
اما نه فقط خوندن آدمو از این حال در نمیاره.
گاهی خودتو می بینی که هیچی نداری.هیچ حرفی مال خودت نیست.
هیچ معرفتی توی وجودت موج نمیندازه.هیچ نوری تو رو روشن نکرده که یک خرده اش جلوی پاتو روشن کنه.
یک جور بدی خودتو دست خالی می بینی.
اگه حتی همه هم ازت تعریف کنن حالت بده چون هیچی نداری.هیچی.
و استاد گفت: این یعنی مواجه شدن با بیکرانگی.در حالی که تا حالا خودت رو در یک حالت محدود دیده بودی.یعنی فقری شیرین.
مخالفت با نظام حکومتی ایران چه ارتباطی با فروش آبرو دارد؟
حرف خدا یا حرف شیطان؟
روح ما ...خدای روح ما به کدام شیطان فروخته شد؟
چه بسا شیطان ریز و درشت که دائم برای من (خودم را می گویم) دست می زنند؟
و همینها دوریهای ریز یکباره نمایی درشت پیدا می کند!
که می تواند پاک باشد.
و ما بادبادکبازی کردیم.
و بچه ها خوشحال بودند.
و روزی را به کودکی گذراندیم.
و اینجوریست که هوای زندگی پاک شد یا می شود.
اما هوای دل من غبارآلودست.
کاش دل من هم بادبادکی داشت.
اما دوست ندارم توی این کشور با این همه تنگ نظری زندگی کنم.
کشور من باید آسمان باشد.
دریا باشد.
یا کوه...
وسیع مرتفع و پاک...
دیشب تلویزیون یک کمی از هویزه نشون داد.
ولی من این شهر رو ۵ سال بعد از جنگ دیده ام.
همان شبی که از دور صدای زوزه سگها می آمد.
در شهری که با خاک یکسان شده بود.و من شنیده بودم بعضی ها را دو نصف کرده بودند عراقیها...(اگر درست شنیده باشم)
دیگر شهری وجود نداشت و هر چه بود قبرهای پراکنده ای بود که در بیابان درست هم
قابل شناختن و خواندن نبود./
شهری که در مقطعی از تاریخ به معنای واقعی بی پناه ماند.
من دست نوشته های لحظه های آخر مدافعان این شهر را هم
که کسی می خواند شنیدم که چه غریب و مظلوم و تنها
به شهادت رسیدند.
الان می گوییم " ایران" .
می توانست ایرانی دیگر نباشد اگر آن مردان و زنان الان در آن قبرهای ناشناس نبودند.
سخت است فهمیدن اینکه یک عده ای چطور فجیع کشته شدند تا ایران بماند.
تا مسلمانی غیرت و آزادگی بماند.
امروز غیرت بدون جنگ و حمله ذره ذره آب می شود.
و ما از فهم آنهمه شجاعت و غیرت عاجز می مانیم.
روز اول غایب بودنش دوستش ژایور زنگ زد و گفت که بیا با هم نمایشمونو تمرین کنیم.دوشنبه باید اجرا کنیم.محمد حسین نگاهی به من کرد.من گفتم تا خوب خوب نشی که نمی تونی تمرین کنی.اما روز دوم که دیدم خیلی بیحال و دلمرده شده با مادرهای دوستانش قرار گذاشتم تا عصر بچه ها همدیگر را ببینند و تمرین کنند.عصر بچه ها آمدند و ۳ تایی تمرین کردند.
محمدحسین باتب بالا از صبح که فهمید دوستانش می آیند سرحال و شاداب بود.هر چند که هی تبش بالا می رفت و می خوابید.وقتی بچه ها رفتند خوابید.صورتش سرخ شده بود.پا شویه اش کردم. خوشش آمده بود ِ اما شب نمی توانست بخوابد.به همسرم گفتم فردا دیگه ببریمش پیش خانوم دکتر.دیروز صبح عرق کرد.من گفتم دیگه داره خوب میشه. بعد هم چند ساعت خوابید. به هوای کمپوت بیدارش کردم که خیلی دوست دارد.اما ناهار نخورد. عصر حمام کرد.گفتم وقتی آدم حموم کنه دیگه مریضیش میره.
غروب بود که پدرش آمد و رفتیم پیش خانوم دکتر عرفانی. از موقع تولدشون بچه ها پیش این خانم دکتر رفته اند.خانم دکتر با دیدن ما خیلی خوشحال شد و بعد با محمدحسین کلی حرف زد.و احوال داداششو پرسید و طبق معمول شکلات برای هر دوشون داد.
اما نکته مهم اینست که نوع معاینه خانم دکتر عرفانی معاینه مادرانه است.
محمد حسین را معاینه کرد و گفت که هیچکدام از دارو ها اثر نکرده و گلویش پر از چرک است.گوش بچه هم حالت ضخیم بعد از عفونت دارد. بعد به محمد حسین مثل یک معلم گفت:
پسرم باید یه کمی زحمت بکشه.سرم می نویسم که توی بینیت می گیری و نفستو خوب بالا می کشی تا بینیت پر از سرم بشه .همین طور با سرم گلوتو می شوری.از موقعی که اومدی خونه تا شب ۳ بار این کارها رو بکن.
شربت سرفه رو هم ۳ بار بخور و ترشحات حلقتو بیرون بریز.
امیدوارم که تا ۵ روز دیگه خوب بشی.
و بعد دارو داد. محمد حسین آخر شب طبق روش خانم دکتر رفتار کرد و دیشب راحت خوابید.امروز هم رفته مدرسه.البته جایش خیلی خالیست.این ۳ روز کلی با هم صفا کردیم.
می تونم بگم خاله پیرم دلش تنگه و پای رفتن نداره و مادرم هم حوصله حرف زدن نداره
می تونم بگم توی صف مینی بوس زنی می گفت شوهرش بیکاره و خودش با لیسانس...از صبح تو خونه های مردم پوشک عوض می کنه
می تونم بنویسم دوستام گرفتارن و هیشکی نه زنگ می زنه نه جواب تلفن می ده
می تونمم بنویسم که توی دل من خبرهایی برپاست.خبرهایی که می گه من زنده ام و دارم حرکت می کنم.نه حرکتی اجباری بلکه به اختیار خودم و به تو و بودن با تو و اینکه تو در عظمت خودت چی کم داشتی که مرا آوردی و من چی هستم که برای تماشای شاهکار تو آماده ام.بار کدام امانتت را روی دوش من گذاشتی و مرا در کدام دنیا رها کردی تا این سنگینترین بار را بکشم.نه تو رها نکردی که...من رها کردم بار را بر زمین دیدم و این شد که توی صف مینی بوس دلم می لرزد.این بار برزمین مانده مال منست.
چند روزیه که فکرمو این سوال درگیر کرده که ما برای چه منظورهایی با هم ارتباط برقرار می کنیم؟خوب ممکنه بگید که ارتباط لازمه زندگی ماست.بدون ارتباط نمیشه.یا جزئی از وجود ماست.
من دوستی دارم که معتقده ارتباط مراحل مختلفی داره.
ویکی از اونها سواله.یعنی با بعضی از آدمها برای این ارتباط برقرار می کنی که به
سوالی
جواب بدی.یا از اون آدم سوالتو بپرسی.
این دوست من قبلا ها اینطوری نبود و خیلی راحت میشد به حیطه اش نفوذ کرد و وارد ارتباط با او شد.برای همین امروز که فقط یا بیشتر از طریق سوال ارتباط رو ادامه می ده من دچار یه حالت سرگردانی شدم.
چون پرسیدن سوال مطالعه و تفکر می خواد و من نمی دونم چه سوالی رو از او بپرسم.و اصلا ارتباطم از طریق سوال برم ارتباط رضایتبخشی نیست.
اما دارم تلاش می کنم.راستی سوال مشترک آمها چی می تونه باشه.
که من چظور باید زندگی کنم؟
بعد گفتم انگار کسی صدای من را نمی شنید گفت:
چون خیلی آروم حرف می زدی.
ـــ یعنی صدام تو سالن نمیامد؟
-- نه ِ یه جوری بوذ مثل اینکه خسته ای
برایم جالب بود. همانطور که خودم از شور آن خانم تحت تاثیر قرار گرفته بودم دیگران هم همین انتظار را شاید داشتند.
آدم در ارتباطات آینه هم می شود و تازه آنجا که خودش انتظاری دارد
می فهمد که دیگران چه انتظاری از او دارند.
چند روز پیش که ازش احوال پرسیدم گفت: اگه همه مردم حالشون خوبه منم خوبم. می دونم. این روزها برای خوب نبودن دلیل فت و فراوون هست.همین دیشب حذف سه میلیون خانواده؟ (آره درسته؟) از لیست یارانه یا دروغ های متداول و کثیف یا هوای آلوده خیلی از شهر ها یا ترافیک یا نمی دونم سه هزار میلیارد گم شده و...خیلی چیزا هست که آدم حالش از زندگی خیلی خوب نباشه.
حالا خیلی چیزا هم هست که خوب باشیم.دست سالم/پای سالم/نداشتن آلزایمر/مغز سالم/پدر و مادر خوب/تربیت سالم/وضع مالی بهتر از عسرت/ توانایی نفس کشیدن/دیدن طلوع یک روز دیگر/ توانایی کمک به مردم/توانایی یادگیری مطالب و فنون جدید/دیدن لبخند یک بچه/...
حالا می گین اینا وقتی دل آدم خوش نباشه آدمو خوشحال نمی کنه.
خوب فک کنین تا آخر عمر ما همینطور شرایط زیستی بدتر و بدتر بشه.و زندگی تبدیل بشه به یه جهنم واقعی البته اگه تا حالا فک نکنین که شده. پس چرا تو این جهنم اینقد ما خودمون هیزم میاریم می چینیم؟خوب یه کم آب خنک و شن و مایع خاموش کن بیارین.بیاریم.
نمی شه تو خونه فرعون زندگی کرد اما پیامبری را پروراند؟
وقتی که دانه های لوبیا را نخوردند
برایشان برنج ریختم
تا لوبیا و برنج را با هم بخورند
البته هیچ پرچمی در باد تکان نمی خوره و صدای هیچ دعا یا دف و تنبوری به گوش تمی رسه.
هیچ زیارت عاشورایی توی سرما مردم رو تا توی کوچه نگه نمی داره.
هیچ کسی منتظر اومدن غیر منتظره دوستش نیست.
صبح جمعه است و هیچ باغی رو باغبون آب نداده و هیچ درختی خوشه خوشه انگورهاشو از روی دیوار به کوچه نشون نداده.
هیچ مدرسه ای رو بابای اون آب و جارو نکرده.
صبح جمعه است و انگار دلت هوای یک خبر تازه داره
هوای یک سنگک داغ
هوای چای دم کشیده بهار
صبح جمعه است و بعد از اذان همه خوابیده اند
یک نفر بیداره
نون سنگکو بخر
ببر با اون که بیداره بخور
همه جمعه صبح هوا یه جوری یه جور دیگه ای روشن میشه
انگار امروز بارون میاد
صبح جمعه صبح همته...
انگار تنها صبحیه که باید بیدار بود
انگار فقط جمعه را باید حتما نخوابید
| Design By : Night Melody |

