تبليغاتX
دیکته دیشب

دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

اتفاق خیلی ساده ای افتاد.من از دوستم منبعی برای مطالعه خواستم و او گفت: باید از صاحب منبع که استادماست اجازه بگیری.منهم گرفتم.اما باز دوستم با اکراه مطلب را به دستم داد.اجازه گرفتنش مرا اذیت نمی کند.اکراه و سکوت بعد از آن اذیتم می کند.اما نمی توانم بگویم.و فعلا نمی گویم چرا که:
۱- شاید دلیلی داشته باشد که با گذر زمان بفهمم
۲- شاید در این سکوت حرفی برای فهمیدن باشد
۳- شاید با صبر بتوانم راه بهتری را پیدا کنم.
۴-شاید ساختنی در صبر باشد
...
اما امروز قرارم را به هم می زنم تا فاصله ای بیفتد.
امیدوارم در خودم غوطه نخورم.
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 8:39 توسط صبا حسینی| |

وقتی به آدم می گن برو سر کلاس باید بتونه حرفی بزنه.اما این کلاس فرق می کرد.اینجا مارو فرستادند سر کلاس که کشفی بکنیم.حالم بعد از کلاس بد شده بود.کسل بودم و بی حوصله.حوصله خودمم نداشتم. به دوستم گفتم نمی دونم چرا از حرفهایی که همیشه لذت می بردم الان نه فقط لذت نمی برم که اصلا حوصلشم ندارم.
گفت: بار اولته می ری سر کلاس؟
اولش خودمو سفت گرفتم که نه بازم رفتم.اما نمی دونم تو این حرف چه معرفتی برای من بود؟
توی راه گفتم: راستی اینکه گفتی بار اولته جریانش چی بود؟
گفت:آخه منم بار اول همینطوری بودم.بعد رفتم خوندم و تحقیق کردم...
منم اون شب کلی خوندم.
اما نه فقط خوندن آدمو از این حال در نمیاره.
گاهی خودتو می بینی که هیچی نداری.هیچ حرفی مال خودت نیست.
هیچ معرفتی توی وجودت موج نمیندازه.هیچ نوری تو رو روشن نکرده که یک خرده اش جلوی پاتو روشن کنه.
یک جور بدی خودتو دست خالی می بینی.
اگه حتی همه هم ازت تعریف کنن حالت بده چون هیچی نداری.هیچی.
و استاد گفت: این یعنی مواجه شدن با بیکرانگی.در حالی که تا حالا خودت رو در یک حالت محدود دیده بودی.یعنی فقری شیرین.
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 20:43 توسط صبا حسینی| |

از برهنگی گلشیفته تنفر دارم.

مخالفت با نظام حکومتی ایران چه ارتباطی با فروش آبرو دارد؟

حرف خدا یا حرف شیطان؟

روح ما ...خدای روح ما به کدام شیطان فروخته شد؟

چه بسا شیطان ریز و درشت که دائم برای من (خودم را می گویم) دست می زنند؟

و همینها دوریهای ریز یکباره نمایی درشت پیدا می کند!
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 0:4 توسط صبا حسینی| |

امروز روز جشن تولد هوایی است

که می تواند پاک باشد.

و ما بادبادکبازی کردیم.

و بچه ها خوشحال بودند.

و روزی را به کودکی گذراندیم.

و اینجوریست که هوای زندگی پاک شد یا می شود.

اما هوای دل من غبارآلودست.

کاش دل من هم بادبادکی داشت.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 13:10 توسط صبا حسینی| |


ما گاهی سکوتیم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 13:10 توسط صبا حسینی| |

ایران را دوست دارم.این انقلاب را دوست دارم.
اما دوست ندارم توی این کشور با این همه تنگ نظری زندگی کنم.
کشور من باید آسمان باشد.
دریا باشد.
یا کوه...
وسیع مرتفع و پاک...
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 21:46 توسط صبا حسینی| |

مرد سرش را پایین انداخته بود و دستهایش را توی جیب پالتویش فرو برده بود. نور چراغ خیابان  از سمت چپ رویش افتاده و سایه کشدار و بلندی را همراهش کرده بود.سایه به تندی از حاشیه خیابان درست خلاف جهت ماشینها روی زمین راه می رفت. نور چراغ بزرگی پرتقالهای درشت نارنجی را به چشم مرد آورد.مرد دستش را ته جیبش برد و یک اسکناس دراورد و بعد یک کیسه با ۴ تا پرتقال از فروشنده گرفت و دوباره به راه افتاد. سر خیابان ایستاد و با آمدن تاکسی ذست نگه می داشت. در جلو را بازکرد و توی ماشین نشست.قطرات باران یکی یکی روی شیشه میفتاد.راننده برف پاک کن را روشن کرد.مرد شیشه را تا ته بست و دستهایش را جلوی صورتش برد. راننده گفت: چه پرتقالهای درشتب. مرد در کیسه را باز کرد و یکی از پرتقالها را جلوی راننده گذاشت. بعد از پل تاکسی پشت صف ماشینها متوقف شد. نورهای قرمز و سبز یک دقیقه به یک دقیقه جلوتر میامدند تا نوبت به تاکسی رسید.ماشینها بوق می زدند.پای راننده روی پدال گاز بود اما ماشین جم نمی خورد.دوباره چراغ قرمز شد.راننده پیاده شد و کاپوت را بالا زد. مرد کیسه پرتقال را روی زمین گذاشت و گاز داد. راننده در را باز کرد و گفت: داداش شرمنده...مرد از ماشین پیاده شد و کنار راننده ایستاد.چراغها سبز و قرمز می شدند.راه بسته شده بود.پلیس به راننده اشاره کرد که کنار جدول بایستد.راننده  دنده را خلاص کرد.دو مرد از دو طرف ماشین را هل می دادند. مرد گوشیش را دراورد و شماره گرفت. بعد از چند دقیقه یک وانت آبی کنار تاکسی ایستاد. مرد با راننده دست داد.راننده سوار تاکسی شد و راه افتاد.تمام طول خیابان را دنبال مرد گشت. راننده به خانه رسید. یک کیسه با ۳ پرتقال درشت جلوی صندلی بغل بود. مرد به خانه رسید. کلید را توی در چرخاند. در باز شد.مرد برگشت و به نور توی کوچه خیره شد.بعد به سمت نور رفت.یک بسته نان سوخاری خرید و به خانه رفت.دختر بچه ای کنار بخاری خوابیده بود. مرد نان سوخاری را کنار بالشش گذاشت و به آشپزخانه رفت و با یک لیوان بزرگ چای برگشت.تلویزیون را روشن کرد و کنار دختر روی زمین نشست.دستش را روی پیشانی دختر گذاشت و او را بوسید.دختر چشمش را باز کرد و لبخند زد.مرد او را دوباره بوسید.دختر به خواب رفت. در باز شد.زنی با یک کیسه با ۳ تا لیمو شیرین وارد شد و به مرد سلام کرد.زن چترش را توی آشپزخانه گذاشت و لباسهای خیس را روی آویز گذاشت.مرد به زن نگاه می کرد.زن با یک استکان آب لیمو کنار بخاری آمد.مرد آب لیمو را به لب دختر چسباند.زن چای ریخت و کنار مرد نشست. مرد و زن کنار بخاری روی زمین خوابیدند.مرد سرفه کرد.زن بیدار شد.چراغ را خاموش کرد و روی مرد پتو انداخت. مرد عطسه کرد.زن دستش را روی پیشانی مرد گذاشت و بعد پتو را از روی او کنار زد. زن یک حوله خیس روی پیشانی مرد گذاشت. مرد با صدای ریختن آب در کتری چشمهایش را باز کرد.دختر بلند شد و نشست و گفت: آخ جون ! توت سوخاری! مرد چشمانش را باز کرد و لبخند زد. دختر بچه صورت مرد را بوسید. زن دو لیوان چای آورد.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 8:43 توسط صبا حسینی| |

سلام دوستان خوبم.
دیشب تلویزیون  یک کمی از هویزه نشون داد.
ولی من این شهر رو ۵ سال بعد از جنگ دیده ام.

همان شبی که از دور صدای زوزه سگها می آمد.
در شهری که با خاک یکسان شده بود.و من شنیده بودم بعضی ها را دو نصف کرده بودند عراقیها...(اگر درست شنیده باشم)
دیگر شهری وجود نداشت و هر چه بود قبرهای پراکنده ای بود که در بیابان درست هم
قابل شناختن و خواندن نبود./

شهری که در مقطعی از تاریخ به معنای واقعی بی پناه ماند.
من دست نوشته های لحظه های آخر مدافعان این شهر را هم
که کسی می خواند شنیدم که چه غریب و مظلوم و تنها
به شهادت رسیدند.
الان می گوییم " ایران" .
می توانست ایرانی دیگر نباشد اگر آن مردان و زنان الان در آن قبرهای ناشناس نبودند.
سخت است فهمیدن اینکه یک عده ای چطور فجیع کشته شدند تا ایران بماند.
تا مسلمانی غیرت و آزادگی بماند.
امروز غیرت بدون جنگ و حمله ذره ذره آب می شود.
و ما از فهم آنهمه شجاعت و غیرت عاجز می مانیم.

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 8:8 توسط صبا حسینی| |

بعد از ۳ روز امروز محمد حسین رفت مدرسه.دیروز دیگر داشتم نگران می شدم.نمی دانستم بعد از ۳۰ تا آموکسی سیلین و دو تا ۶-۳-۳ چرا این بچه اینجور توی تب می سوخت.
روز اول غایب بودنش دوستش ژایور زنگ زد و گفت که بیا با هم نمایشمونو تمرین کنیم.دوشنبه باید اجرا کنیم.محمد حسین نگاهی به من کرد.من گفتم تا خوب خوب نشی که نمی تونی تمرین کنی.اما روز دوم که  دیدم خیلی بیحال و دلمرده شده با مادرهای دوستانش قرار گذاشتم تا عصر بچه ها همدیگر را ببینند و تمرین کنند.عصر بچه ها آمدند و ۳ تایی تمرین کردند.
محمدحسین باتب بالا از صبح که فهمید دوستانش می آیند سرحال و شاداب بود.هر چند که هی تبش بالا می رفت و می خوابید.وقتی بچه ها رفتند خوابید.صورتش سرخ شده بود.پا شویه اش کردم. خوشش آمده بود ِ اما شب نمی توانست بخوابد.به همسرم گفتم فردا دیگه ببریمش پیش  خانوم  دکتر.دیروز صبح عرق کرد.من گفتم دیگه داره خوب میشه. بعد هم چند ساعت خوابید. به هوای کمپوت بیدارش کردم که خیلی دوست دارد.اما ناهار نخورد. عصر حمام کرد.گفتم وقتی آدم حموم کنه دیگه مریضیش میره.
غروب بود که پدرش آمد و رفتیم پیش خانوم دکتر عرفانی. از موقع تولدشون بچه ها پیش این خانم دکتر رفته اند.خانم دکتر با دیدن ما خیلی خوشحال شد و بعد با محمدحسین کلی حرف زد.و احوال داداششو پرسید و طبق معمول شکلات برای هر دوشون داد.
اما نکته مهم اینست که نوع معاینه خانم دکتر عرفانی معاینه مادرانه است.
محمد حسین را معاینه کرد و گفت که هیچکدام از دارو ها اثر نکرده و گلویش پر از چرک است.گوش بچه هم حالت ضخیم بعد از عفونت دارد. بعد به محمد حسین مثل یک معلم گفت:
پسرم باید یه کمی زحمت بکشه.سرم می نویسم که توی بینیت می گیری و نفستو خوب بالا می کشی تا بینیت پر از سرم بشه .همین طور با سرم گلوتو می شوری.از موقعی که اومدی خونه تا شب ۳ بار این کارها رو بکن.
شربت سرفه رو هم ۳ بار بخور و ترشحات حلقتو بیرون بریز.
امیدوارم که تا ۵ روز دیگه خوب بشی.
و بعد دارو داد. محمد حسین آخر شب طبق روش خانم دکتر رفتار کرد و دیشب راحت خوابید.امروز هم رفته مدرسه.البته جایش خیلی خالیست.این ۳ روز کلی با هم صفا کردیم.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 21:46 توسط صبا حسینی| |

می تونم بنویسم که تلویزیون دیشب می گفت: "کوهپیمایی نهم دی برای بیعت با امام زمان  (عج)  و اینکه خراباکاریها و دروغگویی ها و محوکردنهای حقیقت ما چه ارتباطی با آن امام دارد.

می تونم بگم خاله پیرم دلش تنگه و پای رفتن نداره و مادرم هم حوصله حرف زدن نداره

می تونم بگم توی صف مینی بوس زنی می گفت  شوهرش بیکاره و خودش با لیسانس...از صبح تو خونه های مردم  پوشک عوض می کنه

می تونم بنویسم دوستام گرفتارن و هیشکی نه زنگ می زنه نه جواب تلفن می ده

می تونمم بنویسم که توی دل من خبرهایی برپاست.خبرهایی که می گه من زنده ام و دارم حرکت می کنم.نه حرکتی اجباری بلکه به اختیار خودم و به تو و بودن با تو و اینکه تو در عظمت خودت چی کم داشتی که مرا آوردی و من چی هستم که برای تماشای شاهکار تو آماده ام.بار کدام امانتت را روی دوش من گذاشتی و مرا در کدام دنیا رها کردی تا این سنگینترین بار را بکشم.نه تو رها نکردی که...من رها کردم بار را بر زمین دیدم و این شد که توی صف مینی بوس دلم می لرزد.این بار برزمین مانده مال منست. 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 7:52 توسط صبا حسینی| |

سلام.
چند روزیه که فکرمو این سوال درگیر کرده که ما برای چه منظورهایی با هم ارتباط برقرار می کنیم؟خوب ممکنه بگید که ارتباط لازمه زندگی ماست.بدون ارتباط نمیشه.یا جزئی از وجود ماست.
من دوستی دارم که معتقده ارتباط مراحل مختلفی داره.

ویکی از اونها سواله.یعنی با بعضی از آدمها برای این ارتباط برقرار می کنی که به
سوالی
جواب بدی.یا از اون آدم سوالتو بپرسی.
این دوست من قبلا ها اینطوری نبود و خیلی راحت میشد به حیطه اش نفوذ کرد و وارد ارتباط با او شد.برای همین امروز که فقط یا بیشتر از طریق سوال ارتباط رو ادامه می ده  من دچار یه حالت سرگردانی شدم.
چون پرسیدن سوال مطالعه و تفکر می خواد و من نمی دونم چه سوالی رو از او بپرسم.و اصلا ارتباطم از طریق سوال برم ارتباط رضایتبخشی نیست.
اما دارم تلاش می کنم.راستی سوال مشترک آمها چی می تونه باشه.
که من چظور باید زندگی کنم؟

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 8:15 توسط صبا حسینی| |

دیروز برای انتخابات انجمن مدرسه پسرم رفته بودیم.وقتی کاندیداها صحبت می کردند شوذ و نشاط و ادب یکی از آنها مرا برانگیخت که به او رای بدهم.انتخابات که تمام شد پسرم گفت به خانم...هم رای دادی؟ گفتم نه و دلیل خودم را شرح دادم و بعد از آن خانم پرشور پرسید که جوابم + بود.
بعد گفتم  انگار کسی صدای من را نمی شنید  گفت:
چون خیلی آروم حرف می زدی.
ـــ یعنی صدام تو سالن نمیامد؟
-- نه ِ یه جوری بوذ مثل اینکه خسته ای
برایم جالب بود. همانطور که خودم از شور آن خانم تحت تاثیر قرار گرفته بودم دیگران هم همین انتظار را شاید داشتند.
آدم در ارتباطات آینه هم می شود و تازه آنجا که خودش انتظاری دارد
می فهمد که دیگران چه انتظاری از او دارند.
نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 7:49 توسط صبا حسینی| |

اصلا این روزا فراموشی عجیبی گرفتم.مال آلودگی هواس یا نه نمی دونم اما تا به چیزی فک می کنم یادم میره!حالا بگذریم.اینو می خواستم بگه.یه دختر دایی دارم که هم خوشگله و هم خیلی شاداب و با نشاط.قبل از فوت مادر و پدرش خنده هاش مثال زدنی بود.
چند روز پیش که ازش احوال پرسیدم گفت: اگه همه مردم حالشون خوبه منم خوبم. می دونم. این روزها برای خوب نبودن دلیل فت و فراوون هست.همین دیشب حذف سه میلیون خانواده؟ (آره درسته؟) از لیست یارانه یا دروغ های متداول و کثیف یا هوای آلوده خیلی از شهر ها یا ترافیک یا نمی دونم سه هزار میلیارد گم شده و...خیلی چیزا هست که آدم حالش از زندگی خیلی خوب نباشه.
حالا خیلی چیزا هم هست که خوب باشیم.دست سالم/پای سالم/نداشتن آلزایمر/مغز سالم/پدر و مادر خوب/تربیت سالم/وضع مالی بهتر از عسرت/ توانایی نفس کشیدن/دیدن طلوع یک روز دیگر/ توانایی کمک به مردم/توانایی یادگیری مطالب و فنون جدید/دیدن لبخند یک بچه/...
حالا می گین اینا وقتی دل آدم خوش نباشه آدمو خوشحال نمی کنه.
خوب فک کنین تا آخر عمر ما همینطور شرایط زیستی بدتر و بدتر بشه.و زندگی تبدیل بشه به یه جهنم واقعی البته اگه تا حالا فک نکنین که شده. پس چرا تو این جهنم اینقد ما خودمون هیزم میاریم می چینیم؟خوب یه کم آب خنک و شن و مایع خاموش کن بیارین.بیاریم.
نمی شه تو خونه فرعون زندگی کرد اما پیامبری را پروراند؟
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 8:16 توسط صبا حسینی| |

کلک زدم به کبوتر ها و سار ها و گنجشکها
وقتی که دانه های لوبیا را نخوردند
برایشان برنج ریختم
تا لوبیا و برنج را با هم بخورند
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 8:35 توسط صبا حسینی| |

صبح جمعه است و مثل همه جمعه ها حال و هوایی داره.
البته هیچ پرچمی در باد تکان نمی خوره و صدای هیچ دعا یا دف و تنبوری به گوش تمی رسه.
هیچ زیارت عاشورایی توی سرما مردم رو تا توی کوچه نگه نمی داره.
هیچ کسی منتظر اومدن غیر منتظره دوستش نیست.
صبح جمعه است و هیچ باغی رو باغبون آب نداده و هیچ درختی خوشه خوشه انگورهاشو از روی دیوار به کوچه نشون نداده.
هیچ مدرسه ای رو بابای اون آب و جارو نکرده.
صبح جمعه است و انگار دلت هوای یک خبر تازه داره
هوای یک سنگک داغ
هوای چای دم کشیده بهار
صبح جمعه است و بعد از اذان همه خوابیده اند
یک نفر بیداره
نون سنگکو بخر
ببر با اون که بیداره بخور
همه جمعه صبح هوا یه جوری یه جور دیگه ای روشن میشه
انگار امروز بارون میاد
صبح جمعه صبح همته...
انگار تنها صبحیه که باید بیدار بود
انگار فقط جمعه را باید حتما نخوابید
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 8:4 توسط صبا حسینی| |

Design By : Night Melody