دیکته دیشب
داستانهای زندگی.
اولین کتابی که هر کسی می تواند بخواند کتاب خود اوست.
بگذارید برگردیم به مسئله خودم.اینکه من می خواهم امسال صبورتر بشوم.
در کتاب من تعریف صبر چیست؟
به چه کسانی می گویم صبود؟لیستی از آنها و خصوصیاتشان تهیه کنم.
در چه موقعیتهایی باید صبور باشم؟
و اینکه چقدر می توانم صبور باشم؟
برای شناخت خودم روزم را به ارتباط با خودم/ارتباط با دیگرام و ارتباط با خدا تقسیم کنم.
در ارتباطهایی که با خودم دارم به چه اموری می پردازم؟چه فکرهایی می کنم؟چه نتایجی می گیرم؟چه حکمهایی صادر می کنم؟چه فرصتهایی به خودم می دهم؟
در ارتباط با دیگران...چقدر دیگران را به رسمیت می شناسم؟چه حریمی بین خودم و دیگران بر قرار می کنم؟چقدر در هم صحبتی با آنان کلمات خوب و شایسته به کار می برم؟چقدر در مقابل نظریات آنان صبورم و تامل می کنم؟چقدر به آنان اجازه می دهم نظری مخالف من بگویند یا داشته باشند؟
چقدر برای پاسخ دادن تامل می کنم؟چقدر رفتار ناراحت کننده آنان را دیرتر می توانم ارزیابی کنم و فعلا چیزی نگویم؟
در ارتباطهایم با خداوند...
چقدر وجود او را به رسمیت می شناسم؟
چقدر با او رفیقم؟
چقدر پیشنهاد او را می شنوم؟
چقدر نسبت به او قضاوت می کنم؟
چقدر با او در صلح هستم؟
اینها شناختی از موقعیتهای "صبوری" به من می دهند.
شما در باره چه چیزی می خواهید تقویمتان را تکمیل کنید؟
حالا ما در مرحله جمع آوری لوازم هستیم.
۱- مطالعه و تحقیق در باره جیستی و چرایی و چگونگی هدف امسال
۲- شناخت امکانات داخلی
۳- انواع هدف هورد نظر
۳- راههای دست یابی
۴-بررسی مطلوب و مقذور بودن آن
۵-...
اولین دم را خودمان انتخاب کنیم.به نظر من مطلوب و مقدور بودن قدم مهمیست.شناخت تواناییها و ظرفیتهای خودمان قدم بعدیست و بعد شناخت خود هدف و انواع آن و اینکه ما کدام نوع را می توانیم بدست آوریم و به آن برسیم و آخرین لازمه راههای دستیابیست.بررسی و مطالعه راههای دستیابی.
اگر شما مراحل دیگری را می شناسید بگویید تا تکمیل شود.
آیا این برنامه ها واقعی و قابل دسترسی هستند؟
آیا من می توانم آنها را پیاده کنم؟
آیا در یکسال به آنها می رسم؟
اینها سوالاتیست که می توانیم بهشان فکر کنیم.اگر جوابها مثبت بودند.چه چیزی لازم داریم؟
مثلا یکی از اهداف امسال من اینست که رمان نویس خوبی بشوم که...
این "که" خیلی مهم است و لازمست که را تا آنجا ادامه بدهیم که دیگر "که" ای نباشد.و آن می شود "هدف" ما.نه آرزوی ما...
یا من می خواهم امسال آدم صبوری بشوم.
خوب فرض کنید هدف را مشخص کردم.هدف از آن جهت مهم است که آدم بین راه پایش شل نشود.
حالا برای اجرایی شدن هدف چکار باید بکنم؟
۱- شناخت هدف و مختصاتش و یادداشت برداری
۲- جمع بندی یادداشتها
۳- فصل بندی
۴-مرحله گذاری برای اینکه از شناخت به درک و روش های اجرا برسم.
۵- تبدیل فصلها به فصلهای سال(در هر فصلی توانایی اجرایی خاصی داریم.)
۶- مثلا جمع آوری لوازم/ هماهنگی و انسجام بین لوازم/ تثبیت هماهنگی/ شکوفایی و بهره و زنده شدن آن خواسته و به اصطلاح روح پیدا کردن
۷- تقسیم هر سر فصل به ۳ روش و هر روش به ۳۰ قدم.
۸- ارزیابی
۹- اصلاح روش و یادداشت برای سال بعد.
ضمنا می توانیم از این مراحل تقویمی به نام "صبر" یا هرهدف دیگری درست کنیم و سال بعد آنرا در اختیار دوستانمان قرار دهیم.در حقیقت اینطوری ما بعد از هر سال جاپای خودمان را در گذر از یک مرحله زندگی به مرحله دیگر می بینیم.
من پایان سال نود را با فکرهایی گذراندم که تا دیروز هم طول کشید اما تجربه های تازه هم داشتم.
مثلا برای اولین بار شیرینی های عید را خودم پختم.
و برای اولین بار در لحظه تحویل فکر کردم این لحظه چه فرقی با لحظه قبل و بعدش دارد
فکر کردم که لحظه ایست که بهار دست زمستان را می گیرد و همه چیز شروع به تحولی درونی می کند.
امسال خیلی تغییر حالها داشتم اما...
می تواند بهار در من هم اتفاق بیفتد ؟
یعنی بهاری زمستان سرد را با ملایمتی آرامش بخش و زیبا از وجودم دور کند؟
عید همگی مبارک
مدتی بود کامپیوتر نداشتم و نتونستم بیام
امیدوارم درین سال پر از نشاط باشید و بتونید کارهایی بکنید کارستان
منتظر اومدنتون هستم.
خوانی مخصوصش می بارد.
درگذشت بانوی ادبیات ایران را تسلیت می گویم.
هوا همچنان سرد است و بخاری ها روشنتر از همیشه و من همچنان خودم را برای گرمای وجودم در سرما گرم می کنم.
برف همچنان با باد می رقصد و من همچنان به شیشه ها دستمال می کشم تا برف را که در باد می رقصد بهتر ببینم.
امسال چشمهایم را هم دستمال باید بکشم تا خوب ببیند خوبیها را و می بندم تا نبیند بدیها را.
دستهای پدر بوی عطر می دهد.
خیلی فکرت مشغوله ها اما میگی:چیز خاصی نیس...
می ری از خونه بیرون.پیاده روی می کنی.می ری شهد کتاب.اما از دلت بیرون نمیره که نمیره.یه گوشه می شینی.زل می زنی به کتابا.به موسیقی گوش میدی.انگار یکی یکی گره هایی که دلت به فکرت زده و با دندون تلاشت باز نمیشه باز میشه.
از کنا مجسم های مینیاتوری رد میشی. از کنار کیفهای بافتنی.از کنار دفترچه های پارچه ای.از میان دنیای رنگ و فکر و هلاقیت.از کنار کتابهایی با ۲۷ پایان متفاوت اما حالت خوب نیست.یک جایی به چیزی گیر کردی.که هر چی هم خرفشو بزنی از این شاخه باز آویزونی.
دوباره می شینی.نه اون شکست ناراحتت کرده.نه اون همه ایرادی که ازت گرفتن وبا اینها قبلا خو گرفته ای.با چیزی که قبلا نمی شناختیش.با تجربه ای که اذیتت می کنه.تا این گره ها رو خودت با انگشت تعقل و تعمق و کمی حوصله و تمرین باز نکنی نه موسیقی آرومت می کنه.نه حرف زدن و نه کتاب.
می پرسه از صبح کجا بودی؟یه کمی مکث می کنی و می گی خیلی جاها.و می گذاری که کم کم همه چیرو هضم کنی.بعد به خودت میگی یه الان تازه بساز.یه الانی که دوباره بار نشه روی فکر و روح و حالت.
و بعد شروع می کنی با سر انگشت خلاقیت به ترکیب چای و عطر و رنگ.بعد آهسته و آروم زمزمه می کنی .
فردا امروز نیست.و امروز هم دیروز نیست.فردا هم نیست.فردا من آدم دیگه ای هستم.
سلام بر فرزندت...
سلام بر فرزندانت...
سلام بر آنان که تو را شناختند.
تولدت مبارک...
"در خود مراسم، چه حال خوبي بود وقتي من هم مثل ميليونها ايراني حرفهايت را موقع دريافت جايزه شنيدم. از آن بالا كه چشم ميانداختي، ميديدي همه بزرگان سينما كه عمري كارهايشان را ديدهاي و دربارهشان خواندهاي، بهت زل زدهاند؛ و انگار عشق و انرژي مردم ايران باعث شده بود ما آنجا محكم بايستيم. آن لحظهاي كه تو از مردم ياد كردي، ميدانستم ميليونها نفر در كشورمان هم به ما زل زدهاند و تو به پشتوانه عشقشان، به جاي هر عزيز ديگرت از آنها ياد كردي؛ و راستش اصغر، آن بالا چه حالي داد ايراني بودن. قدر و منزلتي كه تو براي اين مردم قايلي، زماني با آن نمايندگي كردن بهدرستي پيوند ميخورد كه حرف آن منتقد آمريكايي را به ياد بياوريم؛ كه در يادداشتي بر جدايي نادر از سيمين نوشته بود: «اگر ميخواهيد تهديدي نثار اين كشور كنيد، بهتر است قبل از آن اين فيلم را ببيند، تا بدانيد با چه مردماني روبهروييد، تا در تصميم خود تجديدنظر كنيد.» اينكه يك فيلم بتواند چنين دستاوردي، چنين تاثيري داشته باشد، يعني اينكه تو بارها بيشتر از آن جملههايي كه در ستايش مردمان ديارمان ميگويي، دين خودت را به آنها ادا كردهاي. حالا ديگر واقعا مهم نيست كه فيلم در يكي از دو رشته «فيلم خارجي» و «فيلمنامه» كه نامزد شده، جايزه آكادمي را بگيرد يا نه. مهمتر اين است كه اين فيلم در طول اين مدت به اين مردم اميد، اشتياق و افتخار بخشيد. براي همين اميد، اشتياق و افتخار است كه ميخواهم با صدايي صد بار بلندتر از آن فريادي كه بعد از جايزه گرفتنات در جشنواره برلين، در سالن برليناله پالاس برآوردم، فرياد بزنم: «اصغر؛ خيلي چاكريم"!
تا حالا دقت کردین حرفی که بعد از سلام می زنین با حرفی که قبل از اون می خواستین بزنین فرق داره؟
حداقل از نظر لحن کلام...؟
دوم: گاهی توی مترو یا اتوبوس به صورتها نگاه می کنم.بعضیهانقش اخمن/بعضیها نقش نارضایتی/بعضیها نقش ناکامی و یکی را می بینی که سرزنده و شاداب است هرچند با پیری...
انگار بین چند مجسمه یکی زنده باشد.
تا حالا دقت کردین حرفی که بعد از سلام می زنین با حرفی که قبل از اون می خواستین بزنین فرق داره؟
حداقل از نظر لحن کلام...؟
دوم: گاهی توی مترو یا اتوبوس به صورتها نگاه می کنم.بعضیهانقش اخمن/بعضیها نقش نارضایتی/بعضیها نقش ناکامی و یکی را می بینی که سرزنده و شاداب است هرچند با پیری...
انگار بین چند مجسمه یکی زنده باشد.
سوم: شکاف وقتی بوجود میاید که از شادی ملت ناراحت باشی. یا نسبت به آن بی اهمیت...
بچه ها یخرده فکر کردند و اسم تک و توک بازیگرهایی را که دیده بودند گفتند.
بعد نوبت رسید به نویسنده.مثلا آقای رحماندوست را در مراسمی یا نمایشگاهی دیده بودند.
بعد سیاستمدار که باز ممکن بود سیاستمدار رده سوم چهارمی را در ترافیک یا ...و البته رده اولی را در مراسمی دیده باشند
اما وقتی نوبت رسید به دانشمند اصلا نمی توانستیم بگوییم چه کسی را دانشمند می گویند چه رسد به اینکه دیده باشیم.
البته در این پرس و جو که بین همه اعضای خانواده گشت فقط همسرم بود که دانشمندانی را دیده بود.
او اول گفت که تا به چه کسی بگویی دانشمند...
و بعد از ایرج ملکپور و مرحوم دکتر شهیدی اسم برد.
اینرا گفتم که بگویم
دیدن آدمها در پرورش ذوق و تعیین هدف موثر است
و نیز دانشمندان برای جامعه ما گمنامترین آدمها هستند.
البته دانشمند بودن هدف نیست ولی هر دانشی را تا بالاترین مرتبه خواندن و فهمیدن و کار کردن و یاددادن می تواند از آدم "انسانی بزرگمنش " بسازد.
همچنان که یک بازیگر هم اگر به بالاترینهای بازیگری و علم و هنرش برسد یک هنرمند و یک انسان بزرگ است.
مثل استاد فرشچیان یا استاد شجریان یا استاد نصیریان
که مصداق:" افتادگی آموز اگر طالب فیضی" هستند.
خیلی شفاف.و کوه سفید سفید.
از آن منظره های کمیاب تهران.
توی ایوان خاطره هایی از زمستانی پر از باران و برف و باد به جا مانده و چند تا انار.
محمدحسین می گوید:مگر فصل انارست؟
من دلم هوای سبز کردن دارد.دانه های گندم یا عدس یا ماش ...
هوا سرد است اما بوی سبز کردن می دهد.
راستی از آنها چه خبر؟
ته کدام کوچه بودند آنها؟
همینجا هم که بودم واقعا نمی دونستم هر روز چه شکلیه و چی میشه و من کجا دارم میرم.یه مقدارشو خودم می ساختم یه مقدارشم دست من نبود.من این زندگی واقعا یه ماشین نبود.و من آدم ماشینی نبودم.یه جریان و معنا و لطافتی داشت و یه نگرانی.
و من دائما با نگرانیها دنبال لحظه بی نگرانی بودم و با شادیها دنبال چیزی که نمی دونستم چیه.یه چیز ناشناخته.حالا هم که تموم شد باز نگرانم.از همون ناشناختگی.گویا قرار نیست بفهمم این ناشناخته چیه.اما من با کلی آدمهای مثل خودم آشنا شدم و با بعضیها زندگی کردم و دائم در داد و ستد رفتاری بودیم و با خیلیها گذری آشنا شدم.نشونیهای من روی تمام اون آدمها ثبت شده.شاید اگه فیلمی از تمام تکه ها و اثرهای من که روی اون آدمهست نشون بدن خیالم راحت بشه و لااقل بفهمم کی بودم و چکار کردم.
حالا که داره تموم میشه نمی دونم کجا میرم و چه کسانی رو می بینم.ولی فکر می کنم با هر کسی و هرچیزی که مانوس بودم همیشه کنارم هست.البته در عالمی که مسلما جسمی با من نخواهد بود و من با چشم دیگه و گوش دیگه و دست و پای دیگه ای زندگی می کنم.چیزی که دیدنی نبوده و من در این زندگی حسش نکردم.پس ازکجا بفهمم با اون نامحسوسها چطور میشه بود و زندگی کرد؟
من کم کم دارم می ترسم از اینهمه ابهام...
| Design By : Night Melody |

