|
کمی برای این اظهار نظر دیر است /چرا که یک هفته گذشته اما آنچه امسال در صحنه های انقلاب که از تلویزیون بخش میشد تامل بر انگیز بود نمایش مکرر چهره هایی بود که در این سالها خائن معرفی شده بودند : حجتی بنی صدر که در اذهان ما جز مردی خیانتکار که موجب شکست در جبهه ها می شد لکه زدایی شد/ آیا این به معنی باکسازی از خیانت است یا است یا اعتراف به انگی که سالها زده شد و حالا بلاتکلیف مانده است.
لطفا تکلیف ملت را با خیانت و امانت روشن کنید و اینکه آیا سخنگوی رسمی نظام تلویزیون است یا...؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:40  توسط صبا حسینی
|
بقول استاد حسینی نه می توانم بی تامل بگویم خوبم و نه بی تامل بد! بلکه باید حال بد و خوبم را در جسمم جستجو کنم که خوبست/ در فکرم که آنهم خوبست/ در احساس و ادراکم که بی رنگ است و بی هیچ لطف و عشقی / و کمی نگران/ در کار کردهایم: جریان روزانه خودم خوبست/ ارتباطاتم: بدنبال بی رنگی عشق خشک و بی روح است
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 8:57  توسط صبا حسینی
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 18:2  توسط صبا حسینی
|
پیر مرد چند روز پیش مرد . چیز زیادی از او نمی دانستیم اما رفیق پشتبام بچه ها بود. همیشه روی پشت بام زندگی می کرد /زمستان و تابستان هم نداشت گاهی خود را به درون اتاقک می کشید و گاهی روی تکه فرشی روی بام.
بیشتر وقتها زیر نور بام آسمان کتاب می خوتند و شبها با کور سویی از لامپ بالاسر. گاهی زنش کنارش می آمد و بیشتر وقتها تنها بود. نه او با ما کاری داشت و نه ما با او. فقط بچه ها از روی شیطنت و شاید کنجکاوی به شیشه می زدند تا او برگردد و نگاهشان کند. اما جایش را در زندگی ما باز کرده بود. آنروز که مرد خبر نشدم. اما پدرم گفت که مردی نیمه شبها بیدار بود و حالا چند شب است که نیست/بعد خانه ای را دیدم در کوچه پایین که سیاهپوش شده. بی حضور پیرمرد منظره عجیبی دیدم: چند گربه هر کدام در کناری روی زمین منتظر نشسته بودند و چند کبوتر روی پشت بام بی هیچ حرکتی ... پیر مرد گویا دوستان زیادی بر روی بام داشت...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 12:40  توسط صبا حسینی
|
انسانها برای گاه یافتن آرامش و گاه از پی شهرت و نیز برخی به امید راهیابی به ساحت حقایق جهان بندبازان خوبی هستند/ من هم همینطور/
گاهی به علوم روحی اعتقاد پیدا می کنیم و همه مسایلمان را با تعمق در روح می خواهیم جواب دهیم ... اما روح قادر به پاسخ همه نیست / گاهی به انرژی و خصوصیات آن رو می آوریم ولی انرژی جز در دست ما نیست / گاهی عقل را حاکم بر تفسیر تمام پدیده ها می دانیم اما عقل را به ساحت عشق راه نیست و زمانی به فال و تعبیر خواب و اینچنین باطن خوانی ها متوسل می شویم اما زندگی خواب نیست> پس ما کجاییم و به کدام جهان تعلق داریم؟ آیا ما همان بند باز ماهری نیستیم که در یک نمایش فوق العاده و در اوج شهرت ناگهان پرت می شویم و می میریم؟ اگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر چنین مکان امنی یافتید مرا هم خبـــــــــــــــــــــــــــــــــر کنید.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 12:26  توسط صبا حسینی
|
گاهی فکر میکنم در میان سجاده ها خدا را چقدر ما آدم بزرگها فراموش می کنیم و بچه ها بی سجاده با خدا زندگی می کنند.
ما از بس خدا های رنگارنگ ساخته ایم که وقت زندگی با خدا را نداریم ولی همین ما چقدر سر خدا با هم دعوا می کنیم. راستی انسانها طی چه فرایندی با خدا قهر می کنند. چرا تا عقلمان می رسد دیگر عشق اولیه رنگ می بازد و جنگ با خودی خویش شروع می شود؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 18:22  توسط صبا حسینی
|
عاطفه از اون نماینده های درخشان این نسل است و بسیار دوست داشتنی. او طلای ادب پارسی را از آن خود کرده و حالا درس می دهد. عاطفه در میان معلمین خود کمتر کسی را به دانش می ستاید و همه البته او را به دانسته ها و فکر خوش می ستایند.
وقتی بار اول این دختر تیزذهن را دیدم از یک چیزش بسیار خوشم :او برای۸۰ سال آینده هم برنامه دارد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 18:11  توسط صبا حسینی
|
راستی فکر نمی کنید سر قت از باران کار خنده داری باشد. اگر یک طشت بزر گ زیر باران بگذارید باران آنقدر سخاوتمند هست که طشتتان را پر کند.
امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا این سرقت به هر دلیلی که باشد می تواند هشدار باشد: ۱ـ برای آقای خاتمی که خیلیها را می بیند و می گوید دوست دارم بیشتر ببینمتان اما دفترش هرگز به آنها وقت نمی دهد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 8:37  توسط صبا حسینی
|
سبا دختر دوست داشتنی مدرسه است با حرفهای زیادی که هیچوقت نمی زند. سبا به این راحتی کسی را به خلوتش راه نمی ذهد و برای دفع مزاحم هزار جمله سر بالا و سر بسته دارد. من نمی توانم علت این همه بی اعتمادی را بفهمم ولی می دانم اگر سبا با کسی دوست شود همه جور فداکاری و گذشتی می کند.
می دانم که از نظر او دوستی من که تازه امسال به این مدرسه آمدم هیچ توجیهی ندارد. او را نه تنها سومی ها بلکه هر کس می شناسد دوست دارد. سبا بسیار فعال است و بسیار کم حرف و گاهی در خلوتش بسیار فکور و تنها هر چند او می گوید نه فکری دارد نه حرفی و نه طرحی برای آینده. سبا آیا نماینده نسل دبیرستانی های ماست؟ کاش کمی می شد او ها را بفهمیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 8:26  توسط صبا حسینی
|
دخترکی در مسجد فال می فروخت/ می گفت افغانی است/ مردم از مسجد بیرونش کردند/ دخترک چشمان عسلی زیبایی داشت/گفتم کلاس چندمی؟ گفت مدرسمونو بستند.چرا؟ چون گفتند دزدی شده/ شما ها ...؟ نه اون شیفت. بسرا مدیرمونو زدهاند/ او می گفت که تازه کلاس اول رفته بودم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 18:19  توسط صبا حسینی
|
دخترکی در مسجد فال می فروخت/ می گفت افغانی است/ مردم از مسجد بیرونش کردند/ دخترک چشمان عسلی زیبایی داشت/گفتم کلاس چندمی؟ گفت مدرسمونو بستند.چرا؟ چون گفتند دزدی شده/ شما ها ...؟ نه اون شیفت. بسرا مدیرمونو زدهاند/ او می گفت که تازه کلاس اول رفته بودم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 18:17  توسط صبا حسینی
|
محمد حسین ۴ سالشه و اصلا دوست نداره مامانشو بای کامبیوتر ببینه. چون در دنیای ارتباطات آنقدر صنندلی نیست که همه بنشینند و ناچار محمد حسین باید بایستد/ او از کار من خسته شده.
تقدیم به محمد حسین ۴ ساله:
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 18:11  توسط صبا حسینی
|
اذان. الله اکبر .../ نمی خوانم/ نمی خوانم/ نمی خوانم/ و... بالاخره می خوانم.
حواسم دنبال زنگ در خانه است. در می زنند /می خواهم بلند بگویم جواب ندهید. بچه اند . سر در باز کردن دعوا می کنند. /می خواهم بگویم آی مواظب باش الان مداد می ره تو صورتت/ باز دعوا و بعد می گویند گوشی... مامان! مامان! زود باش ! از اداره ... آمده اند/ می خواهم بگویم: همین الان می آم. امـــــــــــــا ۱ دفعه "می فهمم" انگار با کسی داشتم حرف می زدم... چه بد شد > بی ادبی شد/ آرام و با خجالت می گویم : معذرت می خواهم و او با آن صبر همیشگیش می گوید : می بخشم... / من چه فرصتهای استثنایی را برای هم صحبتی با خالقم از دست دادم/ من می خوهستم مسجود فرشتگان باشم/ می خواستم مثل خدا مهربان و با گذشت>و با ظرفیت و قوی باشم و ... امـــــــــــا حتی یکبار با او درست حرف نزدم./ حالا دیگر مدت اقامتم سر آمده/ باز می گویم جز تو کسی را ندارم که آب روی آتشم بریزد و او باز...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 18:6  توسط صبا حسینی
|
نمی دانم ما در کمای سیاسی هستیم یا سیاستمداران آمریکا یا هر دو. واقعا اگر جنگی دیگر در پیش باشد چه کسی نفع می برد؟
من از کدام حقیقت باید دفاع کنم؟ ایران حق دارد هر تلاشی برای پیشرفت بکند اما حماقت در تصمیم هرگز .آیا آمریکاییان باید ما را از حمله مصون کنند یا خود ما و اگر ما اشتباه کنیم چه کسی ایران را از کما بیرون می آورد؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 23:38  توسط صبا حسینی
|
|
|