دیکته دیشب
داستانهای زندگی.از امروز تا فردا.من متعالی.معلم...خبرنگار
ارتباطاتم: بدنبال بی رنگی عشق خشک و بی روح است آیا ما همان بند باز ماهری نیستیم که در یک نمایش فوق العاده و در اوج شهرت ناگهان پرت می شویم و می میریم؟ اگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر چنین مکان امنی یافتید مرا هم خبـــــــــــــــــــــــــــــــــر کنید. وقتی بار اول این دختر تیزذهن را دیدم از یک چیزش بسیار خوشم :او برای۸۰ سال آینده هم برنامه دارد. ۱ـ برای آقای خاتمی که خیلیها را می بیند و می گوید دوست دارم بیشتر ببینمتان اما دفترش هرگز به آنها وقت نمی دهد. می دانم که از نظر او دوستی من که تازه امسال به این مدرسه آمدم هیچ توجیهی ندارد. او را نه تنها سومی ها بلکه هر کس می شناسد دوست دارد. سبا بسیار فعال است و بسیار کم حرف و گاهی در خلوتش بسیار فکور و تنها هر چند او می گوید نه فکری دارد نه حرفی و نه طرحی برای آینده. سبا آیا نماینده نسل دبیرستانی های ماست؟ کاش کمی می شد او ها را بفهمیم. تقدیم به محمد حسین ۴ ساله: من از کدام حقیقت باید دفاع کنم؟ ایران حق دارد هر تلاشی برای پیشرفت بکند اما حماقت در تصمیم هرگز .آیا آمریکاییان باید ما را از حمله مصون کنند یا خود ما و اگر ما اشتباه کنیم چه کسی ایران را از کما بیرون می آورد؟
لطفا تکلیف ملت را با خیانت و امانت روشن کنید و اینکه آیا سخنگوی رسمی نظام تلویزیون است یا...؟
از آن روزی که انار خوردم اصلا حالم خوب نیست/تقصیر انار نیست /تقصیر شخص خودم است که هنوز نتوانستم ساختار وجودم را طراحی کنم/
بقول استاد حسینی نه می توانم بی تامل بگویم خوبم و نه بی تامل بد!
بلکه باید حال بد و خوبم را در جسمم جستجو کنم که خوبست/ در فکرم که آنهم خوبست/ در احساس و ادراکم که بی رنگ است و بی هیچ لطف و عشقی / و کمی نگران/ در کار کردهایم:
جریان روزانه خودم خوبست/
ارتباطات الهیم: همینگونه
پس در حقیقت من در پی یک خوراک بیجا احساس خوب دوستی / گذشت/ زیبا دیدن و... را فعلا هنگ کرده ام.
آیا این عشق است که ما را به دنبال خود می کشد یا ما ییم که عشق را به درون خود راه می دهیم؟
کاش استاد دکتر افتخاری بخوانند و راهنماییم کنند
ونیــــــــــــز دوستان دیگر
بیشتر وقتها زیر نور بام آسمان کتاب می خوتند و شبها با کور سویی از لامپ بالاسر. گاهی زنش کنارش می آمد و بیشتر وقتها تنها بود.
نه او با ما کاری داشت و نه ما با او. فقط بچه ها از روی شیطنت و شاید کنجکاوی به شیشه می زدند تا او برگردد و نگاهشان کند.
اما جایش را در زندگی ما باز کرده بود. آنروز که مرد خبر نشدم. اما پدرم گفت که مردی نیمه شبها بیدار بود و حالا چند شب است که نیست/بعد خانه ای را دیدم در کوچه پایین که سیاهپوش شده.
بی حضور پیرمرد منظره عجیبی دیدم: چند گربه هر کدام در کناری روی زمین منتظر نشسته بودند و چند کبوتر روی پشت بام بی هیچ حرکتی ... پیر مرد گویا دوستان زیادی بر روی بام داشت...
گاهی به علوم روحی اعتقاد پیدا می کنیم و همه مسایلمان را با تعمق در روح می خواهیم جواب دهیم ... اما روح قادر به پاسخ همه نیست / گاهی به انرژی و خصوصیات آن رو می آوریم ولی انرژی جز در دست ما نیست / گاهی عقل را حاکم بر تفسیر تمام پدیده ها می دانیم اما عقل را به ساحت عشق راه نیست و زمانی به فال و تعبیر خواب و اینچنین باطن خوانی ها متوسل می شویم اما زندگی خواب نیست> پس ما کجاییم و به کدام جهان تعلق داریم؟
پس گویا برای یافتن حقیقت باید به جای دیگری پناه بریم. یک مکان امن/ یک اعتمد بی فساد یا یک صاحب حقیقت آگاه عاشق.
ما از بس خدا های رنگارنگ ساخته ایم که وقت زندگی با خدا را نداریم ولی همین ما چقدر سر خدا با هم دعوا می کنیم.
راستی انسانها طی چه فرایندی با خدا قهر می کنند.
چرا تا عقلمان می رسد دیگر عشق اولیه رنگ می بازد و جنگ با خودی خویش شروع می شود؟
آیا در این کشور کسی هست که برای عاطفه ها برنامه داشته باشد؟
من هر چند نتوانستم هنوز از محضر تیزهوشانی چون عاطفه درس بگیرم اما امید دارم این نسل از آنچه دولتمردان می اندیشند جدیتر گرفته شوند چون بد جوری باحالند.
امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا این سرقت به هر دلیلی که باشد می تواند هشدار باشد:
۲ـ برای محافظان خشن او
۳ـ برای فعالیتهای مردمی
۴- برای دولتمردانی که ان. جی .او تشکیل می دهند...............و
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرای همیشه سارقانی که فکر می کنند هیچوقت دیده نمی شوند.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حواسم دنبال زنگ در خانه است. در می زنند /می خواهم بلند بگویم جواب ندهید. بچه اند . سر در باز کردن دعوا می کنند. /می خواهم بگویم آی مواظب باش الان مداد می ره تو صورتت/ باز دعوا و بعد می گویند گوشی... مامان! مامان!
زود باش ! از اداره ... آمده اند/ می خواهم بگویم: همین الان می آم. امـــــــــــــا ۱ دفعه "می فهمم" انگار با کسی داشتم حرف می زدم... چه بد شد > بی ادبی شد/ آرام و با خجالت می گویم : معذرت می خواهم و او با آن صبر همیشگیش می گوید : می بخشم... / من چه فرصتهای استثنایی را برای هم صحبتی با خالقم از دست دادم/ من می خوهستم مسجود فرشتگان باشم/ می خواستم مثل خدا مهربان و با گذشت>و با ظرفیت و قوی باشم و ... امـــــــــــا حتی یکبار با او درست حرف نزدم./ حالا دیگر مدت اقامتم سر آمده/ باز می گویم جز تو کسی را ندارم که آب روی آتشم بریزد و او باز...![]()
| Design By : Night Skin |

