|
به بچه ها گفتم خوش به حالتون که 16 ساله اید.
بچه ها گفتند ولی ما لذتی از این 16 سالگی نمی بریم.
گفتم فاصله 16 سالگی تا 50 سال/ یا 60 سالگی فکر می کنید چقدر است.
گفتند یک چشم به هم زدن!
گفتم می دانید در 40 سالگی چقدر آدم دلش می خواهد به این سن قدرت/ توانایی/ لذت/ احساس و تفکر برسد؟ چقدر دوست دارد بازگردد به نوجوانی؟
آنها باز گفتند ما که چیزی نفهمیدیم چه لذتی دارد؟
گفتم خیلی زود است ولی روزهایی که مثل برق می گذرد شما را هم به روزی می رساند که بگویید کاش 16 ساله بودم!
و بچه ها متفکرانه خندیدند.
تنها تقویم می دانست چقدر از عمر ما گذشته و می گذرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 14:8  توسط صبا حسینی
|
یک آن فکر کردم بجای مدرسه و اطاق مشاور آن در اطاق باز جویی هستم. محمد حسین خیلی کوچکتر از آن بود که بتواند بفهمد چرا مدرسه با او قبل از ثبت نام بیش دبستانی مصاحبه می کند و خیلی کوچکتر از آن که بفهمد اگر شعری را بلد است حتما باید بخواند و الا از همین کوچکی انگ کم هوشی می خورد و خیلی کوچکتر از آنکه بفهمد نمره دادن یعنی چه و خیلی کوچکتر از آنکه بداند چرا ممکن است او را در مدرسه رفتن از برادرش جدا کنند و خیلی کوچکتر از آنکه بفهمد اگر مادرش انتقاد می کند او باید تاوانش را بدهد.
محمد حسین آنقدر همه آدمها را دوست داشت که نمی توانست بفهمد چرا آدمها با هم در می افتند و دشمن می شوند.
او نمی توانست بفهمد که چرا مادر می گفت ممکن است اسمت را ننویسند او محاسبات آدم بزرگ ها را هنوز نمی فهمید چون فکر می کرد چون خدا خوب است چون خدا مهربان است چون خدا به همه چشم داده/ زبان داده/ گوش داده و دست داده بس همه آدمهایی که او ساخته هم مهربانند/ زود دوست میشوند و به عدالت رفتار می کنند.
محمد حسین اما نمی دانست این آدمها اختیار دارند که همه جور بد باشند .
خانم مشاور می گفت شما مگر نسبت به روش ما انتقاد ندارید ؟
گفتم چرا من مدرسه شمارا قبول دارم ولی اتقاداتی هم دارم .
مشاور می گفت بس بسرتان را از این مدرسه ببرید.این به نفعتان است و من فکر می کردم این یک مصاحبه است برای ثبت نام یا یک بازجویی انتقام گیرنده و تنها به دلیل یک عقیده...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 14:1  توسط صبا حسینی
|
امروز بحث مفصلی سر کلاس داشتیم راجع به اینکه ما زندگیمان را تعیین می کنیم یا ما آدمهای گمشده ای در حاشیه ی زندگی هستیم که حتی نمی توانیم یک بشه را از توی لیوان چایمان در بیاوریم؟
بچه ها می گویند نقش اصلی را خودمان بازی می کنیم فقط درسا می گفت این خداست که نقش اصلی را ایفا می کند؟
درسا می گوید من وقتی درس می خوانم وقتی دلهره ی نزدیک امتحان را دارم وقتی نمی فهمم وقتی گیج گیج می شوم وقتی امتحان شروع میشود و نمی دانم می توانم همه چیز را به موقع به یاد بیاورم یا نه؟ یک دفعه می بینم بدون خدا نمی شود. انگار بدون خدا یک دیواری نفوذ نابذیر سد راهم شده تنها جایی که می توانم کمک بخواهم از تنها کسی که می توانم بخواهم به یادم بیاورد و تنها کسی که دلبسته ام از اینکه همیشه با من هست و غایب نیست خداست.
ما خودمان نمایشنامه زندگی را می نویسیم اما در این داستان می نویسیم که تکلیف ما با خودمان/ دنیایمان/ انسانها و خدا چطور تعریف می شود.
در این نمایشنامه می نویسیم که مواجهه ی ما با بیماری مواجهه با عذاب است یا نعمت و یا...
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 14:44  توسط صبا حسینی
|
پسر بچه ی ۷-۸ ساله ای دیروز در خیابان حافظ از مرد جوانی پرسید : آقا میدونین خیابون جمهوری از کدوم طرفه؟
مرد گفت اونجا چکار داری؟ پسربچه گفت: خونه مون اونجاست. مرد گفت:پس اینجا تنهایی چه کار می کنی؟ پسر بچه گفت:مدرسه مون اینجاست. مرد گفت: پس چرا تنهایی؟ پسر سرش رو پایین انداخت. مرد به پسر بچه بلیط اتوبوس داد و گفت برو اونطرف خیابون سوار شو مستقیم میبرد ت جمهوری.پسر اول امتناع کرد ولی مرد بلیط رو توی دستاش گذاشت و آرام زد پشتش و گفت برو دیگه دیرت می شه. پسرک به مرد و به اینهمه راه که تنها آمده بود نگاهی کرد و رفت... بابا چرا بچه هاتونو بخاطر مدرسه بهتر راه دور می فرستید؟ دولت! چرا مدارس دولتی خوب را برای همه در نظر نمی گیری؟ چرا نظارت نداری روی ناظم های مرد بی ادبی که هم فحش می دهند و هم بچه ۸-۹ ساله رو می زنند فقط به دلیل دویدن در حیاط؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 13:36  توسط صبا حسینی
|
سرقت فقط برای باران رخ نمی دهد یکدفعه می بینید تمام پرونده ها / گزارشها/ عکسها و حتی اطلاعات
خصوصی مردم طی یک سرقت ماهرانه در روزنامه تان بر باد رفت/ گاهی وقتها این شبیخون آبروی مردم را روی دست تشییع می کند و تو هیچ سر نخی نداری که این محمل قیمتی را بدست بیاوری!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 13:25  توسط صبا حسینی
|
|
|