دیکته دیشب
داستانهای زندگی.
مرد گفت اونجا چکار داری؟
پسربچه گفت: خونه مون اونجاست.
مرد گفت:پس اینجا تنهایی چه کار می کنی؟
پسر بچه گفت:مدرسه مون اینجاست.
مرد گفت: پس چرا تنهایی؟
پسر سرش رو پایین انداخت. مرد به پسر بچه بلیط اتوبوس داد و گفت برو اونطرف خیابون سوار شو مستقیم میبرد ت جمهوری.پسر اول امتناع کرد ولی مرد بلیط رو توی دستاش گذاشت و آرام زد پشتش
و گفت برو دیگه دیرت می شه.
پسرک به مرد و به اینهمه راه که تنها آمده بود نگاهی کرد و رفت...
بابا چرا بچه هاتونو بخاطر مدرسه بهتر راه دور می فرستید؟
دولت! چرا مدارس دولتی خوب را برای همه در نظر نمی گیری؟ چرا نظارت نداری روی ناظم های مرد بی ادبی که هم فحش می دهند و هم بچه ۸-۹ ساله رو می زنند فقط به دلیل دویدن در حیاط؟
خصوصی مردم طی یک سرقت ماهرانه در روزنامه تان بر باد رفت/ گاهی وقتها این شبیخون آبروی مردم را روی دست تشییع می کند و تو هیچ سر نخی نداری که این محمل قیمتی را بدست بیاوری!
| Design By : Night Skin |


