|
با او یکی از روزهای گرم تابستان 83 آشنا شدم. سایت ما خبرنگار می خواست و من هم تلفن او را بعنوان یک خبرنگار بسیار فعال و ذاتا "خبرنگار" داشتم . به او زنگ زدم . صدایی آشنا/ مهربان/ قوی و کمی بم داشت. اول فکر کردم باید 35-40 ساله باشد ولی خودش گفت 29 ساله است.
در اولین آشناییمان در کنگره رویان با دختری قوی روبرو شدم . بچه ها به شوخی می گفتند اگر قرار شد کتک بخوریم اول او را با خودمان می بریم. او می گفت با همان صدای کلفتش که کتک می زند / نمی خورد.
فاطمه یک خبرنگار واقعی بود هم توانا در کسب خبر /هم ارتباط با مخاطب و هم کشف سوزه های ناب.
اما در سایت ما دوام نیاورد و با دیر و زود آمدن نشان داد که دنبال کار دیگری است. هی بهانه می آورد تا اینکه بکلی ارتباطش را با ما قطع کرد.
او کم کم وارد بحث کودکان کار و بچه های افغان شد / می گفت بودن با کودکان به من زندگی می دهد و دیدن فاطمه به من فکر تازه/ اعتماد تازه و دید تازه می داد.
فاطمه علیرغم ظاهرش وجودی سر شار از عشق/ محبت و صداقت داشت و حتما امروز بیشتر از گذشته/ اما...
ما در ظاهر با هم تفاوتهای زیادی داریم حداقلش این است که من جسارت او را در فعالیتهای اجتماعی ندارم اما فاطمه را بیش از دوستان دیگری که در ظاهر هم تیپ هستیم دوست دارم و حالا امروز بیش از پیش به او احترام می گذارم.
فاطمه یک انسان واقعی است هر چند که به او انگ بزنند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 15:6  توسط صبا حسینی
|
پریروز یعنی 24 فروردین در خیابان آصف مقابل پارک سگی همراه یک ماشین سیلو آتش زده شد.
این بار اولی نیست که در شهر ما ماشین ها را به این شکل آتش می زنند.
همه دیدند حتی آتش را اما کسی افدامی نکرد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 15:1  توسط صبا حسینی
|
اگر چلچراغها و حجله ها نبودند هیچکس نمی فهمید در توحید یکم سعادت آباد چه خبر است.
اگر جمعیت مقابل مسجد قدس نماز میت نمی خواندند کسی نمی فهمید تیر اندازی شده است.
اگر اتوبوس ها پشت هم در کنار بلوار دریا نایستاده بودند کسی نمی فهمید مادری پسر 26 ساله اش را دارد به سمت خاک بدرقه می کند.
اگر مارش نظامی نمی زدند شاید کسی نمی فهمید 5 شنبه شب کسی کاری انتظامی انجام داده / کسی نمی فهمید غلامرضا راه سارقان مسلح را بسته و آنها هم او را به رگبار بسته اند.
زنی از کنار بلوار دریا رد شد و از شیشه ی نیمه باز 206 اش پرسید: کی مرده؟
اگر چلچراغها در شهر نباشند کسی نمی فهمد این شهر مرده است یا زنده !!!!
اگر گاهی صدایی از شهر بر نیاید شاید همه فک______________ر کنند شهر ما امن است /گاهی زلزله ای لازم است تا از خواب بیدار شوند !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:58  توسط صبا حسینی
|
از بازدید کننده ها بابت این انتقاد متشکرم اما بعضی از این روز ها هیچ خبری که بطور جدی قابل طرح باشد نیست که نیست.
بچه های مدرسه ی ما با سه هیجان روبرو هستند:
1- نتایج روبوکاپ ایران اوپن که گذشته از بازتاب هیجانی آن بدلیل طرح مساله ی امداد و نجات روباتیک می تواند برای کشور ما و توسعه پذیران مفید باشد و بسیار مورد توجه محتوایی و نه رسمی و یا تبلیغاتی قرار گیرد.
2- سفر به استان گلستان و تحقیقات جغرافیایی/ مردم شناسی و اقتصادی
3- کارگاه علوم پایه دوم
راستی از استعدادهایمان چگونه باید برداشت کنیم تا بیشتر و عمیقتر شوند؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:47  توسط صبا حسینی
|
|
|