با او یکی از روزهای گرم تابستان 83 آشنا شدم. سایت ما خبرنگار می خواست و من هم تلفن او را بعنوان یک خبرنگار بسیار فعال و ذاتا "خبرنگار" داشتم . به او زنگ زدم . صدایی آشنا/ مهربان/ قوی و کمی بم داشت. اول فکر کردم باید 35-40 ساله باشد ولی خودش گفت 29 ساله است.
در اولین آشناییمان در کنگره رویان با دختری قوی روبرو شدم . بچه ها به شوخی می گفتند اگر قرار شد کتک بخوریم اول او را با خودمان می بریم. او می گفت با همان صدای کلفتش که کتک می زند / نمی خورد.
فاطمه یک خبرنگار واقعی بود هم توانا در کسب خبر /هم ارتباط با مخاطب و هم کشف سوزه های ناب.
اما در سایت ما دوام نیاورد و با دیر و زود آمدن نشان داد که دنبال کار دیگری است. هی بهانه می آورد تا اینکه بکلی ارتباطش را با ما قطع کرد.
او کم کم وارد بحث کودکان کار و بچه های افغان شد / می گفت بودن با کودکان به من زندگی می دهد و دیدن فاطمه به من فکر تازه/ اعتماد تازه و دید تازه می داد.
فاطمه علیرغم ظاهرش وجودی سر شار از عشق/ محبت و صداقت داشت و حتما امروز بیشتر از گذشته/ اما...
ما در ظاهر با هم تفاوتهای زیادی داریم حداقلش این است که من جسارت او را در فعالیتهای اجتماعی ندارم اما فاطمه را بیش از دوستان دیگری که در ظاهر هم تیپ هستیم دوست دارم و حالا امروز بیش از پیش به او احترام می گذارم.
فاطمه یک انسان واقعی است هر چند که به او انگ بزنند.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت
15:6 توسط صبا حسینی| |