دیکته دیشب
داستانهای زندگی.
از انتشارات... پرسیدم تنها هستید؟
گفت ناشران خوب دیگر هم هستند/تقریبا همه پشه می پراندند/سالن ها بزرگ اما ادمها کم کم.
با اجازه خواستم بیرون بروم که مجبور شدم یک دور شمسی بزنم تا در باز پیدا کنم/من ماندم این چه مهمانی ای است که نه چیزی در سفره دارند و نه اجازه ی خروج!
ساکم رو بسته بودم و از صبح همه ی کارهایی که در خانه لازم می دیدم انجام دادم/همه چیز مهیا بود برای یک سفر تحقیقاتی عالی...
رفتم تا آماده بشم برای راه آهن/ به محمود گفتم دوشنبه کاردستیتو حتما ببر مدرسه بده به خانم کیانی
دیدم هیچی نمی گه فقط افتاده روی تخت
رفتم کنارش...با التماس گفت: مامان نرو
گفتم نمی شه
گریه کرد یه جوری که تا اون موقع هیچوقت ندیده بودم
باز التماس کرد.
دیگه نتونستم حرفشو رد کنم/گفتم باشه گریه نکن
بعد آمدم زنگ زدم گفتم نمیام/ همه تعجب کردند
محمود که آروم شد خواستم با صحبت راضیش کنم/ اصلا جواب نمی داد
گفتم چرا؟ چه احساسی داری که نمی خواهی من به این سفر بروم؟
هیچی نگفت
بعد گفت بیا تو اتاقم کارت دارم
رفتم
گفت: بیا روی زمین بشین تا باهات حرف بزنم
نشستم
محمد حسین پشت در وایساده بود
اومد تو و سرشو گذاشت روی پامو گفت:مامان نرو
بعد محمود سرشو گذاشت
احساس عجیبی داشتم
گفتم :نه نمی رم
اما انتخاب برام بین بچه ها و کار مدرسه و یک سفر تکرار نشدنی سخت بود
به مدرسه چی باید می گفتم؟
اما احساس خاصم رابطه ی تعریف نشدنی مادر با کودکانش بود.چطور میشود مادر را از بچه هایش جدا کرد؟
کاش برای زنان و کودکان طلاق بتوانیم کاری کنیم
قبل از قانون
![]()
بالاخره هم به این نتیجه می رسند که باید طلا بخرند اما ... هر چه هدیه بزرگتر برای چشم کور کردن بهتر... این است که این مادر چشم آن یکی را کور می کند /او هم چشم این را /معلم بیچاره هم از همه جا بی خبر
واقعا معلم را با چند تا سکه می شود خرید؟
| Design By : Night Skin |


