تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

بی اجازه سر سفره ی نشر نشستم/کسی تعارف هم نمی کرد انگار همه را به زور نگه داشته بودند
از انتشارات... پرسیدم تنها هستید؟
گفت ناشران خوب دیگر هم هستند/تقریبا همه پشه می پراندند/سالن ها بزرگ اما ادمها کم کم.
با اجازه خواستم بیرون بروم که مجبور شدم یک دور شمسی بزنم تا در باز پیدا کنم/من ماندم این چه مهمانی ای است که نه چیزی در سفره دارند و نه اجازه ی خروج!
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:39 توسط صبا حسینی| |

دیروز قرار بود با مدرسه برم به گرگان و ترکمن صحرا/اردویی که خیلی می تونست جذاب/ دیدنی/و بی نظیر باشه بخصوص برای خبرنگاری.
ساکم رو بسته بودم و از صبح همه ی کارهایی که در خانه لازم می دیدم انجام دادم/همه چیز مهیا بود برای یک سفر تحقیقاتی عالی...
رفتم تا آماده بشم برای راه آهن/ به محمود گفتم دوشنبه کاردستیتو حتما ببر مدرسه بده به خانم کیانی
دیدم هیچی نمی گه فقط افتاده روی تخت
رفتم کنارش...با التماس گفت: مامان نرو
گفتم نمی شه
گریه کرد یه جوری که تا اون موقع هیچوقت ندیده بودم
باز التماس کرد.
دیگه نتونستم حرفشو رد کنم/گفتم باشه گریه نکن
بعد آمدم زنگ زدم گفتم نمیام/ همه تعجب کردند
محمود که آروم شد خواستم با صحبت راضیش کنم/ اصلا جواب نمی داد
گفتم چرا؟ چه احساسی داری که نمی خواهی من به این سفر بروم؟
هیچی نگفت
بعد گفت بیا تو اتاقم کارت دارم
رفتم
گفت: بیا روی زمین بشین تا باهات حرف بزنم
نشستم
محمد حسین پشت در وایساده بود
اومد تو و سرشو گذاشت روی پامو گفت:مامان نرو
بعد محمود سرشو گذاشت
احساس عجیبی داشتم
گفتم :نه نمی رم
اما انتخاب برام بین بچه ها و کار مدرسه و یک سفر تکرار نشدنی سخت بود
به مدرسه چی باید می گفتم؟

اما احساس خاصم رابطه ی تعریف نشدنی مادر با کودکانش بود.چطور میشود مادر را از بچه هایش جدا کرد؟
کاش برای زنان و کودکان طلاق بتوانیم کاری کنیم
قبل از قانون
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:10 توسط صبا حسینی| |

دیروز کارگاه علوم فرزانگان شروع شد. نگار/ دختری با چشمانی درشت و نافذ طرح کلاس ایده آل را بصورتی کاملا علمی ریخته بود و برای شما از چیزی می گفت که الان اصلا وجود ندارد/ وقتی با نگار حرف می زنی از خودت خجالت می کشی که چرا کشور من جایی برای نگارها در نظر نگرفته است.

نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:27 توسط صبا حسینی| |

این روز معلم هم روز عجیبی است ها! از چند روز یا چند هفته قبل از روز معلم مادر ها در تکاپوی هدیه ی روز عزیز معلمند.
بالاخره هم به این نتیجه می رسند که باید طلا بخرند اما ... هر چه هدیه بزرگتر برای چشم کور کردن بهتر... این است که این مادر چشم آن یکی را کور می کند /او هم چشم این را /معلم بیچاره هم از همه جا بی خبر

واقعا معلم را با چند تا سکه می شود خرید؟
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 21:11 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin