تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

خیلی پیر  بود.موهای سفیدش از ۸۰ بالاتر را نشان می داد. جلوی تاکسی نشسته بود.اونقدر پیر که شاید اینطرف و اونطرف ۴ راه برایش مثل دو طرف یک رودخانه بود و غیر قابل تشخیص. گفت منو بغل بربری پیاده کن.راننده آدم فهمیده ومهربانی بود.موقع پیاده شدن گفت خدا اگه دوستم داشت بچمو ازم نمی گرفت.
چیزی حتی به اندازه یک نعلبکی که چای رو توش فوت می کنند نمی تونستم بگم.هیچی. جای او نبودم.ولی خیلی ذلم می خواست یک ذره از داغش رو کم کنم.نمی شد.

.

.
خانم گلمحمد می گفت: من خیلی مغرور بودم و از اینکه همیشه در کارم پیشرفت می کردم گاهی حرف هیچکس رو نمی شنیدم اما وقتی پسرم رفت دیدم توی دنیا خیلی چیزها برای دیدن و خیلی حرفها برای شنیدن هست.خدا مرتب خودش را به من نشان می داد و من خوشحال بودم از این که حالا متوجه توجهات خداوند می شوم. پسرم را گرفت اما چشمانم را باز کرد و ممنون اویم.

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 8:45 توسط صبا حسینی| |

اگر درد ها را حس کنیم

اگر از آتش دروغ ها بسوزیم

اگر فتنه ها را به چشم ببینیم

اگر خود نمایی ها و خود فروشیها را درک کنیم

دیگر تنها و کمترین نشانه اشک است
اشکی گاهی پشت داستان یک عزاداری باید پنهانش کرد چون اگر بچه ها بپرسند چرا گریه می کنی نخواهی پرده از روی خاکهای دروغ بکشی
گاهی احساس کوچکی از همدردی با بزرگمردانی چون علی (ع) می کنی و اینها نشانه مسخره گرفتن انسانها نیست
بلکه درد امروز درد تحقیر انسانیت است
انسانها به نام اخلاق یکدیگر را به تمسخر می گیرند

گویی جهان آنقدر تنگ شده که یا توباید زندگی کنی یا من

یا تو بخوری یا نه

یا تو لباس بپوشی یا من
یا تو آقا باشی یا من
یا تو آبرو داشته باشی یا من
جهان آنقدر تنگ است که تنها یک دست در آن جا می گیرد

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 22:53 توسط صبا حسینی| |

ما ها همه با هم دایم دعوا می کنیم :این مال منه چرا دست زدی؟
این البته سبک دعوای بچه هاست ما بزرگ ها هم با بهانه ی بچه ها زیاد دعوا می کنیم.دعوا های حق به جانب؟

نه واقعا فکر نمی کنی اشتباه می کنی؟هر چی من گذشت می کنم پر رو تر می شی...
اینم از دعواهای هر روزه ما بزرگترها که حتی بچه ها هم گاهی هاج و واج می مانند.

اما هیچوقت شده تا حالا خداوند به ما بگوید این زمین مال من است روی آن زندگی نکن برو روی زمین خودت؟
شده تا بحال خداوند بفرماید این آسمان مال من است برو زیر آسمان خودت؟
یا بفرماید آب نخور اینها همه مال من است برو خودت آب بساز/
یا از این هوا نفس نکش؟

.
.
محمود داستان را ادامه می دهد:با چشمی که من دادم نبین خودت با چشمی که مال خودت هست ببین
محمد حسین به این داستان و عجایبش می خندد.
.
اتفاقا خداوند می گوید با همین چشم ببین و آنطور که من می خواهم ببین همانطور که من به تو خوبی کردم تو هم به همنوعانت خوبی کن.

               احسن کما احسن الله الیک

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 22:45 توسط صبا حسینی| |

ما ها وقتی بچه بودیم بعد از ظهر ها که می گفتند بخوابید نمی خوابیدیم و از تذکرات و دستور العملهای دیگر هم تا می شد در می رفتیم اما حالا بدون اینکه خودمون متوجه شویم همین تذکرات عزیز رو مدام تکرار می کنیم چون فکر می کنیم اینطوری خونه نظم می گیره.
حالا دوست جوان من می گه پدر و مادرش خیلی تذکر می دهند/تذکراتی که او و خواهراشو گاهی عاصی می کنه.
دوست من می گه چون از بچگی با همه ناراحتیش ابه این تذکرات عمل کرده حالا و در دوران دانشجویی از اون روشها خیلی استفاده کرده.
من در جایگاه فرزند میبینم که اثر تمام این تذکر ها در روح آدم و در رفتارش باقی می مونه و خیلی از فکر های وسواسی رو ایجاد می کنه که از این بابت همیشه آدم زجر می کشه اما در جایگاه مادر هم نمی دانم کی و چطور باید بگویم که آزادی فکری فرزندم از بین نرود.

حتی در باره خداپرستی فکر می کنم من هیچ نگرشی نباید به فرزندم بدهم چون او با دید من خدا را می پرستد.

لطفا کمک کنید

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 8:31 توسط صبا حسینی| |

با این همه درد چه کنیم جز با عزای علی(ع) گریستن و فریاد زدن؟
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:36 توسط صبا حسینی| |

مادر شیرینم مثل من آواره بود.
می گفت مدرسه دولتیه اما ۱۰۰۰۰۰۰ میلیون شهریه خواسته!!!

پدر شیرین جانبازه و خودش از نخبه های مدرسه!!!!

مادر شیرین نشسته بود کنار من اونم می خواست با مدیر مدرسه صحبت کنه که یکدفعه خانمی (که کادر مدرسه هم نبود) اومد تو چشمای ما نگاه کرد و گفت :
پاشین اینجا ننشینید پاشین
همینطور نگاهش کردم /گفتم مگر برای نشستن باید کسی به کسی اجازه بده؟
گفت:سخت نگیر دخترم.
گفتم برای چی به من می گید دخترم .شما چرا به خودتون اجازه می دید مردم رو به چشم حقارت نگاه کنید؟

مادر شیرین با مخالفت های آن خانم رفت پیش مدیر و زود برگشت.
.

.
۱۰۰۰۰۰۰ تومان در این کشور پولی نیست اما خیلی ها ندارند و باید مرتب بابت نداشتنشان تحقیر شوند.
نسل جنگ صورت سرخ دارد/از سیلی خود

بچه هایمان را چه کنیم؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:33 توسط صبا حسینی| |

زدم به سیم آخر و بالاخره کلاس گرفتم.
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:11 توسط صبا حسینی| |

لطفا در را نبندید/گیر میفتید
با عرض معذرت این رو رو در یک دستشویی نوشته بودند.
اما گاهی در همین ذهن زندانی خودم هم من گیر میفتم چون در ها بسته است و ما مبادا که در دنیای خود گیر بیفتیم و فکر کنیم که بهترین حیاط خلوت است

مبادا در این حیاط خلوت گیر کنیم  که اونوقت هیچکس نیست نجاتمون بده خیلی از مردم مثل من همین طور می شوند و خود را چون مومن می دانند فکر می کنند حتما از خدا بابت خود خواهی عرفانی خود مجوز دلرند.
مبادا عارف معروفی شویم که گیر افتاده
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:10 توسط صبا حسینی| |

آرش پیرزاده هموطن خوبی است که هر دفعه با نظرش یک نیش هم چاشنی می کنه.من از این دنیای گفتگو و همفکری و یا انتقاد استقبال می کنم.
وبلاگ ها در این دنیای غریب می تونند آدمهای نا آشنا را با هم آشنا کنند.

وبلاگ ها گاهی تا پای اعدام هم می روند اما چون هیچ سود و زیانی را برای کسی و یا خود در نظر ندارند کسی نمی تواند آنها را متهم کند مگر آنکه خیلی ترسو باشد.
ما وبلاگی ها جشنواره ای هستیم هر چند مجازی اما جشنواره ی سخنیم.

بگو و بشنو تا یاد بگیری و رشد کنی . وبلاگها نشانه تمدن و توسعه هستند در جامعه ای که تحمل مدنیت ندارد.
آقای پیرزاده پیشاپیش از انتقادتون تشکر می کنم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:5 توسط صبا حسینی| |

نمی دونم چرا دو پستی که با خانه ی غمدیده ی فاطمه(س) همدلی داشتم هر دو پرید.

یکیش درست موقع ثبت قطع شد یکیش هم ثبت شد اما روی صفحه نیامد.

هر سال غروب تو تازه می شود و ما هنوز منتظر یک طلوع تازه ایم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 8:46 توسط صبا حسینی| |

امروز با شبنم قرار دارم او برای ثبت نام به مدرسه می رود و من شاید برای خداحافظی.من به یک بیماری مزمن مبتلا شده ام آنهم بدون هیچگونه پادتنی.

چند سالی است همینطور خانه به دوش مانده ام هر جا می روم بعد از یکسال کار پر تلاش بی هیچ توضیحی می گویند بروید.
نمی دانم یعنی چه.ما روزنامه نگاران البته خانه بدوشان دشنام شنویی هستیم که هر کس هر گرفتاری که پیدا می کند ما را مقصر می داند اما این یکی دیگر به روز نامه نگاری اصلا ربطی ندارد فکر می کنم هنری در این زمانه هست که من بلد نیستم پدران و مادران و معلمین ما هم این هنر را بلد نبودند.وهمینطور همکلاسی های من. گاهی فکر می کنم ما داریم توی غار زندگی می کنیم که اینچنین غریب افتاده ایم. خلاصه من در این خانه بدوشی ها با خدایم رفیق تر شده ام چون او ههر سال حواله ای جدید به من می دهد و بهم ثابت می کند که هیچ چی برای دلخوشکنک ندارم و فقط خودش هست که منو دوستامو اداره می کنه.
من امرئز با شبنم قرار دارم اما منتظر نامه های تازه خواندنی خدا هستم.
می بوسمت ای خدا

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 8:43 توسط صبا حسینی| |

آی کیف داره یه گوشه بنشینی و برات چای بیارند و پذیرایی کنند.اما یه کم که این کیفت طولانی بشه و مثلا پای اینترنت بشینی و بنویسی یا کتاب بخوانی چشم غره ها شروع می شه ولی به کیفش می ارزه
.
.
داشتم ظرف میشستم و اصلا هم زلزله رو نفهمیدم که همسرم گفت ظرفا رو ول کن بیا تو بالکن.من کارمو ادامه می دادم.
دیدم با آرامش می گوید بیا چلچله.. و بچه ها هم رفتند توی بالکن.
برای دیدن چلچله رفتم تو بالکن. دیدم بچه ها می گن زلزله است.
زلزله؟

من اصلا نفهمیدم.
رفتیم توی کوچه دیدم همسایه ها هم هستند سکوت خاصی بود.همه با احتیاط از هم می پرسیدند.
اما این دفعه دیگه کسی با حوله نیامده بود.
فهمیدم فقط گوشم سنگین نیست.

مدتی پایین ماندیم و برگشتیم.
چشم غره ای می گه روزی چند بار می ری پای اینترنت؟
یعنی برو چایی بیار.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 20:13 توسط صبا حسینی| |

حسن خان همیشه کفشهایش را رو به قبله می کند. از آن سالی که رفته بود مکه دیگر هیچ چیزی بیادش نمی آید.
همه او را دایم تست  می کنند که ببینند می شناسدشان یا نه و بعد آدرس می دهند.

حسن خان هر چه فکر می کند یادش نمی آید اما عجیب این است که بچه ها را که می بیند می گوید نور خدا آمد.
حسن خان هیچوقت قبله را گم نمی کند.

دیگران فکر می کنند حافظه را خودشان ساخته اند و حسن خان را برای این از دست رفته اش به تمسخر می گیرند.
و من نعمره ننکسه فی الخلق

اما اگر به حسن خان بگویی من و تو هر دو بنده خداییم آنوقت از نسبتش با خدا و با بنده او لبخند می زند.
کاش ما هم بدی ها را فراموش می کردیم و تنها نسبت میانمان بندگی خدا بود.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 20:5 توسط صبا حسینی| |

جناب احمدی نژاد !
فراموش نمی کنم فرموده بودید می خواهید فاصله فقیر و غنی را کم کنید اما...

من همین الان کودکانی دارم که از پس ثبت نامشان در مدرسه وزیر شما برنمی آیم.

من گاو هم ندارم تا بیاورم و ۳ میلیون تومان وام بگیرم.

جناب احمدی نژاد حتما خاطرتان هست در میان مصاحبه انتخاباتیتان فرمودید همین الان به من خبر دادند برق را در استان... شهر... قطع کرده اند تا مردم نتوانند حرفهای من را بشنوندو گفتید مثل اینکه آمدن من برای خیلی ها خطر ناک است و ما هم فکر کردیم واقعا خطرناک است و دست خیلی از زالو ها قطع می شود اما ...

الان می بینم که شما با بنزین کاری کردید که همان یک سفر کوچک تابستانی آدمهای متوسط مثل من از بین برود در حالیکه آن غنی ها هنوز سوار ماکسیمایشان می شوند بنزین گران می خرند و پزش را به ما می دهند و همینطور دود دارایی هایشان را.

آقای احمدی نژاد! فکر می کردم شما با این سفره ها مخالفید ولی الان سفره های کوچک ما هی کوچکتر می شود و سفره های دارا ها هی بزرگتر.
لطفا ظرفیت داشته باشید و انتقاد را بپذیرید کسی با شما دشمن نیست ولی قول دادید باید پایش بایستید.

اگر قول می دادید کرامت و انسانیت را سر سفره ها بیاورید بهتر از دارایی بود.

ما انسانها دارایی هایی داریم که فرشته ها هم ندارند.

اما تعقل هم سر سفره شما امروز به سختی به نفس نفس افتاده.

می شود دیگر قول ندهید/عصبانی نشوید و برای دور بعدیتان تبلیغ نکنید؟
شما گلوی ما قشر متوسط را آنقدر فشار داده اید که داریم خفه می شویم.
می شود اینقدر هم ساده زیستیتان را به رخ ما نکشید؟

شما تا حالا نوانسته اید با ماهی ۶۰ هزار تومان زندگی کنید؟
فقط خواهش می کنم به همان مغلمیتان رضایت بدهید.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:4 توسط صبا حسینی| |

وبلاگ یک دفترچه یادداشت بازه/گاهی حس میکنی حرفی داری و می نویسی حالا اگر کسی خواند در ارتباط جدیدی باز می شود و اگر کسی نخواند هم تو یادداشتهایت را جایی در گوشه ای لز این دنیا ثبت کرده ای.
آدم بابت وبلاگش نه از کسی طلبکاره و نه به کسی بدهکار.
ولی چون یک دفترچه ی بازه آدم بی حرمتی نباید بکنه.

یک رسانه بابدون قالب یا یک روزنامه ی خصوصی.

بابت وبلاگ نه کسی از آدم پول می گیرد و نه پول می دهد.
در این دنیایی که هر حرفی نرخی دارد وقتی می توانی یک میز کوچک سخن پیدا کنی خوب باید استفاده کنی.

من در این وبلاگ دنبال دوستان ارزشمند صاحب فکر/بی ادعا و صاحب ذوقی مثل کودکان و همکلاسی های مدرسه ام هستم و اگر دوستانی از این طریق پیدا کنم منت آنها را پاس می نهم اما بدنبال مخاطب... نه

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:45 توسط صبا حسینی| |

دیشب درسا برام پیام فرستاد که وبلاگمو خوونده و ...
یک لحظه احساس شادی تا زیر پوستم تا زیر دندانهایم دوید گفتم کم کم دوستانی در میان وبلاگها پیدا می کنم.اما...
اما خیلی زود شادیم یخ زد ترسیدم گفتم من از چی خوشحال شدم ؟
از اینکه دوستان خوبی پیدا می کنم و یک محفل وبی کوچک با شمعی روشن می سازیم یا از اینکه دیگران بخوانند و بگویند چه قدر خوب بود؟

ترسیدم از خودم از خودم از خودم و از شیطان که چه با ظرافت به دست خودم به من کلک می زند.
حالا می خواهم بنویسم برای پیدا کردن دوستان خوب

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 8:51 توسط صبا حسینی| |

امروز با دوستان نوجوانم صحبت کردم.ساغر مثل همیشه با بقیه تفاوت عقیده دارد او معتقد است آدم تابستان نباید خودش رو خسته کند.
البته من هم علیرغم فکر پدرم که همیشه انسان منظم و اهل مطالعه ای بوده و هستند همین عقیده آزادی تابستانه را داشتم. حالا هم از آزادی فکری خوشحالم.خیلی از دوستان کوچکم برنامه ی درسی تابستانی گذاشته اند به امید سال سوم خوب...
ما هم در میان دوستانمان چنین برنامه ریزی هایی داشتیم.اما...
.
.
امروز روز دیگری است. روزی در گرمای عمر.روزی که می خواهی بالاخره که هستی و چه کاره ای و من پیش از رسیدن پاییز عمرم که خیلی هم دور نیست باید فکر کنم.
.
مادرم می فرماید که روزی نیست که به مرگ فکر نکند اما من می گویم روزی نیست که به زندگی فکر نکنم.زندگی مثل یک بستنی خوشمزه آب می شود و اگر با هدف آنرا نخوریم هرگز از چکیدن قطراتش بر روی زمین هم بی پشیمانی باز نمی گردیم.
این زندگی عزیز این نعمت بزرگ خداوند کدامین شکر را می طلبد به جز یک مرارت تابستانی؟
یک برنامه خوب یک گرد گیری از روی آینه خدایی من؟
خدایا بار ها و بار ها تو را بخاطر زندگی شکر می کنم و کمک می خواهم تا یک برنامه خوب و یک اجرای عالی داشته باشم.
راستی خدای من آیا سجده همان بوسیدن روی تو است؟
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 15:15 توسط صبا حسینی| |

مدتهاست پیش استاد خدام حسینی نرفته ام/خیلی هم زشت است که بگویم وبلاگ مرا بخوانید.

اما یک سوال گوشه ذهنم جا مانده که آیا تلاشهایی که در این زندگی روزانه می کنیم و آنچه دلمان را به آن گرم کرده ایم حقیقتا ما را رشد می دهد؟

می ترسم بروم و سوالی بکنند که من باز هم از پسش بر نیایم .حقیقتا وقتی می گویند از خودت بگو نمی دانم از چه باید بگویم و استادم انتظار دارد آنقدر وجودم منظم باشد تا آخرین فکر و وضعیتم را بتوانم بیان کنم و بدانم الان چه می خواهم.

من همیشه نگرانم .از اینکه تمام کارهایی که می کنم بیهوده باشد.
.
.
محمد حسین می گوید :نمیرم کلاس. اگه ازم یه چیزی بپرسن و بلد تباشم چی؟

نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 9:59 توسط صبا حسینی| |

خدایا در این روز گرم و روز هایی که در پیش است کمکم کن.

تو که همه جا با من و منها هستی کمکم کن تا به همه دوستانت عشق بورزم

راستی خدای عزیز می دانم از این که سوسکها را می کشم تو ناراحت می شوی .
عمو جان حتی سوسکها را هم نمی کشد و آنها امنیت دارند.

پس کمکم کن برای خوشحالی خودم به موجودات زیر زمینی هم بی احترامی نکنم.
.
.
محمود می گوید همه ی آدمها قاتل هستند.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 9:52 توسط صبا حسینی| |

قطره اشکی گوشه ی چشم خاله ام بود.هیچوقت احساس نکرده بودم می توانم دستانش را در دستم بگیرم و ببوسم وهیچوقت احساس نکرده بودم به دیدن خاله ام اینقدر نیاز دارم.

بعد از مادر بزرگم دیگر دست هیچ پیر زنی را اینطور در دستم نگرفته بودم اما حالا فکر می کنم یک زن تازه از بیمارستان آمده ای همین پریروز رفیق ۶۰ ساله اش همدم ۶۰ سال از عمرش را از دست داده وبا پای شکسته روی تخت خوابیده چقدر تنها ست.
او تنها قطره ای همدمی و همدلی می خواهد.
.
.
محمود میخندید و می گفت همدردی یعنی بری بگی آخ وای منم پام درد می کنه...(با شیطنت بچگانه)
محمد حسین می گفت همدردی یعنی منم باهاتون هستم

واقعا خدا همه چیز رو کامل به بچه ها یاد داده و اونها رو به میان ما فرستاده تا به یادمون بیاورند.
.
خاله ام الان و همیشه فقط یک پیاله همدردی می خواهد و بس.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 9:47 توسط صبا حسینی| |

خدا را شکر
دعای ندا مستجاب شد

قدسی جون بالاخره خواب همسرشو دید و فهمید که او فوت شده.

ندا دیشب می گفت همه اش دعا می کنم خود بابا به خواب مامان بیاد و بگه.

مادرجان الان گفت: قدسی جون خواب آقا رو دیده و فهمیده.

خدایا شکرت که همه چی رو جور کردی.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 10:58 توسط صبا حسینی| |

امروز یک روز جدیده پر از فرصتهای خوب
یک روز گرم در پایان خرداد  بی خیال گرما.یک صبحانه ی خوب بیتوجه به بالا رفتن کلسترول:مخلوط خامه/توت فرنگی و شکر براه همسرم

پنیر و طالبی برای خودم
کره و پنیر برای محمود و کره و عسل برای محمد حسین
بعد کمی اینترنت و خلوت با ذهن و فکر و کمی دل
بعد هم آشپزخانه ی عزیز و ترتیب یک غذای جدید: ترکیب هویج/فلفل دلمه ای /گوجه فرنگی و مرغ و قارچ
.
.
بعد هم ارتباطات خانوادگی.
یک روز به هم ریختگی را باید زود جمع و جورش کرد.
حالا می توانم یک سری به ندا بزنم هنوز به مامانش قضیه ی فوت باباشو نگفته ندا خیلی خوب این بحرانو داره مدیریت می کنه
امروز باید فقط به تمام اطرافیانم نشاط بدهم
خدایا ممنونم که کمکم کردی تا بر یک روز آشفته پیروز شوم.
این روز ها فرصت مطالعه خیلی ندارم ولی به دنبال یک نوشیدنی معنوی دیش هستم.
تلفن زنگ می زنه تا ارتباطم قطع نشده باید برم.

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 10:54 توسط صبا حسینی| |

آقای خاتمی دلم برایت خیلی تنگ شده و تو دیگر به ما هم شهریهایت حتی نگاه نمی کنی
آقای خاتمی تو به ما خیلی احترام گذاشتی ولی حالا دیگر حتی یک لحظه هم ما را نگاه نمی کنی
می دانم که خیلی اذیت شدی ولی خیلی از ما در این اذیت ها بی گناه بودیم

می دانم آنقدر بزرگواری که همه را می بخشی اما چرا نمی گذاری به دیدنت بیاییم؟

می دانم که تو هم خیلی از روز ها و شبها گریه می کنی و از این فضای دود آلود نفست تنگ می شود

شنیدم گفته ای حوصله اینها را ندارم
آقای خانیکی می گوید شما هرگز مردم را مسخره نمی کنی
نمی دانم اما دلم برای احسانت اخلاقت صبرت و بزرگیت تنگ شده
وقتی عید غدیر در خانه هنرمندان از میان ما گذشتی با توحرف زدم و تو با تغیر جوابم را دادی آقای خاتمی من هم مثل تو دستانم خالیست و تنها دلم به انسانی کریم خوش بود و قطعه ای عکس که با او داشتم اما...

بگذریم از تو که گله نباید کرد

من هنوز هم به شرافت و کرامتت می بالم که چند سالی رییس جمهوری من و منها بودی.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:8 توسط صبا حسینی| |

خداوند فرزند کوچک آدم را در مان فرشتگان به زمین فرستاد تا او را یاد کند .
خداوند مشتاق بود تا فرزند آدم هر روز در گرفتاری و اسایش و آرامش و سختی با او حرف بزند و با او شاد باشد اما...

.
.
.
من فرزند آدم امروز خیلی بیتابم و نمی دانم چه کنم
من فرزند آدم امروز سر بچه ها داد کشیدم
تحمل هیچ حرفی را امروز ندارم و می خواهم تنها باشم
بچه ها هی می پرسند و من توانایی حرف زدن /شنیدن و حتی دیدن را امروز ندارم وخجالت می کشم با اینحال خراب رو به خداوند مهربانی کنم که از من انتظار داشت شریک غم و شادی بندگانش باشم
من امروز فریاد کشیدم چون پریشانم و به خودم بابت این پریشانی حق نمی دهم
دوباره میگرنم شروع شده و در اینحال تهوع و سردرد دارم
من فرزند آدم هیچ نشانی از خدا ندارم پس به آغوش گشوده اش چشم می دوزم و گریه می کنم

.
.
دوست دارم بروم پیش ندا چون او با اینکه امروز یکی از تنها دو اشنایش را روی زمین از دست داده بخاطر مادرش گریه نمی کند

من فرزند آدم امروز تمام فکرم در خانه ی نداست و تا می گویم می خواهم بروم خانه ی انها مادرم و بچه هایم هم می گویند ما هم می آییم/در حالیکه من می خواهم تنها ی تنها باشم
من فرزند آدم بسیار ضعیفم و بر این ضعف می گریم

خدایا به من تحمل بسیار عطا فرما
خدایا دوستت دارم و فرزانه ای الهی می خواهم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:59 توسط صبا حسینی| |

مرگ میچ آنچنان تاثر برانگیز بود که آدم را در شرایط خود تحت تاثیر قرار می داد البته در اینکه اروپا و به تبع آن استرالیا ها استاد اند در تصویر انسانیت شکی نیست اما پرستاران آدم را با خود همراه می کرد میچ و تری هم انگار دو نفر از اعضای سه شنبه شبها ی خانه ما بودند و مرگ این پزشک خوش اخلاق و هراه و موثر شاید ضربه ای به سریال و ما همسایگان آن وارد کند اما حالا باید ببینیم تری چطور با جای خالی میچ روبرو میشود.
.
.
.
راستی با جای خالی آدم های خوب چطور باید روبرو شویم.
.
مرگ میچ مرا به یاد مرگ ناباورانه ی مرحوم دکتر چولایی انداخت. او ۴۲ سالش بود که در هنگام هل دادن ماشینش وقتی بنزین تمام کرده بود ایست قلبی کرد.
هیچ ماشینی نگه نمی داشت وقتی همراهانش دست می گرفتند.
تا آنکه خانم دکتری رسید و او را معاینه کرد.
شاید اگر سر پل گیشا یک "انسان" پیدا می شد و جسورانه مشتی بر قلب دکتر چولایی میزد او زنده می ماند. اما در خیابانهای ما کمتر انسان پیدا می شود چون همه از عوارض بعدش می ترسند.
مرگ این دکتر جوان که پس از ۱۰ سال به ایران برگشته بود یعنی تازه دکترایش را گرفته بود و آمده بود تا مرکزی را بری درمان کودکان راه بیندازد خیلی غیر قابل باور بود .
او آدم خلاق و پر تلاشی بود مثل شخصیتی که پرستاران از میچ ساخته بود و مطمانم اگر کسی را در همان حال ایست قلبی می دید حتما به دادش می رسید اما در خیابانهای ما کمتر آدمها همدیگر را می بینند .
استرالیایی ها حتی اگر اینهمه برای "انسان" احترام هم قایل نباشند اما خیلی خوب بلندند نقش انسان را بسازند . ودر مرگ پزشکشان همانقدر انسان متاثر می شود که خشمگین و دیوانه از دیدن فیلم پارک وی.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 20:48 توسط صبا حسینی| |

مریم خورسند عزیزم!
تو با آن همه بزرگواری /تواضع و متانتت دعوت مرا برای همکاری با روزنامه پذیرفتی

من حقیقتا شرمنده ام که پیر شدم و دیگر نمی توانم پله ها را بالا بیایم.

بگذار من از همین جا بزرگواریت را ببینم.

پله ها این روز ها عجیب بلند شده اند و من آسانسور سواری هم بلد نیستم.

پله ها تیزند ومن از لبه ی تیزشان می ترسم.

پله ها مرا به جایی می برند که شاید نفسم نکشد و دچار نفس تنگی بشوم.

مریم خورسند عزیز زیبایی روحت را در قلم توانا و صفای آستانه ایت می ستایم و از همینجا عذر می خواهم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 8:45 توسط صبا حسینی| |

این شیرینی قهوه هم عجب تلخ است و عجب متفاوت و عجب خوشمزه.

مثل ندا. تلخ است اگر احوالش را مرتب نپرسی

متفاوت است چون عاشق است.

خوشمزه است اگر دم به دمش بدهی و هرگز از تلخیهایش ناراحت نشوی.

ندا موجودی است تنها.هیچ دوستی ندارد و شاید فکر می کند هیچ کس دوستش ندارد. اما آنقدر مهربان است و صاف که برای مهربانیش حتی تعارف هم نمی کند.

تنها تفریح ندا کمک به پدر و مادر پیرش است و خدمت غروب به غروب در مسجد.

حیف که آن مرد نتوانست این همه صداقت ندا را تحمل کند. ندا آنقدر عاشق آن زندگی بود که فکر می کرد مردک راست می گوید وقتی که گفت اگر تا برمی گردم اینجا باشی ترا می کشم...

ندا غریب بود نه در کشور اروپایی که در همین تهران هم غریب است .
ندا در زندگی فقط یک پدر دارد و یک مادر و با همه ی دیگران غریب است.
پدرش که سالهاست زمینگیر شده الان بستری است در بیمارستان و مادرش هم در یک بیمارستان دیگر.

ندا تمام وجودش را امید کرده و بسته به تخت بیمارستان تا تنها آشنایش را در این دنیا به زندگی برگرداند.

ندا تلخ است اما مادرش و فقط مادرش می داند که این تلخی از شیرینی آدم های دیگر خوشمزه تر است.
ندا خوشمزه است چون مثل فطرت زلال است.
ندا تنهاست و غریب چون هیچکس شیرینی تلخ دوست ندارد.
ندا متفاوت است چون هر رنجشش را زود به تو می گوید و ترا از هر دروغ آزاد می کند.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 8:38 توسط صبا حسینی| |

این اینترنت عجب موجود نجیب و سر به راهی است.

.
.

تا حالا آدمی به این سر به راهی دیده اید؟

به محض اینکه یوزرنیم و پسوردش را می زنیم صفحه می آید بی هیچ بحثی یا لجبازی ای و خیلی هم فهیمانه عمل می کند می فهمد الان تنها همدم زبان بسته ی من است. روز و شب هم برایش فرقی ندارد.اصولا بیدار است.
واقعا ما انسانها می توانیم موجودی با خصوصیاتی خدایی بیافرینیم ولی خودمان هیچوقت با یوزر نیم و پسورد برای وجود ارزشمند خودمان ظاهر نمی شویم.
حالا کار دارم/بدبختی های این زندگی نمی گذارد/ خرج سنگینه/ مثل مرده می رسم خونه/آخ چقدر سرم درد می کنه/خوابم میاد
.

.

آفتاب غروب کرد و من با همه ی زندگیم قضا شدم.

حالا دیگر زندگی میکنم بالاخره فهمیدم چطور باید زندگی کنم.

اما این لحظات دیگر خریدنی نیست.

من خودم را فروختم.

خیلی ارزان...اما حتی نمی دانم به کی فروختم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 8:22 توسط صبا حسینی| |

شبها می خوابم اولش خیلی به سختی اما بعد درست همان وقتی که فرشته ها بال می زنند و چشم بیدار می طلبند من در خوابی سنگین فرو رفته امطوری که گاهی وقت نماز را هم نمی فهمم و صبح از آفتاب گذشته بیدار می شوم.
می خوابم خوابی که گاهی حتی با صدای بلند ابر ها هم بیدار نمی شوم
می خوابم و حتی با خنده ی شیطان هم بیدار نمی شوم
می خوابم و با خداحافظی ستاره ها هم بیدار نمی شوم

می خوابم و با هیچ زنگی بیدار نمی شوم

اما زمین انگار زیر پای من میلرزد
یک دفعه ُکنده می شوم

زلزله زلزله
بچه ها را از رختخواب بغل می زنم که فرار کنم اما دستانم خالیند بچه ها کجا هستند؟
نمی توانم فرار کنم/ زمین می لرزد و من نمی توانم گوش به صدای درون زمین ندهم وقتی که داستانهایش را بلند بلند می گوید

اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها و قال الانسان ما لها یوماذ تحدث اخبارها
زمین از سنگینی خوابهای من می نالد/می غرد و فریاد می زند
خواب از چشمانم حسابی پریده
خدا با من حرف می زند.حرف زدن با گوش های کر

زمین می لرزد /من می لرزم
خدا مرا در این لرزیدم دوست دارد می بیند که خواب از چشمانم پریده
خدا می بیند که پاهایم دارند از زمین جدا می شوند
خدا مرا آزاد دوست دارد
خدا مرا آگاه دوست دارد

همه ی وجودم از درد می سوزد و خدا مرا دردمند دوست دارد

چشمانم را زیر خاک و آهن و سنگ باز می کنم. خدایا بچه هایم کجایند؟
خدا می داند که آنها بیدار بودند خدا آنها را نگه داشته و از بیداری من راضی است

خدایا رضایتت را دوست دارم
راستی چرا تا حالا فکر نکرده بودم باید تو را راضی کنم
تو که هیچ توقعی از من برای خودت نداری
تو فقط مرا بیدار می خواهی
تو که تنها کسی هستی که مرا آزاد می خواهی
پاهایم درد می کند

خدا می داند و بر پیروزی من لبخند می زند
انگار دارم پیروز می شوم
صدا می آید صدای همهمه است صدای غرش خشن بیل مکانیکی است
خاکها کنار می رود

از روزنه ی تنگی عجب خورشید فریاد می زند
بچه هایم ! بچه هایم!
مرا با لباسی از خاک بیرون می کشند
من می خندم و مردم تعجب میکنند
یکبار دیگر به دنیا آمدم یکبار دیگر خورشید/ آسمان/ ابر /پنده ها
بچه ها اما نیستند
من دیگر خواب نیستم
بچه ها را خدا نگه داشته
مرا پیش آنها می برند

من دیگر خواب نیستم
آنها را بغل می کنم آخ دستم می سوزد شکسته است

اما اینبار آنها را بغل می کنم نه بخاطر خودم بلکه بخاطر یادگار خدا در زمین

آنها یادبود نقش خدایی منند
من یک بار دیگر بیدار می شوم بیدار می شوم چقدر بیداری زیباست

مرده بدم زنده شدم                  گریه بدم خنده شدم

                  دولت عشق آمد و من دولت

                          پاینده شدم

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 8:54 توسط صبا حسینی| |

وقتی ماشین نقره ای بهشت زهرا جلوی در خانه می ایستد عجب حس غریبی در رگها می دود.
یک لحظه بعد برانکاردی می آید و تمام زندگیت را در میان حفره ای خلوت فرو می برد و انگار که دیگر برای همیشه آرام می گیری .

عجب معجزه ای می کند این نفس آخر . دیگر در آنجا تو را بخاطر گوش سنگینت چپ چپ نگاه نمی کنند چرا که گوشت از همیشه شنوا تر شده.

دیگر بخاطر اینکه ابستگاههای زندگی را در شهری بزرگ بلد نیستی سرزنش نمی کنند و بهت نمی خندند .آنجا زندگی ایستگاههای دیگری دارد که اگر یکرنگی داشتی حالا بهت نشان می دهند.
اگر اهل دروغ و دغل نبودی روی دست می برندت.
دیگر بخاطر قدم های آهسته و دست کندت سرت داد نمی کشند آنجا دیگر قدم نمی خواهی پاهایت از همیشه رهوار ترند.
مادرم این روز ها کند است سخت راه می رود و می نالد می دانم که در این شهر سنگی دیگر دلگرمی ندارد همه ی دلگرمیش زیارتش بود که با سختی رفت و آمد و هر بار سر ویلچر هزار بار در خود شکست چرا که او زن توانا و زرنگی بود هر چند سال  آخر کارش در مدرسه رییس منطقه ۹ گفته بود ما پول مفت نداریم به شما ها بدهیم و او هنوز کنج دلش هنوز از این حرف زخمی است.

مادرم این روز ها زندگی پر از حیله را دوست ندارد و خیلی سختی ها و سکوتهایش روی دلش سنگین شده.

او می نالد و من با همه ی کارهایی که بلدم نمی توانم او را بخندانم. مادرم حساس است و ازهمه ی رنجهای مردم بسختی در خود می شکند .
کاش در همین زندگی یک دم می شد آرامش را به زنی با تجربه ی سختیهای چندین قرن را هدیه داد.

همیشه از آن ماشین نقره ای بدمان می آید اما زندگی در میان لباسهای رنگین امروز هزاران بار بدتر است.
مادرم درد دارد و مرهمی می خواهد که در میان این همه هیاهوی شهر نمی شود یافت.

کمکم کنید

نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 21:18 توسط صبا حسینی| |

اگر کلفت هم هستید شیک باشید .مواد لازم:

۱- یک خانم خانه دار
۲- مانتوی نارنجی (بلوز نارنجی)
۳- دامن زرد
۴-شال قرمز و کلاه زیر شال
۵- یک آقای خوش تیپ
۶- سینی و فنجان چای
۷-محصولات پاک...رخ/نام/وشو هر نوع شوینده

داخلی/صبح ساعت حدودا ۱۰
شوهرم تازگی خیلی ناراحته می گه خوب کار نمی کنم
- اینکه ناراحتی نداره(ُ دستکش/ اسکاچ/سطل و محصولات پاک کننده رو بردار و هی بشور خونه برق می افته ) خوب زن یعنی زندگی /یعنی شادی / یعنی آرامش /یعنی لبخند

باید دلشو بدست بیاری تا اونم جبران کنه

خارجی/شب/ ساعت ۸
زن:بریم اون مغازه رم ببینیم- نگین سفیدش جدید تره
مرد:خانم دیره از صبح تا حالا ۱۰ بار اومدیم و رفتیم بخر بریم دیگه

داخلی/ صبح ساعت ۱۰
زن: دیدی پاک...رخ/نام/وش ...چه معجزه ای میکنه؟
مگه مرد از ازدواج چیز دیگه ای هم می خواد؟

این است طرز تهیه کلفت شیک در رسانه ی ملی

نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 20:59 توسط صبا حسینی| |

شرمندهام .مردی در خیابان نیلبک می زند صدایش زیباست درست مثل صدای گوسفندان/ مثل صدای آب/ مثل صدای چوپان/

یادته چقدر چوپان دروغگو در اون عالم بچگی برامون مضحک بود ؟ چون چوپانها دروغ نمی گویند.
صدایش نزدیکتر می شود مثل صدای اشک/ مثل صدای باران /مثل صدای رعد/چقدر رعد خشمگینانه راست می گوید.

مرد نی زن می رود مثل صدای رود/مثل فرود یک موج مثل غروب آفتاب.
شرمنده ام از این همه رنگ سیاهی که در خیابان ها ریخته است.
خانه ها جای امنی است .

خدایا هماره خانه های ما را امن نگه دار.
شرمنده ام که شهر دار هم نمی تواند خیابانها را از سیاهی بشوید.

عطر حرم می خواهم عطر عشق عطر نیاز /
کمی روی قلبم بپاشید. تنها کمی از عطر حریم مشامم را پر می کند تا پایان عمر.
شرمنده ام که من با بوی زباله می آیم و از شما عطر می خواهم آخر همه ی آدمهای خوشبو آدرس خانه ی شما را داده اند.

آقا ی من ! عطر شما بی نظیر است می شود شیشه ی خالیش را به من بدهید؟

نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 9:49 توسط صبا حسینی| |


ظاهرا کار من در مدرسه هم پایان گرفت البته نام خانم ... همیشه در همه ی لیستها هست.
خانم ...می گوید من هم از همین همکاری پژوهش با مدرسه شروع کردم و چون ارتباط موفقی داشتم مرا نگه داشتند ... نمی دانم چرا این اتفاقات ساده را همیشه باید در باره ی دیگران بشنوم.!؟ اما بالاخره بعد از این همه سال به خانه به دوشیها عادت کرده ام .

کسانی مثل آقای توسلیان تو چشم آدم نگاه می کنند و می گویند شما نیروی مازاد هستید بعضیها هم مثل مدرسه لبخندی می زنند و می گویند مثل اینکه اسم شما در لیست نباشد/نمی دانم چرا اینقدر خانم ...با اینکه هیچ شناختی نسبت به من ندارد اصرار داشت توی مدرسه بمانم اینهم یک جور در کنار سفره ی روز بودن است.
شاید بد نباشد همه ی تقصیر ها را به گردن انقلاب بیندازم که ما را چشمه ای خوشایند از بی توقعی نشان داد و بعد هم همه ی اون بی توقع ها الگانس نشین شدند و بر حسب انسان بودنشان فهمیدند کجا باید متصل شوند تا بمانند. شاید هم باید تقصیر را به گردن خودم بیندازم که اصلا موقعیت اتصالات را درک نمی کنم.
مثلا اگر بگویم کلاس وبلاگ نویسی راه می اندازم و بلد باشم برای خودم هم کلی کلاس بگذارم N نفر آدم ثبت نام می کنند ولی خوب من اصلا این کلمات شریف اتصال را بلد نیستم پدرم هم بلد نبود و نیز مادرم.
بعضی وقتها فکر می کنم صورت یک آدم شریف در جامعه چه صورت ابلهانه ای است اما من همین بلاهت را بیشتر دوست دارم و البته تحمل تحقیر و تزویر را ندارم.

من جمع ۱۱ تفر و اندی کودکان با صفا و بی دروغ با آنهمه خنده های حقیقی و نازنینشان را به اتصالات خوشگل و ماندن ها ترجیح می دهم .

حالم از این همه دروغ شیک بهم می خورد.
بالاخره دوران پر آشوب دنیای دروغین هم به پایان می رسد و ما آدم ها صورت تابنده و بالنده ی حقیقت را می بینیم آنوقت دروغهایمان چقدر ابلهانه به نظر می رسد و درست مثل حباب در مقابل چشمانمان می ترکد .
آنوقت به کجا باید پناه ببریم؟

نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 9:38 توسط صبا حسینی| |

پارک وی.می خواهم همه ی پارک وی رو یکدفعه استفراغ کنم روی کف خیابون سنگ فرش سنگی.
شهر پر از دروغه.انواع میکاپ.کوپ های فانتزی. انواع شینیون های ۲۰۰۸... شهر پر از دروغه .

مرد شکم گنده داد می زنه ژامبون کیلویی ۵۰۰ تومن گرون شده.داد می زنه.گوشت گاو می فروشیم.

گوشت سگ بهتره /گوشت سگ با انواع سس های ۲۰۰۹.

شهر پر از دروغه.

یه خونه ی خوشگل شده نمایشگاه ایثار. نماد ایثار با صدای اخبار رنگ باخته:خبر قاچاق گوشیهای موبایل.
یه خونه قدیمی رو آذین کردند برای ایثار که احتیاجی به آذین در این شهر پر دروغ نداره.

اگه می تونی سوار تویوتا کمری بشی بشو /سمند قدیمی شده. زانتیا دم دستی شده تو اگه می تونی تو یه کافی شاپ عصر میز رزرو کن که بگی دارم /می تونم / رزرو می کنم/ روی همتون کم/

شهر پر از ذروغه...
میکاپ/گوشواره / کمربند اتمی/ لاغر شو  لاغری تو بورسه بگو می تونم می شم...

کارگر ساده می خواهیم: کارگرا باید ساده باشن ساده بشنوند ساده بفهمند و ساده بمانند تا شهر بتونه هویت پر از دروغ خودشو حفظ کنه.

حالم بد شده /همش بعد از دیدن پارک وی پیش اومد. همه ی پارک وی از مدرس تا میدون توحید رو با ماشینای دیوونه ی قرمز و نقره ایش بالا آوردم.

عاشقی دروغه. دیوونگی دروغه/تبر بردار و انگشتان عشق را قطع کن .

مرده رم رو صندلی بنشون و بازی کن زندگی رو دروغو نفرتو و خودتو پشت سر مرده ها پنهان کن.

شهر پر از دروغه.

ما دروغگویان شهر سنگی دروغ رو مطمان ترین راه نجات می دانیم و با هر گونه مخالفت مبارزه می کنیم.

شهر پر دروغ قشنگه

نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 21:40 توسط صبا حسینی| |

خدا آسمان را با قلم سیاه و سفیدش نقاشی کرده بود.

سایه های سفید نور از لبه های ابر خاکستری بیرون زده بود و روی آسمان را خط انداخته بود.

برج میلاد سرش را به میانه ی این نقاشی فرو برده بود و انگار که می خواست نقاشی خدا را سوراخ کند .
ابر ها اما حرکت می کردند با ناز و خرام که برج میلاد زخمی کوچک در دل نقاشی خدا ایجاد کرد.

خون بر سپیدی نقاشی خدا نشست و آن وقت بود که خورشید سرش را از شرم زیر پر شب فروبرد تا

این درد را نبیند.

نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 21:19 توسط صبا حسینی| |

هی کلیک میکنه درست رو آدرس من اما باز نمی شه من نیستم  بعد می ره توسایتای دیگه توی وبلاگ شرافت  میبینه من لینک شده ام بعد از روی لینکم بالاخره باز میکنه برام کامنت می ذاره که منتظرت بودم.
نظرشو می خونم اما نمی فهمم کیه هیچ آدرسی از خودش نگذاشته.اهمیت زیادی نمی دم ولی یه کم فکرم مشغول می شه.
حالا دارم در شیشه ی نوشابه رو باز می کنم که یکدفعه می پره تو چشمم خیلی چشمم سوخت.

حالا دارم ظرفها رو می شورم که لیوان می شکنه و می ره تو دستم اما هر کار می کنم خونش بند نمی آد دیگه داشتم وحشت می کردم.
بالاخره خون بند می آد اما... خوب بالاخره آدرس باز شد!
یکدفعه گفتم پیداش کردم اونیکه هر روز منو کلیک می کنه و من هیچوقت نمی فهمم اون که هر روز برام کامنت می ذاره و من نمی خونم اون که هر لحظه با من حرف می زنه و من گوشهامو می بندم این دفعه دیگه دستمو برید تا یه کم ببینمش.

خیلی شرمنده شدم وقتی حالم جا اومد پا شدم و یک نامه ی جا نانه براش نوشتم با اون دستم خطم هم خیلی کج و کوله شده بود ولی مطمآنم که خونده و جوابش اگر فقط یک لبخند هم باشه خیلی دوست داشتنی است.
نامه رو پیش خودم نگه داشتم  توی یک جعبه ی محکم.

نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 21:28 توسط صبا حسینی| |

دلم برای همه ی بچه های کلاسم تنگ شده:

نازنین وآنهمه صفا
نغمه و صداقت و محبتش
زهرا معظمی و تعمق و زیبایی اندیشه اش
مینا هراتیان و تلاش و متانتش
درسا و تیز بینی و تیز اندیشیش
ساغر و آنهمه اعتدال و اشتیاقش
مینا فرح نژاد و قلم زیبایش
زهرا درودیان و روح پر تلاشش
مونا و ظرفیتهای زیادش
الهام و آن روح لطیفش
سروناز و لبخند بانمک و قلم خوبش

این بچه ها امسال مرا بازسازی کردند با نوشته های خوب/ تلاش /سوالات پر مغز و هیجان جوانیشان.

واقعا میشود سر کلاس بستنی خورد دوست بود و کار کرد .
میشود والیبال بازی کرد و به موقع جدی ترین ادم کلاس بود
می شود جشن تولد گرفت و همزمان نوشت آنهم بهترین نوشته ها
ما آدمها فقط می خواهیم که به هم نگاهی خدایی و آفریننده داشته باشیم.

نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 13:29 توسط صبا حسینی| |

از مشهد بر گشتیم با روحیه ای شاد و عالی. سفری که هم بازگشت به دنیای پاک و بی آلایش انسانی  در میان مردمی که بی هیچ توقعی از هم فقط کاسه های خالیشان را به رخ محبوبشان می کشند و هیچ چیزی برای فخر فروشی ندارند مگر نیاز و درد دل و گریه و اظهار بی پناهی و بی کسی و بی پناهی و هم سفر است و رفع خستگی خلاصه همه جوره عالی بود /
سالهای پیش به مشهد مثل یک فرصت مغتنم نگاه می کردم و در موقع برگشتنم نگران بودم که دارم از بهشتی کنده می شوم اما اینبار جور دیگری بود چون همه ی بهشت در وجود خود منست و در مشهد باید راههای بهشت درونم را آنطور که صلاح می دانم با خلوت و تفکر باز کنم.
بهشت یعنی نگاه زیبا به آنچه زشت بنظر می آید/ یعنی خودداری وقتی که می توانم حرفی بزنم/ یعنی خوشنودی از آنچه دارم /یعنی فراهم کردن آن زیبایی هایی که ندارم/ یعنی آزادی از خود بینی/ و آزادی حق آزادی برای دیگران و بزرگ دیدن بنده های خدا و تو بگو که بهشت دیگر یعنی چه.......؟
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 13:17 توسط صبا حسینی| |

این روز ها خیلی امن و آرام نیستم چیزی درون سینه ام را می کاود و گاهی آرامشی شیرین به من می دهد و گاهی مرا به اضطراب می کشد.

گاهی آنقدر همهی انسانها را دوست دارم که حاضر نیستم هیچکدام در رنج باشند و گاهی از نا مردمی ها به شدت کلافه می شوم.

ما انسانها همه بنده های خدایی هستیم که بسیار دوستمان دارد اما از دامانش به نا کجا فرار می کنیم و بعد در لبه ی دره به وحشت می افتیم که گم شدم.

من از دروغهای همیشگی به انسانیت هر روز به گریه می افتم اما راهی نمی یابم به جز کوه بلندی که پناهگاه ماست کوه بلند امن و سلامت/ کوه بلند بازگشت به خودم و همین نگرانم می کند که نکند گم شوم.

نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 11:35 توسط صبا حسینی| |

کاکا علی هم مرد.خیلی وحشتناک. این پیرمرد سیاه که همیشه می خندید وقتی از خیابان رد می شد ماشینی با سرعت به او زد و در رفت.
کاکا پرت شد و بعد هم روی ماشینی افتاد. کاکا متلاشی شد. او هیچ کس را نداشت که عزادار کند.
مردم که او را می شناختند به خانه ی خانم خبر دادند که علی سیاه تصادف کرده. خانم آمد و دید کاکا بعد از اینهمه سال وفاداری حالا دیگر برای همیشه رفته. فقط خانم گریه می کرد. او با این که برای درمان سرطانش باید می رفت فقط و فقط نگران کاکا بود. این کاکا علی بود که بعد از جنگ و آوارگی از خرمشهر قتی توی قهوه خانه اش در بهبهان از مشتری ها اسم خانواده ی آقا و خانم را شنیده بود راهی تهران شد. وقتی آقا مرد کاکا علی ماند و کمک کرد/ وقتی بچه ها رفتند کاکا علی ماند / وقتی خانم سرطان گرفت کاکا علی ماند/ وقتی پسر بزرگ خانم سرطان گرفت کاکا علی بود پیش آنها/ وقتی پسر دومی دا د و بیداد می کرد کاکا علی در کنار آنها بود اما ایندفعه دیگر کاکا علی نماند. او شاید می دانست خانم فقط نگران اوست.
او نه مادر نه زن نه بچه نه پدر نه برادر و نه حتی شناسنامه نداشت و به همین راحتی رفت که رفت.
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 22:41 توسط صبا حسینی| |

کاکا علی هم مرد.خیلی وحشتناک. این پیرمرد سیاو که همیشه می خندید وقتی از خیابان رد می شد ماشینی با سرعت به او زد و در رفت.
کاکا پرت شد و بعد هم روی ماشینی افتاد. کاکا متلاشی شد. او هیچ کس را نداشت که عزادار کند.
مردم که او را می شناختند به خانه ی خانم خبر دادند که علی سیاه تصادف کرده. خانم آمد و دید کاکا بعد از اینهمه سال وفاداری حالا دیگر برای همیشه رفته. فقط خانم گریه می کرد. او با این که برای درمان سرطانش باید می رفت فقط و فقط نگران کاکا بود. این کاکا علی بود که بعد از جنگ و آوارگی از خرمشهر قتی توی قهوه خانه اش در بهبهان از مشتری ها اسم خانواده ی آقا و خانم را شنیده بود راهی تهران شد. وقتی آقا مرد کاکا علی ماند و کمک کرد/ وقتی بچه ها رفتند کاکا علی ماند / وقتی خانم سرطان گرفت کاکا علی ماند/ وقتی پسر بزرگ خانم سرطان گرفت کاکا علی بود پیش آنها/ وقتی پسر دومی دا د و بیداد می کرد کاکا علی در کنار آنها بود اما ایندفعه دیگر کاکا علی نماند. او شاید می دانست خانم فقط نگران اوست.
او نه مادر نه زن نه بچه نه پدر نه برادر و نه حتی شناسنامه نداشت و به همین راحتی رفت که رفت.
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 22:40 توسط صبا حسینی| |

این عکس مربوط به پست محمود و دوستان مدرسه اش هست:
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 22:25 توسط صبا حسینی| |

مرد چاقی هست که همیشه وقتی سوار تاکسیش بشی از اول تا آخر در باره ی غذا حرف می زنه.

امروز می گفت یکی از افسران میدان ونک ظهر ها برای خودش ناهار میاره/او می گفت چند روز پیش ناهارشو خوردم و بعد رفتم مسافر کشی. وقتی برگشتم دیدم چند نفر کرد دارند توی سر و کلشون می زنند و وقتی منو د یدند گفتند ایناها این بود غذای ۸ نفرو این یه نفری خورده!

نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 22:19 توسط صبا حسینی| |

امروز کارنامه ی محمود رو گرفتم. یکی یکی پسر های کلاس اولی از راه می رسیدند برای گرفتن کارنامه هاشون.بالاخره فرحزادی هم اومد .
بچه ها هر کدومشون که می رسید با هم و با خانم طوسی عکس می گرفتند.
فرحزادی رفته بود کارنامه شو بگیره.

بچه ها همه داد زدند: فرح...فرح بیا ... بیا عکس بگیریم .
بعد همه شون دست انداختند گردن هم و یه عکس با حال گرفتند.

اونا همه شون ۲۰ بودند چون تو دنیای اونها جایی برای کینه و حسادت نیست.

نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 19:36 توسط صبا حسینی| |

از تاکسی سر پل مدیریت پیاده شدم.یک مینیبوس پر از یعنی منفجر از پسر های سفید و قرمز پوش که از فوتبال بر می گشتند وایساد.
یه مرد پیاده شد.

پسرا یک زن و مرد جوونو دیدند که کنار گذر با هم حرف می زدند. زن مانتوی قهوه ای و روسری ساتن سوفید آبی پوشیده بود و پشتش به پارک وی بود.پسرا شروع کردند به داد زدن:

ای ول ای ول ...

خانم روسریتو وردار...

داد می زدند و می رفتند.
من از پله برقی بالا می رفتم /البته من منتظر نارنجکی چیزی بودم ولی از همین دادو بیداد ها هم ترسیدم / زنی با چشمای ور قلمبیده از بالای پله برقی منو نگاه می کرد فکر کردم بالا که برسم زنه چادرمو از سرم می کشه.
امنیت نبود و من حسابی وحشت کرده بودم.

فکر کردم فقط اول انقلاب بود که ظرفیتهای انسانی در بالا ترین سطح قرار داشت.

نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 19:31 توسط صبا حسینی| |

زن شال قرمزی به سر کرده بود و با کفشهای پاشنه بلند قرمزش به سختی راه می رفت لباس تنگ و شلوار کوتاهی پوشیده بود اما ذر کش و واکش با ما موران مبارزه با مفاسد اجتماعی داشت حرف می زد که زن متمور هلش داد و زن قرمز پوش خورد زمین و تا بلند بشه و حرفی بزنه یکی از مردان درشت هیکل با دفترچه دوباره هلش دادند و انداختندش توی ماشین.

حالم بهم خورد. آخه چرا اینقدر غیر انسانی مگر در دوره های گذشته امر به معروف از این رفتارهای غیر انسانی نتیجه ای غیر از همین لباسهای تنگ گرفته ایم؟

اما رفتارهای غبر انسانی نیروی انتظامی یقه ی ما چادری هایی را می گیرد که حجاب را بخاطر عقیدمان انتخاب کردیم وقتی تحقیر و بی حرمتی می بینیم در همان اماکنی که درشت نوشته شده : از پذیرفتن بانوان بد حجاب معذوریم/ و خانمهای زیبا رو و خوش پوش احترام می بینند و ما چادری ها به زور پذیرایی می شویم . دیگر چیزی جز ارزشهای عریان انسانی برای آدم حرمت نمی آورد.

ما همه حرمت می خواهیم و با این خشونت ها همه ی ما حرمتمان را یکجا از دست می دهیم.

مگر پوشش چیزی نیست بجز مراقبت انسان از گرما/ سرما و بی حرمتی ؟ پس چرا با با پوشیدن و نپو شیدن و خشونتمان لباس را و خود را و شرف انسانی را بی حرمت می کنیم؟

نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 9:36 توسط صبا حسینی| |

دیروز صبح عمو جان زنگ زدند و از ما خواستند عصر به خانه شان برویم. این پیر عارف آنقدر دوست داشتنی است که حتی محمد حسین هم با تب و مریضیش مشتاق آمدن بود.

آنقدر عموجان شیرین حرف می زند که هیچوقت خسته نمی شوی. آخر این روز ها از حرف زدن و شنیدن حرفهای روزمره خسته می شوم.
نه زندگی ام به زندگی مردم می رود و نه کار مهمی انجام می دهم . گاهی فکر می کنم غار نشینی هستم که حتی زندگی در ون غار را هم بلد نیستم.

این روزها آرامم و خود را بسیار در سخن و رفتار می پایم اما هرگز این آرامش را کافی نمی دانم. بسیار بسیار گامهای بلند نیاز دارم که دست و پاهایی اینچنین نا رهوار از پسش بر نمی آید.

نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:40 توسط صبا حسینی| |

خيلي ها مي خواهند اين نخبه هاي كوچكي كه در المپياد ها و روبوكاپ و جشنواره ها مدال مي آورند را بشنايند.

اين دوستي شيرين البته كمي چاشني تو دهني هاي گاه بگاهي هم دارد.

اين نخبه هاي كوچك زير فرمان كسي نمي روند و البته اگر كاري را قبول داشته باشند شب و روز نمي شناسند.
اين نخبه ها ي كوچك طرحهايي را كه بخواهند به پايان برسانند بيشترين اعتبار و بودجه را برايش مي گيرند و اگر كاري را نخواهند ميزش را وازگون مي كنند.

اين نخبه هاي كوچك خيلي دوستان با معرفتي هستند.

نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 10:11 توسط صبا حسینی| |

دلم براي محبوبه خيلي تنگ شده بود. زندان جاي او نيست و نبايد زندان برود.

ديروز رفتم اعتماد ديدنش.

محبوبه با آن همه روي خوش و آن همه معرفت خيلي عصباني بود هر چه مي گفتم با صداي بلند جواب مي داد و من چيزي نمانده بود كه از زندگي ايستاي خودم شرمنده شوم. من خيلي از نظريات او را فبول ندارم اما هرگز و هرگز فكر نمي كنم انسان براي باوري كه مي تواند روزي به اجرا در بيايد و لازم است رويش فكر بشود به زندان برود/
زندان هرگز جاي انسان بزرگوار و ساده زيستي مثل محبوبه نيست.

كلي در اين ديدار دعوا و عذر و اشك رد و بدل شد و محبوبه گفت باز هم مي آيي؟ البته يادم رفت شايد هم موقعيتش پيش نيامد كه بگويم كه مي خواهم بيشتر بيايم مي خواهم گزارش بنويسم و آنهم از نوع پر جانش...
ولي من هميشه محبوبه ها را آزاد مي خواهم / زندان جاي او نيست.

نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 10:5 توسط صبا حسینی| |

بالاخره بعد از مدتها دويدن و كار ساعتي با مدرك ارشد يك پر درامد بهم پيشنهاد شد.

راستي نمي دانم چرا بعضي فارغ التحصيلان فورا با مبلغ ۵۰۰ هزار تومان استخدام مي شوند و بعضي ها ۱۰ سال از مدرك همچنان مي دوند حالا اگر از عدالت هم حرف بزنيم مي گويند بزرگنمايي مي كنيد!

بايد گفت كه اداره ي مملكتي با اين وسعت ... مي خواهد

... را شما بگوييد
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 9:55 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin