دیکته دیشب
داستانهای زندگی.
. . اگر از آتش دروغ ها بسوزیم اگر فتنه ها را به چشم ببینیم اگر خود نمایی ها و خود فروشیها را درک کنیم گویی جهان آنقدر تنگ شده که یا توباید زندگی کنی یا من یا تو بخوری یا نه یا تو لباس بپوشی یا من نه واقعا فکر نمی کنی اشتباه می کنی؟هر چی من گذشت می کنم پر رو تر می شی... . لطفا کمک کنید پدر شیرین جانبازه و خودش از نخبه های مدرسه!!!! مادر شیرین با مخالفت های آن خانم رفت پیش مدیر و زود برگشت. . بچه هایمان را چه کنیم؟ وبلاگ ها گاهی تا پای اعدام هم می روند اما چون هیچ سود و زیانی را برای کسی و یا خود در نظر ندارند کسی نمی تواند آنها را متهم کند مگر آنکه خیلی ترسو باشد. بگو و بشنو تا یاد بگیری و رشد کنی . وبلاگها نشانه تمدن و توسعه هستند در جامعه ای که تحمل مدنیت ندارد. یکیش درست موقع ثبت قطع شد یکیش هم ثبت شد اما روی صفحه نیامد. چند سالی است همینطور خانه به دوش مانده ام هر جا می روم بعد از یکسال کار پر تلاش بی هیچ توضیحی می گویند بروید. من اصلا نفهمیدم. مدتی پایین ماندیم و برگشتیم. حسن خان هر چه فکر می کند یادش نمی آید اما عجیب این است که بچه ها را که می بیند می گوید نور خدا آمد. دیگران فکر می کنند حافظه را خودشان ساخته اند و حسن خان را برای این از دست رفته اش به تمسخر می گیرند. من همین الان کودکانی دارم که از پس ثبت نامشان در مدرسه وزیر شما برنمی آیم. من گاو هم ندارم تا بیاورم و ۳ میلیون تومان وام بگیرم. جناب احمدی نژاد حتما خاطرتان هست در میان مصاحبه انتخاباتیتان فرمودید همین الان به من خبر دادند برق را در استان... شهر... قطع کرده اند تا مردم نتوانند حرفهای من را بشنوندو گفتید مثل اینکه آمدن من برای خیلی ها خطر ناک است و ما هم فکر کردیم واقعا خطرناک است و دست خیلی از زالو ها قطع می شود اما ... الان می بینم که شما با بنزین کاری کردید که همان یک سفر کوچک تابستانی آدمهای متوسط مثل من از بین برود در حالیکه آن غنی ها هنوز سوار ماکسیمایشان می شوند بنزین گران می خرند و پزش را به ما می دهند و همینطور دود دارایی هایشان را. اگر قول می دادید کرامت و انسانیت را سر سفره ها بیاورید بهتر از دارایی بود. ما انسانها دارایی هایی داریم که فرشته ها هم ندارند. اما تعقل هم سر سفره شما امروز به سختی به نفس نفس افتاده. می شود دیگر قول ندهید/عصبانی نشوید و برای دور بعدیتان تبلیغ نکنید؟ شما تا حالا نوانسته اید با ماهی ۶۰ هزار تومان زندگی کنید؟ یک رسانه بابدون قالب یا یک روزنامه ی خصوصی. بابت وبلاگ نه کسی از آدم پول می گیرد و نه پول می دهد. من در این وبلاگ دنبال دوستان ارزشمند صاحب فکر/بی ادعا و صاحب ذوقی مثل کودکان و همکلاسی های مدرسه ام هستم و اگر دوستانی از این طریق پیدا کنم منت آنها را پاس می نهم اما بدنبال مخاطب... نه ترسیدم از خودم از خودم از خودم و از شیطان که چه با ظرافت به دست خودم به من کلک می زند. من همیشه نگرانم .از اینکه تمام کارهایی که می کنم بیهوده باشد. تو که همه جا با من و منها هستی کمکم کن تا به همه دوستانت عشق بورزم پس کمکم کن برای خوشحالی خودم به موجودات زیر زمینی هم بی احترامی نکنم. بعد از مادر بزرگم دیگر دست هیچ پیر زنی را اینطور در دستم نگرفته بودم اما حالا فکر می کنم یک زن تازه از بیمارستان آمده ای همین پریروز رفیق ۶۰ ساله اش همدم ۶۰ سال از عمرش را از دست داده وبا پای شکسته روی تخت خوابیده چقدر تنها ست. قدسی جون بالاخره خواب همسرشو دید و فهمید که او فوت شده. ندا دیشب می گفت همه اش دعا می کنم خود بابا به خواب مامان بیاد و بگه. مادرجان الان گفت: قدسی جون خواب آقا رو دیده و فهمیده. می دانم آنقدر بزرگواری که همه را می بخشی اما چرا نمی گذاری به دیدنت بیاییم؟ می دانم که تو هم خیلی از روز ها و شبها گریه می کنی و از این فضای دود آلود نفست تنگ می شود شنیدم گفته ای حوصله اینها را ندارم بگذریم از تو که گله نباید کرد من هنوز هم به شرافت و کرامتت می بالم که چند سالی رییس جمهوری من و منها بودی. . . من فرزند آدم امروز تمام فکرم در خانه ی نداست و تا می گویم می خواهم بروم خانه ی انها مادرم و بچه هایم هم می گویند ما هم می آییم/در حالیکه من می خواهم تنها ی تنها باشم خدایا به من تحمل بسیار عطا فرما من حقیقتا شرمنده ام که پیر شدم و دیگر نمی توانم پله ها را بالا بیایم. پله ها تیزند ومن از لبه ی تیزشان می ترسم. پله ها مرا به جایی می برند که شاید نفسم نکشد و دچار نفس تنگی بشوم. مریم خورسند عزیز زیبایی روحت را در قلم توانا و صفای آستانه ایت می ستایم و از همینجا عذر می خواهم. مثل ندا. تلخ است اگر احوالش را مرتب نپرسی متفاوت است چون عاشق است. تنها تفریح ندا کمک به پدر و مادر پیرش است و خدمت غروب به غروب در مسجد. ندا غریب بود نه در کشور اروپایی که در همین تهران هم غریب است . ندا تمام وجودش را امید کرده و بسته به تخت بیمارستان تا تنها آشنایش را در این دنیا به زندگی برگرداند. ندا تلخ است اما مادرش و فقط مادرش می داند که این تلخی از شیرینی آدم های دیگر خوشمزه تر است. . تا حالا آدمی به این سر به راهی دیده اید؟ به محض اینکه یوزرنیم و پسوردش را می زنیم صفحه می آید بی هیچ بحثی یا لجبازی ای و خیلی هم فهیمانه عمل می کند می فهمد الان تنها همدم زبان بسته ی من است. روز و شب هم برایش فرقی ندارد.اصولا بیدار است. . آفتاب غروب کرد و من با همه ی زندگیم قضا شدم. حالا دیگر زندگی میکنم بالاخره فهمیدم چطور باید زندگی کنم. اما این لحظات دیگر خریدنی نیست. من خودم را فروختم. خیلی ارزان...اما حتی نمی دانم به کی فروختم. می خوابم و با هیچ زنگی بیدار نمی شوم اما زمین انگار زیر پای من میلرزد زلزله زلزله اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها و قال الانسان ما لها یوماذ تحدث اخبارها زمین می لرزد /من می لرزم همه ی وجودم از درد می سوزد و خدا مرا دردمند دوست دارد چشمانم را زیر خاک و آهن و سنگ باز می کنم. خدایا بچه هایم کجایند؟ خدایا رضایتت را دوست دارم خدا می داند و بر پیروزی من لبخند می زند از روزنه ی تنگی عجب خورشید فریاد می زند من دیگر خواب نیستم اما اینبار آنها را بغل می کنم نه بخاطر خودم بلکه بخاطر یادگار خدا در زمین آنها یادبود نقش خدایی منند عجب معجزه ای می کند این نفس آخر . دیگر در آنجا تو را بخاطر گوش سنگینت چپ چپ نگاه نمی کنند چرا که گوشت از همیشه شنوا تر شده. دیگر بخاطر اینکه ابستگاههای زندگی را در شهری بزرگ بلد نیستی سرزنش نمی کنند و بهت نمی خندند .آنجا زندگی ایستگاههای دیگری دارد که اگر یکرنگی داشتی حالا بهت نشان می دهند. مادرم این روز ها زندگی پر از حیله را دوست ندارد و خیلی سختی ها و سکوتهایش روی دلش سنگین شده. او می نالد و من با همه ی کارهایی که بلدم نمی توانم او را بخندانم. مادرم حساس است و ازهمه ی رنجهای مردم بسختی در خود می شکند . همیشه از آن ماشین نقره ای بدمان می آید اما زندگی در میان لباسهای رنگین امروز هزاران بار بدتر است. کمکم کنید داخلی/ صبح ساعت ۱۰ یادته چقدر چوپان دروغگو در اون عالم بچگی برامون مضحک بود ؟ چون چوپانها دروغ نمی گویند. مرد نی زن می رود مثل صدای رود/مثل فرود یک موج مثل غروب آفتاب. خدایا هماره خانه های ما را امن نگه دار. عطر حرم می خواهم عطر عشق عطر نیاز / آقا ی من ! عطر شما بی نظیر است می شود شیشه ی خالیش را به من بدهید؟ کسانی مثل آقای توسلیان تو چشم آدم نگاه می کنند و می گویند شما نیروی مازاد هستید بعضیها هم مثل مدرسه لبخندی می زنند و می گویند مثل اینکه اسم شما در لیست نباشد/نمی دانم چرا اینقدر خانم ...با اینکه هیچ شناختی نسبت به من ندارد اصرار داشت توی مدرسه بمانم اینهم یک جور در کنار سفره ی روز بودن است. من جمع ۱۱ تفر و اندی کودکان با صفا و بی دروغ با آنهمه خنده های حقیقی و نازنینشان را به اتصالات خوشگل و ماندن ها ترجیح می دهم . حالم از این همه دروغ شیک بهم می خورد. گوشت سگ بهتره /گوشت سگ با انواع سس های ۲۰۰۹. شهر پر از دروغه. شهر پر از ذروغه... کارگر ساده می خواهیم: کارگرا باید ساده باشن ساده بشنوند ساده بفهمند و ساده بمانند تا شهر بتونه هویت پر از دروغ خودشو حفظ کنه. عاشقی دروغه. دیوونگی دروغه/تبر بردار و انگشتان عشق را قطع کن . مرده رم رو صندلی بنشون و بازی کن زندگی رو دروغو نفرتو و خودتو پشت سر مرده ها پنهان کن. ما دروغگویان شهر سنگی دروغ رو مطمان ترین راه نجات می دانیم و با هر گونه مخالفت مبارزه می کنیم. شهر پر دروغ قشنگه سایه های سفید نور از لبه های ابر خاکستری بیرون زده بود و روی آسمان را خط انداخته بود. برج میلاد سرش را به میانه ی این نقاشی فرو برده بود و انگار که می خواست نقاشی خدا را سوراخ کند . حالا دارم ظرفها رو می شورم که لیوان می شکنه و می ره تو دستم اما هر کار می کنم خونش بند نمی آد دیگه داشتم وحشت می کردم. خیلی شرمنده شدم وقتی حالم جا اومد پا شدم و یک نامه ی جا نانه براش نوشتم با اون دستم خطم هم خیلی کج و کوله شده بود ولی مطمآنم که خونده و جوابش اگر فقط یک لبخند هم باشه خیلی دوست داشتنی است. این بچه ها امسال مرا بازسازی کردند با نوشته های خوب/ تلاش /سوالات پر مغز و هیجان جوانیشان. گاهی آنقدر همهی انسانها را دوست دارم که حاضر نیستم هیچکدام در رنج باشند و گاهی از نا مردمی ها به شدت کلافه می شوم. ما انسانها همه بنده های خدایی هستیم که بسیار دوستمان دارد اما از دامانش به نا کجا فرار می کنیم و بعد در لبه ی دره به وحشت می افتیم که گم شدم. من از دروغهای همیشگی به انسانیت هر روز به گریه می افتم اما راهی نمی یابم به جز کوه بلندی که پناهگاه ماست کوه بلند امن و سلامت/ کوه بلند بازگشت به خودم و همین نگرانم می کند که نکند گم شوم. امروز می گفت یکی از افسران میدان ونک ظهر ها برای خودش ناهار میاره/او می گفت چند روز پیش ناهارشو خوردم و بعد رفتم مسافر کشی. وقتی برگشتم دیدم چند نفر کرد دارند توی سر و کلشون می زنند و وقتی منو د یدند گفتند ایناها این بود غذای ۸ نفرو این یه نفری خورده! بچه ها همه داد زدند: فرح...فرح بیا ... بیا عکس بگیریم . اونا همه شون ۲۰ بودند چون تو دنیای اونها جایی برای کینه و حسادت نیست. پسرا یک زن و مرد جوونو دیدند که کنار گذر با هم حرف می زدند. زن مانتوی قهوه ای و روسری ساتن سوفید آبی پوشیده بود و پشتش به پارک وی بود.پسرا شروع کردند به داد زدن: داد می زدند و می رفتند. فکر کردم فقط اول انقلاب بود که ظرفیتهای انسانی در بالا ترین سطح قرار داشت. حالم بهم خورد. آخه چرا اینقدر غیر انسانی مگر در دوره های گذشته امر به معروف از این رفتارهای غیر انسانی نتیجه ای غیر از همین لباسهای تنگ گرفته ایم؟ ما همه حرمت می خواهیم و با این خشونت ها همه ی ما حرمتمان را یکجا از دست می دهیم. مگر پوشش چیزی نیست بجز مراقبت انسان از گرما/ سرما و بی حرمتی ؟ پس چرا با با پوشیدن و نپو شیدن و خشونتمان لباس را و خود را و شرف انسانی را بی حرمت می کنیم؟ آنقدر عموجان شیرین حرف می زند که هیچوقت خسته نمی شوی. آخر این روز ها از حرف زدن و شنیدن حرفهای روزمره خسته می شوم. این روزها آرامم و خود را بسیار در سخن و رفتار می پایم اما هرگز این آرامش را کافی نمی دانم. بسیار بسیار گامهای بلند نیاز دارم که دست و پاهایی اینچنین نا رهوار از پسش بر نمی آید. اين دوستي شيرين البته كمي چاشني تو دهني هاي گاه بگاهي هم دارد. اين نخبه هاي كوچك زير فرمان كسي نمي روند و البته اگر كاري را قبول داشته باشند شب و روز نمي شناسند. اين نخبه هاي كوچك خيلي دوستان با معرفتي هستند. محبوبه با آن همه روي خوش و آن همه معرفت خيلي عصباني بود هر چه مي گفتم با صداي بلند جواب مي داد و من چيزي نمانده بود كه از زندگي ايستاي خودم شرمنده شوم. من خيلي از نظريات او را فبول ندارم اما هرگز و هرگز فكر نمي كنم انسان براي باوري كه مي تواند روزي به اجرا در بيايد و لازم است رويش فكر بشود به زندان برود/
چیزی حتی به اندازه یک نعلبکی که چای رو توش فوت می کنند نمی تونستم بگم.هیچی. جای او نبودم.ولی خیلی ذلم می خواست یک ذره از داغش رو کم کنم.نمی شد.
خانم گلمحمد می گفت: من خیلی مغرور بودم و از اینکه همیشه در کارم پیشرفت می کردم گاهی حرف هیچکس رو نمی شنیدم اما وقتی پسرم رفت دیدم توی دنیا خیلی چیزها برای دیدن و خیلی حرفها برای شنیدن هست.خدا مرتب خودش را به من نشان می داد و من خوشحال بودم از این که حالا متوجه توجهات خداوند می شوم. پسرم را گرفت اما چشمانم را باز کرد و ممنون اویم.
دیگر تنها و کمترین نشانه اشک است
اشکی گاهی پشت داستان یک عزاداری باید پنهانش کرد چون اگر بچه ها بپرسند چرا گریه می کنی نخواهی پرده از روی خاکهای دروغ بکشی
گاهی احساس کوچکی از همدردی با بزرگمردانی چون علی (ع) می کنی و اینها نشانه مسخره گرفتن انسانها نیست
بلکه درد امروز درد تحقیر انسانیت است
انسانها به نام اخلاق یکدیگر را به تمسخر می گیرند
یا تو آقا باشی یا من
یا تو آبرو داشته باشی یا من
جهان آنقدر تنگ است که تنها یک دست در آن جا می گیرد
این البته سبک دعوای بچه هاست ما بزرگ ها هم با بهانه ی بچه ها زیاد دعوا می کنیم.دعوا های حق به جانب؟
اینم از دعواهای هر روزه ما بزرگترها که حتی بچه ها هم گاهی هاج و واج می مانند.
اما هیچوقت شده تا حالا خداوند به ما بگوید این زمین مال من است روی آن زندگی نکن برو روی زمین خودت؟
شده تا بحال خداوند بفرماید این آسمان مال من است برو زیر آسمان خودت؟
یا بفرماید آب نخور اینها همه مال من است برو خودت آب بساز/
یا از این هوا نفس نکش؟
.
محمود داستان را ادامه می دهد:با چشمی که من دادم نبین خودت با چشمی که مال خودت هست ببین
محمد حسین به این داستان و عجایبش می خندد.
.
اتفاقا خداوند می گوید با همین چشم ببین و آنطور که من می خواهم ببین همانطور که من به تو خوبی کردم تو هم به همنوعانت خوبی کن.
احسن کما احسن الله الیک
حالا دوست جوان من می گه پدر و مادرش خیلی تذکر می دهند/تذکراتی که او و خواهراشو گاهی عاصی می کنه.
دوست من می گه چون از بچگی با همه ناراحتیش ابه این تذکرات عمل کرده حالا و در دوران دانشجویی از اون روشها خیلی استفاده کرده.
من در جایگاه فرزند میبینم که اثر تمام این تذکر ها در روح آدم و در رفتارش باقی می مونه و خیلی از فکر های وسواسی رو ایجاد می کنه که از این بابت همیشه آدم زجر می کشه اما در جایگاه مادر هم نمی دانم کی و چطور باید بگویم که آزادی فکری فرزندم از بین نرود.
حتی در باره خداپرستی فکر می کنم من هیچ نگرشی نباید به فرزندم بدهم چون او با دید من خدا را می پرستد.
می گفت مدرسه دولتیه اما ۱۰۰۰۰۰۰ میلیون شهریه خواسته!!!
مادر شیرین نشسته بود کنار من اونم می خواست با مدیر مدرسه صحبت کنه که یکدفعه خانمی (که کادر مدرسه هم نبود) اومد تو چشمای ما نگاه کرد و گفت :
پاشین اینجا ننشینید پاشین
همینطور نگاهش کردم /گفتم مگر برای نشستن باید کسی به کسی اجازه بده؟
گفت:سخت نگیر دخترم.
گفتم برای چی به من می گید دخترم .شما چرا به خودتون اجازه می دید مردم رو به چشم حقارت نگاه کنید؟
.
۱۰۰۰۰۰۰ تومان در این کشور پولی نیست اما خیلی ها ندارند و باید مرتب بابت نداشتنشان تحقیر شوند.
نسل جنگ صورت سرخ دارد/از سیلی خود
با عرض معذرت این رو رو در یک دستشویی نوشته بودند.
اما گاهی در همین ذهن زندانی خودم هم من گیر میفتم چون در ها بسته است و ما مبادا که در دنیای خود گیر بیفتیم و فکر کنیم که بهترین حیاط خلوت است
مبادا در این حیاط خلوت گیر کنیم که اونوقت هیچکس نیست نجاتمون بده خیلی از مردم مثل من همین طور می شوند و خود را چون مومن می دانند فکر می کنند حتما از خدا بابت خود خواهی عرفانی خود مجوز دلرند.
مبادا عارف معروفی شویم که گیر افتاده
وبلاگ ها در این دنیای غریب می تونند آدمهای نا آشنا را با هم آشنا کنند.
ما وبلاگی ها جشنواره ای هستیم هر چند مجازی اما جشنواره ی سخنیم.
آقای پیرزاده پیشاپیش از انتقادتون تشکر می کنم.
هر سال غروب تو تازه می شود و ما هنوز منتظر یک طلوع تازه ایم
نمی دانم یعنی چه.ما روزنامه نگاران البته خانه بدوشان دشنام شنویی هستیم که هر کس هر گرفتاری که پیدا می کند ما را مقصر می داند اما این یکی دیگر به روز نامه نگاری اصلا ربطی ندارد فکر می کنم هنری در این زمانه هست که من بلد نیستم پدران و مادران و معلمین ما هم این هنر را بلد نبودند.وهمینطور همکلاسی های من. گاهی فکر می کنم ما داریم توی غار زندگی می کنیم که اینچنین غریب افتاده ایم. خلاصه من در این خانه بدوشی ها با خدایم رفیق تر شده ام چون او ههر سال حواله ای جدید به من می دهد و بهم ثابت می کند که هیچ چی برای دلخوشکنک ندارم و فقط خودش هست که منو دوستامو اداره می کنه.
من امرئز با شبنم قرار دارم اما منتظر نامه های تازه خواندنی خدا هستم.
می بوسمت ای خدا
.
.
داشتم ظرف میشستم و اصلا هم زلزله رو نفهمیدم که همسرم گفت ظرفا رو ول کن بیا تو بالکن.من کارمو ادامه می دادم.
دیدم با آرامش می گوید بیا چلچله.. و بچه ها هم رفتند توی بالکن.
برای دیدن چلچله رفتم تو بالکن. دیدم بچه ها می گن زلزله است.
زلزله؟
رفتیم توی کوچه دیدم همسایه ها هم هستند سکوت خاصی بود.همه با احتیاط از هم می پرسیدند.
اما این دفعه دیگه کسی با حوله نیامده بود.
فهمیدم فقط گوشم سنگین نیست.
چشم غره ای می گه روزی چند بار می ری پای اینترنت؟
یعنی برو چایی بیار.
همه او را دایم تست می کنند که ببینند می شناسدشان یا نه و بعد آدرس می دهند.
حسن خان هیچوقت قبله را گم نمی کند.
و من نعمره ننکسه فی الخلق
اما اگر به حسن خان بگویی من و تو هر دو بنده خداییم آنوقت از نسبتش با خدا و با بنده او لبخند می زند.
کاش ما هم بدی ها را فراموش می کردیم و تنها نسبت میانمان بندگی خدا بود.
فراموش نمی کنم فرموده بودید می خواهید فاصله فقیر و غنی را کم کنید اما...
آقای احمدی نژاد! فکر می کردم شما با این سفره ها مخالفید ولی الان سفره های کوچک ما هی کوچکتر می شود و سفره های دارا ها هی بزرگتر.
لطفا ظرفیت داشته باشید و انتقاد را بپذیرید کسی با شما دشمن نیست ولی قول دادید باید پایش بایستید.
شما گلوی ما قشر متوسط را آنقدر فشار داده اید که داریم خفه می شویم.
می شود اینقدر هم ساده زیستیتان را به رخ ما نکشید؟
فقط خواهش می کنم به همان مغلمیتان رضایت بدهید.
آدم بابت وبلاگش نه از کسی طلبکاره و نه به کسی بدهکار.
ولی چون یک دفترچه ی بازه آدم بی حرمتی نباید بکنه.
در این دنیایی که هر حرفی نرخی دارد وقتی می توانی یک میز کوچک سخن پیدا کنی خوب باید استفاده کنی.
یک لحظه احساس شادی تا زیر پوستم تا زیر دندانهایم دوید گفتم کم کم دوستانی در میان وبلاگها پیدا می کنم.اما...
اما خیلی زود شادیم یخ زد ترسیدم گفتم من از چی خوشحال شدم ؟
از اینکه دوستان خوبی پیدا می کنم و یک محفل وبی کوچک با شمعی روشن می سازیم یا از اینکه دیگران بخوانند و بگویند چه قدر خوب بود؟
حالا می خواهم بنویسم برای پیدا کردن دوستان خوب
البته من هم علیرغم فکر پدرم که همیشه انسان منظم و اهل مطالعه ای بوده و هستند همین عقیده آزادی تابستانه را داشتم. حالا هم از آزادی فکری خوشحالم.خیلی از دوستان کوچکم برنامه ی درسی تابستانی گذاشته اند به امید سال سوم خوب...
ما هم در میان دوستانمان چنین برنامه ریزی هایی داشتیم.اما...
.
.
امروز روز دیگری است. روزی در گرمای عمر.روزی که می خواهی بالاخره که هستی و چه کاره ای و من پیش از رسیدن پاییز عمرم که خیلی هم دور نیست باید فکر کنم.
.
مادرم می فرماید که روزی نیست که به مرگ فکر نکند اما من می گویم روزی نیست که به زندگی فکر نکنم.زندگی مثل یک بستنی خوشمزه آب می شود و اگر با هدف آنرا نخوریم هرگز از چکیدن قطراتش بر روی زمین هم بی پشیمانی باز نمی گردیم.
این زندگی عزیز این نعمت بزرگ خداوند کدامین شکر را می طلبد به جز یک مرارت تابستانی؟
یک برنامه خوب یک گرد گیری از روی آینه خدایی من؟
خدایا بار ها و بار ها تو را بخاطر زندگی شکر می کنم و کمک می خواهم تا یک برنامه خوب و یک اجرای عالی داشته باشم.
راستی خدای من آیا سجده همان بوسیدن روی تو است؟
اما یک سوال گوشه ذهنم جا مانده که آیا تلاشهایی که در این زندگی روزانه می کنیم و آنچه دلمان را به آن گرم کرده ایم حقیقتا ما را رشد می دهد؟
می ترسم بروم و سوالی بکنند که من باز هم از پسش بر نیایم .حقیقتا وقتی می گویند از خودت بگو نمی دانم از چه باید بگویم و استادم انتظار دارد آنقدر وجودم منظم باشد تا آخرین فکر و وضعیتم را بتوانم بیان کنم و بدانم الان چه می خواهم.
.
.
محمد حسین می گوید :نمیرم کلاس. اگه ازم یه چیزی بپرسن و بلد تباشم چی؟
راستی خدای عزیز می دانم از این که سوسکها را می کشم تو ناراحت می شوی .
عمو جان حتی سوسکها را هم نمی کشد و آنها امنیت دارند.
.
.
محمود می گوید همه ی آدمها قاتل هستند.
او تنها قطره ای همدمی و همدلی می خواهد.
.
.
محمود میخندید و می گفت همدردی یعنی بری بگی آخ وای منم پام درد می کنه...(با شیطنت بچگانه)
محمد حسین می گفت همدردی یعنی منم باهاتون هستم
واقعا خدا همه چیز رو کامل به بچه ها یاد داده و اونها رو به میان ما فرستاده تا به یادمون بیاورند.
.
خاله ام الان و همیشه فقط یک پیاله همدردی می خواهد و بس.
دعای ندا مستجاب شد
خدایا شکرت که همه چی رو جور کردی.
یک روز گرم در پایان خرداد بی خیال گرما.یک صبحانه ی خوب بیتوجه به بالا رفتن کلسترول:مخلوط خامه/توت فرنگی و شکر براه همسرم
پنیر و طالبی برای خودم
کره و پنیر برای محمود و کره و عسل برای محمد حسین
بعد کمی اینترنت و خلوت با ذهن و فکر و کمی دل
بعد هم آشپزخانه ی عزیز و ترتیب یک غذای جدید: ترکیب هویج/فلفل دلمه ای /گوجه فرنگی و مرغ و قارچ
.
.
بعد هم ارتباطات خانوادگی.
یک روز به هم ریختگی را باید زود جمع و جورش کرد.
حالا می توانم یک سری به ندا بزنم هنوز به مامانش قضیه ی فوت باباشو نگفته ندا خیلی خوب این بحرانو داره مدیریت می کنه
امروز باید فقط به تمام اطرافیانم نشاط بدهم![]()
خدایا ممنونم که کمکم کردی تا بر یک روز آشفته پیروز شوم.
این روز ها فرصت مطالعه خیلی ندارم ولی به دنبال یک نوشیدنی معنوی دیش هستم.
تلفن زنگ می زنه تا ارتباطم قطع نشده باید برم.
آقای خاتمی تو به ما خیلی احترام گذاشتی ولی حالا دیگر حتی یک لحظه هم ما را نگاه نمی کنی
می دانم که خیلی اذیت شدی ولی خیلی از ما در این اذیت ها بی گناه بودیم
آقای خانیکی می گوید شما هرگز مردم را مسخره نمی کنی
نمی دانم اما دلم برای احسانت اخلاقت صبرت و بزرگیت تنگ شده
وقتی عید غدیر در خانه هنرمندان از میان ما گذشتی با توحرف زدم و تو با تغیر جوابم را دادی آقای خاتمی من هم مثل تو دستانم خالیست و تنها دلم به انسانی کریم خوش بود و قطعه ای عکس که با او داشتم اما...
خداوند مشتاق بود تا فرزند آدم هر روز در گرفتاری و اسایش و آرامش و سختی با او حرف بزند و با او شاد باشد اما...
.
.
من فرزند آدم امروز خیلی بیتابم و نمی دانم چه کنم
من فرزند آدم امروز سر بچه ها داد کشیدم
تحمل هیچ حرفی را امروز ندارم و می خواهم تنها باشم
بچه ها هی می پرسند و من توانایی حرف زدن /شنیدن و حتی دیدن را امروز ندارم وخجالت می کشم با اینحال خراب رو به خداوند مهربانی کنم که از من انتظار داشت شریک غم و شادی بندگانش باشم
من امروز فریاد کشیدم چون پریشانم و به خودم بابت این پریشانی حق نمی دهم
دوباره میگرنم شروع شده و در اینحال تهوع و سردرد دارم
من فرزند آدم هیچ نشانی از خدا ندارم پس به آغوش گشوده اش چشم می دوزم و گریه می کنم
.
دوست دارم بروم پیش ندا چون او با اینکه امروز یکی از تنها دو اشنایش را روی زمین از دست داده بخاطر مادرش گریه نمی کند
من فرزند آدم بسیار ضعیفم و بر این ضعف می گریم
خدایا دوستت دارم و فرزانه ای الهی می خواهم
.
.
.
راستی با جای خالی آدم های خوب چطور باید روبرو شویم.
.
مرگ میچ مرا به یاد مرگ ناباورانه ی مرحوم دکتر چولایی انداخت. او ۴۲ سالش بود که در هنگام هل دادن ماشینش وقتی بنزین تمام کرده بود ایست قلبی کرد.
هیچ ماشینی نگه نمی داشت وقتی همراهانش دست می گرفتند.
تا آنکه خانم دکتری رسید و او را معاینه کرد.
شاید اگر سر پل گیشا یک "انسان" پیدا می شد و جسورانه مشتی بر قلب دکتر چولایی میزد او زنده می ماند. اما در خیابانهای ما کمتر انسان پیدا می شود چون همه از عوارض بعدش می ترسند.
مرگ این دکتر جوان که پس از ۱۰ سال به ایران برگشته بود یعنی تازه دکترایش را گرفته بود و آمده بود تا مرکزی را بری درمان کودکان راه بیندازد خیلی غیر قابل باور بود .
او آدم خلاق و پر تلاشی بود مثل شخصیتی که پرستاران از میچ ساخته بود و مطمانم اگر کسی را در همان حال ایست قلبی می دید حتما به دادش می رسید اما در خیابانهای ما کمتر آدمها همدیگر را می بینند .
استرالیایی ها حتی اگر اینهمه برای "انسان" احترام هم قایل نباشند اما خیلی خوب بلندند نقش انسان را بسازند . ودر مرگ پزشکشان همانقدر انسان متاثر می شود که خشمگین و دیوانه از دیدن فیلم پارک وی.
تو با آن همه بزرگواری /تواضع و متانتت دعوت مرا برای همکاری با روزنامه پذیرفتی
بگذار من از همین جا بزرگواریت را ببینم.
پله ها این روز ها عجیب بلند شده اند و من آسانسور سواری هم بلد نیستم.
خوشمزه است اگر دم به دمش بدهی و هرگز از تلخیهایش ناراحت نشوی.
ندا موجودی است تنها.هیچ دوستی ندارد و شاید فکر می کند هیچ کس دوستش ندارد. اما آنقدر مهربان است و صاف که برای مهربانیش حتی تعارف هم نمی کند.
حیف که آن مرد نتوانست این همه صداقت ندا را تحمل کند. ندا آنقدر عاشق آن زندگی بود که فکر می کرد مردک راست می گوید وقتی که گفت اگر تا برمی گردم اینجا باشی ترا می کشم...
ندا در زندگی فقط یک پدر دارد و یک مادر و با همه ی دیگران غریب است.
پدرش که سالهاست زمینگیر شده الان بستری است در بیمارستان و مادرش هم در یک بیمارستان دیگر.
ندا خوشمزه است چون مثل فطرت زلال است.
ندا تنهاست و غریب چون هیچکس شیرینی تلخ دوست ندارد.
ندا متفاوت است چون هر رنجشش را زود به تو می گوید و ترا از هر دروغ آزاد می کند.
.
واقعا ما انسانها می توانیم موجودی با خصوصیاتی خدایی بیافرینیم ولی خودمان هیچوقت با یوزر نیم و پسورد برای وجود ارزشمند خودمان ظاهر نمی شویم.
حالا کار دارم/بدبختی های این زندگی نمی گذارد/ خرج سنگینه/ مثل مرده می رسم خونه/آخ چقدر سرم درد می کنه/خوابم میاد
.
می خوابم خوابی که گاهی حتی با صدای بلند ابر ها هم بیدار نمی شوم
می خوابم و حتی با خنده ی شیطان هم بیدار نمی شوم
می خوابم و با خداحافظی ستاره ها هم بیدار نمی شوم
یک دفعه ُکنده می شوم
بچه ها را از رختخواب بغل می زنم که فرار کنم اما دستانم خالیند بچه ها کجا هستند؟
نمی توانم فرار کنم/ زمین می لرزد و من نمی توانم گوش به صدای درون زمین ندهم وقتی که داستانهایش را بلند بلند می گوید
زمین از سنگینی خوابهای من می نالد/می غرد و فریاد می زند
خواب از چشمانم حسابی پریده
خدا با من حرف می زند.حرف زدن با گوش های کر
خدا مرا در این لرزیدم دوست دارد می بیند که خواب از چشمانم پریده
خدا می بیند که پاهایم دارند از زمین جدا می شوند
خدا مرا آزاد دوست دارد
خدا مرا آگاه دوست دارد
خدا می داند که آنها بیدار بودند خدا آنها را نگه داشته و از بیداری من راضی است
راستی چرا تا حالا فکر نکرده بودم باید تو را راضی کنم
تو که هیچ توقعی از من برای خودت نداری
تو فقط مرا بیدار می خواهی
تو که تنها کسی هستی که مرا آزاد می خواهی
پاهایم درد می کند
انگار دارم پیروز می شوم
صدا می آید صدای همهمه است صدای غرش خشن بیل مکانیکی است
خاکها کنار می رود
بچه هایم ! بچه هایم!
مرا با لباسی از خاک بیرون می کشند
من می خندم و مردم تعجب میکنند
یکبار دیگر به دنیا آمدم یکبار دیگر خورشید/ آسمان/ ابر /پنده ها
بچه ها اما نیستند
من دیگر خواب نیستم
بچه ها را خدا نگه داشته
مرا پیش آنها می برند
آنها را بغل می کنم آخ دستم می سوزد شکسته است
من یک بار دیگر بیدار می شوم بیدار می شوم چقدر بیداری زیباست
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت
پاینده شدم
یک لحظه بعد برانکاردی می آید و تمام زندگیت را در میان حفره ای خلوت فرو می برد و انگار که دیگر برای همیشه آرام می گیری .
اگر اهل دروغ و دغل نبودی روی دست می برندت.
دیگر بخاطر قدم های آهسته و دست کندت سرت داد نمی کشند آنجا دیگر قدم نمی خواهی پاهایت از همیشه رهوار ترند.
مادرم این روز ها کند است سخت راه می رود و می نالد می دانم که در این شهر سنگی دیگر دلگرمی ندارد همه ی دلگرمیش زیارتش بود که با سختی رفت و آمد و هر بار سر ویلچر هزار بار در خود شکست چرا که او زن توانا و زرنگی بود هر چند سال آخر کارش در مدرسه رییس منطقه ۹ گفته بود ما پول مفت نداریم به شما ها بدهیم و او هنوز کنج دلش هنوز از این حرف زخمی است.
کاش در همین زندگی یک دم می شد آرامش را به زنی با تجربه ی سختیهای چندین قرن را هدیه داد.
مادرم درد دارد و مرهمی می خواهد که در میان این همه هیاهوی شهر نمی شود یافت.
۱- یک خانم خانه دار
۲- مانتوی نارنجی (بلوز نارنجی)
۳- دامن زرد
۴-شال قرمز و کلاه زیر شال
۵- یک آقای خوش تیپ
۶- سینی و فنجان چای
۷-محصولات پاک...رخ/نام/وشو هر نوع شوینده
داخلی/صبح ساعت حدودا ۱۰
شوهرم تازگی خیلی ناراحته می گه خوب کار نمی کنم
- اینکه ناراحتی نداره(ُ دستکش/ اسکاچ/سطل و محصولات پاک کننده رو بردار و هی بشور خونه برق می افته ) خوب زن یعنی زندگی /یعنی شادی / یعنی آرامش /یعنی لبخند
باید دلشو بدست بیاری تا اونم جبران کنه
خارجی/شب/ ساعت ۸
زن:بریم اون مغازه رم ببینیم- نگین سفیدش جدید تره
مرد:خانم دیره از صبح تا حالا ۱۰ بار اومدیم و رفتیم بخر بریم دیگه
زن: دیدی پاک...رخ/نام/وش ...چه معجزه ای میکنه؟
مگه مرد از ازدواج چیز دیگه ای هم می خواد؟
این است طرز تهیه کلفت شیک در رسانه ی ملی
صدایش نزدیکتر می شود مثل صدای اشک/ مثل صدای باران /مثل صدای رعد/چقدر رعد خشمگینانه راست می گوید.
شرمنده ام از این همه رنگ سیاهی که در خیابان ها ریخته است.
خانه ها جای امنی است .
شرمنده ام که شهر دار هم نمی تواند خیابانها را از سیاهی بشوید.
کمی روی قلبم بپاشید. تنها کمی از عطر حریم مشامم را پر می کند تا پایان عمر.
شرمنده ام که من با بوی زباله می آیم و از شما عطر می خواهم آخر همه ی آدمهای خوشبو آدرس خانه ی شما را داده اند.
ظاهرا کار من در مدرسه هم پایان گرفت البته نام خانم ... همیشه در همه ی لیستها هست.
خانم ...می گوید من هم از همین همکاری پژوهش با مدرسه شروع کردم و چون ارتباط موفقی داشتم مرا نگه داشتند ... نمی دانم چرا این اتفاقات ساده را همیشه باید در باره ی دیگران بشنوم.!؟ اما بالاخره بعد از این همه سال به خانه به دوشیها عادت کرده ام .
شاید بد نباشد همه ی تقصیر ها را به گردن انقلاب بیندازم که ما را چشمه ای خوشایند از بی توقعی نشان داد و بعد هم همه ی اون بی توقع ها الگانس نشین شدند و بر حسب انسان بودنشان فهمیدند کجا باید متصل شوند تا بمانند. شاید هم باید تقصیر را به گردن خودم بیندازم که اصلا موقعیت اتصالات را درک نمی کنم.
مثلا اگر بگویم کلاس وبلاگ نویسی راه می اندازم و بلد باشم برای خودم هم کلی کلاس بگذارم N نفر آدم ثبت نام می کنند ولی خوب من اصلا این کلمات شریف اتصال را بلد نیستم پدرم هم بلد نبود و نیز مادرم.
بعضی وقتها فکر می کنم صورت یک آدم شریف در جامعه چه صورت ابلهانه ای است اما من همین بلاهت را بیشتر دوست دارم و البته تحمل تحقیر و تزویر را ندارم.
بالاخره دوران پر آشوب دنیای دروغین هم به پایان می رسد و ما آدم ها صورت تابنده و بالنده ی حقیقت را می بینیم آنوقت دروغهایمان چقدر ابلهانه به نظر می رسد و درست مثل حباب در مقابل چشمانمان می ترکد .
آنوقت به کجا باید پناه ببریم؟
شهر پر از دروغه.انواع میکاپ.کوپ های فانتزی. انواع شینیون های ۲۰۰۸... شهر پر از دروغه .
مرد شکم گنده داد می زنه ژامبون کیلویی ۵۰۰ تومن گرون شده.داد می زنه.گوشت گاو می فروشیم.
یه خونه ی خوشگل شده نمایشگاه ایثار. نماد ایثار با صدای اخبار رنگ باخته:خبر قاچاق گوشیهای موبایل.
یه خونه قدیمی رو آذین کردند برای ایثار که احتیاجی به آذین در این شهر پر دروغ نداره.
اگه می تونی سوار تویوتا کمری بشی بشو /سمند قدیمی شده. زانتیا دم دستی شده تو اگه می تونی تو یه کافی شاپ عصر میز رزرو کن که بگی دارم /می تونم / رزرو می کنم/ روی همتون کم/
میکاپ/گوشواره / کمربند اتمی/ لاغر شو لاغری تو بورسه بگو می تونم می شم...
حالم بد شده /همش بعد از دیدن پارک وی پیش اومد. همه ی پارک وی از مدرس تا میدون توحید رو با ماشینای دیوونه ی قرمز و نقره ایش بالا آوردم.
شهر پر از دروغه.
ابر ها اما حرکت می کردند با ناز و خرام که برج میلاد زخمی کوچک در دل نقاشی خدا ایجاد کرد.
خون بر سپیدی نقاشی خدا نشست و آن وقت بود که خورشید سرش را از شرم زیر پر شب فروبرد تا
این درد را نبیند.
نظرشو می خونم اما نمی فهمم کیه هیچ آدرسی از خودش نگذاشته.اهمیت زیادی نمی دم ولی یه کم فکرم مشغول می شه.
حالا دارم در شیشه ی نوشابه رو باز می کنم که یکدفعه می پره تو چشمم خیلی چشمم سوخت.
بالاخره خون بند می آد اما... خوب بالاخره آدرس باز شد!
یکدفعه گفتم پیداش کردم اونیکه هر روز منو کلیک می کنه و من هیچوقت نمی فهمم اون که هر روز برام کامنت می ذاره و من نمی خونم اون که هر لحظه با من حرف می زنه و من گوشهامو می بندم این دفعه دیگه دستمو برید تا یه کم ببینمش.
نامه رو پیش خودم نگه داشتم توی یک جعبه ی محکم.
نازنین وآنهمه صفا
نغمه و صداقت و محبتش
زهرا معظمی و تعمق و زیبایی اندیشه اش
مینا هراتیان و تلاش و متانتش
درسا و تیز بینی و تیز اندیشیش
ساغر و آنهمه اعتدال و اشتیاقش
مینا فرح نژاد و قلم زیبایش
زهرا درودیان و روح پر تلاشش
مونا و ظرفیتهای زیادش
الهام و آن روح لطیفش
سروناز و لبخند بانمک و قلم خوبش
واقعا میشود سر کلاس بستنی خورد دوست بود و کار کرد .
میشود والیبال بازی کرد و به موقع جدی ترین ادم کلاس بود
می شود جشن تولد گرفت و همزمان نوشت آنهم بهترین نوشته ها
ما آدمها فقط می خواهیم که به هم نگاهی خدایی و آفریننده داشته باشیم.
سالهای پیش به مشهد مثل یک فرصت مغتنم نگاه می کردم و در موقع برگشتنم نگران بودم که دارم از بهشتی کنده می شوم اما اینبار جور دیگری بود چون همه ی بهشت در وجود خود منست و در مشهد باید راههای بهشت درونم را آنطور که صلاح می دانم با خلوت و تفکر باز کنم.
بهشت یعنی نگاه زیبا به آنچه زشت بنظر می آید/ یعنی خودداری وقتی که می توانم حرفی بزنم/ یعنی خوشنودی از آنچه دارم /یعنی فراهم کردن آن زیبایی هایی که ندارم/ یعنی آزادی از خود بینی/ و آزادی حق آزادی برای دیگران و بزرگ دیدن بنده های خدا و تو بگو که بهشت دیگر یعنی چه.......؟
کاکا پرت شد و بعد هم روی ماشینی افتاد. کاکا متلاشی شد. او هیچ کس را نداشت که عزادار کند.
مردم که او را می شناختند به خانه ی خانم خبر دادند که علی سیاه تصادف کرده. خانم آمد و دید کاکا بعد از اینهمه سال وفاداری حالا دیگر برای همیشه رفته. فقط خانم گریه می کرد. او با این که برای درمان سرطانش باید می رفت فقط و فقط نگران کاکا بود. این کاکا علی بود که بعد از جنگ و آوارگی از خرمشهر قتی توی قهوه خانه اش در بهبهان از مشتری ها اسم خانواده ی آقا و خانم را شنیده بود راهی تهران شد. وقتی آقا مرد کاکا علی ماند و کمک کرد/ وقتی بچه ها رفتند کاکا علی ماند / وقتی خانم سرطان گرفت کاکا علی ماند/ وقتی پسر بزرگ خانم سرطان گرفت کاکا علی بود پیش آنها/ وقتی پسر دومی دا د و بیداد می کرد کاکا علی در کنار آنها بود اما ایندفعه دیگر کاکا علی نماند. او شاید می دانست خانم فقط نگران اوست.
او نه مادر نه زن نه بچه نه پدر نه برادر و نه حتی شناسنامه نداشت و به همین راحتی رفت که رفت.
کاکا پرت شد و بعد هم روی ماشینی افتاد. کاکا متلاشی شد. او هیچ کس را نداشت که عزادار کند.
مردم که او را می شناختند به خانه ی خانم خبر دادند که علی سیاه تصادف کرده. خانم آمد و دید کاکا بعد از اینهمه سال وفاداری حالا دیگر برای همیشه رفته. فقط خانم گریه می کرد. او با این که برای درمان سرطانش باید می رفت فقط و فقط نگران کاکا بود. این کاکا علی بود که بعد از جنگ و آوارگی از خرمشهر قتی توی قهوه خانه اش در بهبهان از مشتری ها اسم خانواده ی آقا و خانم را شنیده بود راهی تهران شد. وقتی آقا مرد کاکا علی ماند و کمک کرد/ وقتی بچه ها رفتند کاکا علی ماند / وقتی خانم سرطان گرفت کاکا علی ماند/ وقتی پسر بزرگ خانم سرطان گرفت کاکا علی بود پیش آنها/ وقتی پسر دومی دا د و بیداد می کرد کاکا علی در کنار آنها بود اما ایندفعه دیگر کاکا علی نماند. او شاید می دانست خانم فقط نگران اوست.
او نه مادر نه زن نه بچه نه پدر نه برادر و نه حتی شناسنامه نداشت و به همین راحتی رفت که رفت.
بچه ها هر کدومشون که می رسید با هم و با خانم طوسی عکس می گرفتند.
فرحزادی رفته بود کارنامه شو بگیره.
بعد همه شون دست انداختند گردن هم و یه عکس با حال گرفتند.
یه مرد پیاده شد.
ای ول ای ول ...
خانم روسریتو وردار...
من از پله برقی بالا می رفتم /البته من منتظر نارنجکی چیزی بودم ولی از همین دادو بیداد ها هم ترسیدم / زنی با چشمای ور قلمبیده از بالای پله برقی منو نگاه می کرد فکر کردم بالا که برسم زنه چادرمو از سرم می کشه.
امنیت نبود و من حسابی وحشت کرده بودم.
اما رفتارهای غبر انسانی نیروی انتظامی یقه ی ما چادری هایی را می گیرد که حجاب را بخاطر عقیدمان انتخاب کردیم وقتی تحقیر و بی حرمتی می بینیم در همان اماکنی که درشت نوشته شده : از پذیرفتن بانوان بد حجاب معذوریم/ و خانمهای زیبا رو و خوش پوش احترام می بینند و ما چادری ها به زور پذیرایی می شویم . دیگر چیزی جز ارزشهای عریان انسانی برای آدم حرمت نمی آورد.
نه زندگی ام به زندگی مردم می رود و نه کار مهمی انجام می دهم . گاهی فکر می کنم غار نشینی هستم که حتی زندگی در ون غار را هم بلد نیستم.
اين نخبه ها ي كوچك طرحهايي را كه بخواهند به پايان برسانند بيشترين اعتبار و بودجه را برايش مي گيرند و اگر كاري را نخواهند ميزش را وازگون مي كنند.
ديروز رفتم اعتماد ديدنش.
زندان هرگز جاي انسان بزرگوار و ساده زيستي مثل محبوبه نيست.
كلي در اين ديدار دعوا و عذر و اشك رد و بدل شد و محبوبه گفت باز هم مي آيي؟ البته يادم رفت شايد هم موقعيتش پيش نيامد كه بگويم كه مي خواهم بيشتر بيايم مي خواهم گزارش بنويسم و آنهم از نوع پر جانش...
ولي من هميشه محبوبه ها را آزاد مي خواهم / زندان جاي او نيست.
راستي نمي دانم چرا بعضي فارغ التحصيلان فورا با مبلغ ۵۰۰ هزار تومان استخدام مي شوند و بعضي ها ۱۰ سال از مدرك همچنان مي دوند حالا اگر از عدالت هم حرف بزنيم مي گويند بزرگنمايي مي كنيد!
بايد گفت كه اداره ي مملكتي با اين وسعت ... مي خواهد
... را شما بگوييد
| Design By : Night Skin |

