تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

و لک الحمد کما ینبغی لجلال وجهک.

خدارا شکر.
جز ما و خدا چه کسی بود آنجا  وقتی حلق پیرمردی پر از لخته های خون است و کسی به دادش نمی رسد؟
بجز خدا چه کسی راه نفسش را باز نگه داشت؟
بجز خدا چه کسی به ما آرامش می داد؟

چه کسی دم گوشم آرامی را نجوا می کرد؟
ما بودیم من و صادق که سر ملحفه پیر مرد را گرفته بودیم و از تختی به تخت دیگر می کشیدیم.چه کسی به ما قوت داد؟
وقتی خون از بینی پیرمرد روی چشمانش می ریخت چه کسی او را کمک می کرد؟
وقتی سرش با شدت به شیشه ۲۰۶ خورده بود چه کسی چشمش را از نابینایی و مغزش را از ضربه حفظ کرد؟
وقتی ...چه کسی جز خدا بود؟
ما بودیم و خدا بود و تنهاییو...کلی پزشک و پرستار که نمی دانستند کدام کار درست است؟
ما آدمها چه کسی را داریم جز خدای مهربان؟
.
.
پیرمرد مرخص شد با صورتی کبود و جهانی به بزرگی معجزه.

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:30 توسط صبا حسینی| |

بعدازظهر بود که همسایه زنگ زد و گفت پدرم تصادف کرده نفهمیدم چطور خودم را به کوچه رساندم.
کوچه غوغا بود.پدرم روی زمین افتاده بود.صورتش پر از خون.نمی فهمیدم کجا هستم.مادرم را دیدم که دارد گریه می کند.گفتم :بابا جان باباجان!
اما چیزی نمی گفت فقط به اطراف نگاه می کرد.طاقت نداشتم.آنقدر گریه کرده بودم که پسرم مرا نوازش می کرد بعد گفت اگه شماها گریه کنید منم گریم می گیره ها.
بابا جان را با آمبولانس بردند.از جزع و فزع خودم بدم آمد.گفتم خدایا آرامم کن.من اینطوری دوست ندارم.
کم کم انگار بر خودم مسلط شدم. رفتم توی کوچه پلیس آمده بود.مادرم بیتاب بود. با پلیس حرف زدیم.بعد مادرم را آوردم تو.کمی صحبت کردیم.چای هم خوردیم.
بعد رفتیم بیمارستان.
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 0:3 توسط صبا حسینی| |

راستی اگه توی بعدازظهر یک روز گرم یه لقمه خواب قسمتت شد و بعد از بیدار شدن خیلی گشنت بود ۲ تا هلو بخور
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 15:29 توسط صبا حسینی| |

آخر تیر ماه هنوز نسیم خنک خداوندی می وزید.از صبح راه افتادم دنبال پیدا کردن مدرسه برای محمود در پایه دوم دبستان و محمدحسین پیش دبستانی.مدرسه ای پیدا کردم و رفتم تو.آقای مدیر خیلی از ثبت نام استقبال کرد.(همان مدیزی بود که قبلا گفته بود بگردید مدارس بهتری هم هست).حالا مدرسه اش بزرگتر شده.
ارزان می گیرد:۹۵۰ هزار تومان دوم و ۸۵۰ هزار تومان پیش...
همانجا شنیدم مدارس دیگر منطقه ما هم در حال جابجایی هستند.یعنی خانواده ها هم باید با بچه ها جابجا بشوند. فکر کردم حالا به همسرم چیزی نگویم تا تحقیقاتم کامل شود.دو تا مدرسه دولتی را هم رفتم که تعطیل بود.دیگر رمقم بریده شده بود. برگشتم خانه.در بین راه سعی می کردم چشمم به قیمت ها نیفتد تا احساس نا امنی نکنم.
عراق نا امن است.افغانستان نا امن است .پس من نباید احساس نا امنی کنم.
به خانه که آمدم شربت خنک آبلیمویی خوردم و به همسرم زنگ زدم.نتیجه تحقیقات را گفتم.او تعجبی نکرد.
اما من فقط باید سعی کنم آنکه راه نشان می دهد من نیستم. من فقط به او می گویم که تو بهتر می دانی که چنین است پس مشکل همه را حل فرما و نیز مشکل که نه مسئله مرا.
.
راستی اگر آب به صخره نکوبد به دریا هرگز باز نخواهد گشت.
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:18 توسط صبا حسینی| |

تا سالها یعنی همین چند سال پیش نمی دونستم بچه ها هم دچار افسردگی می شوند.من در کودکی ترسهای زیادی داشتم.ترسهایی که هیچوقت فکر نمی کردم جدی باشند اما وقتی باردار بودم تازه فهمیدم بسیاری از سستی ها و بی انگیزگی های من و اینکه در شروع یک کار فورا اقدام نمی کنم به همان ترسها برمی گردد.
این افسردگی کودکی ناشی از همان ترسهاست که گاهی ما پدر و مادر ها درک نمی کنیم.
درک نمی کنیم از کوره در رفتن ما بچه را می ترساند و در محیطی نا امن قرار می دهد.درک نمی کنیم بی حوصلگی ما بچه را بی انگیزه می کند و فکر می کند بی ارزش است.درک نمی کنیم وقتی با خستگی می گوییم پس تو چه کاری را می توانی درست انجام دهی اعتماد به نفس او را داریم می کشیم و همین باعث می شود او در کار در درس در ازدواج و حتی مقابله با دشمن زود از میدان به در برود.
حالا وقتی با گرهی از احساسهای بد یعنی توده ای از همین بدی ها روبرو می شوم باید خودم را تجزیه تحلیل کنم تا مبادا یک قضیه ساده را به کاینات ربط بدهم.این شاید اثر ناچیزی از همان ترس کودکی باشد.
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:42 توسط صبا حسینی| |

سلام.چند روزی را کنار دریا گذروندم.عالی بود.دریا طوفانی بود و نمی شد توش رفت ولی دیدنش چنان آرامشی بهم داده بود که انگار فقط من بودم و دریا /من بودم و عظمت/من بودم و خروش موج/من بودم و همه شما در کنار ساحل وثتی امواج آرام از لابلای سنگها به اصل خویش باز می گشتند.
همه ما بودیم با هم و تنها و با خدا در زیر سایه بلند ابر و نم نم بارانی ریز که کمتر خیس می کرد..

بعد هم کلی باغ گردی کردیم.گلابی خوردیم.انجیر و ...


 

از ساغر عزیزم معذرت می خوام که نتونستم بهش ایمیل بزنم.از آقای ولی زاده عذر می خواهم که هنوز نتوانستم لینک کنم.از نورای عزیز تشکر می کنم.واز همه دوستانی که شاید روزی در کنار هم لب دریا بنشینیم بی هیچ سخنی.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 15:19 توسط صبا حسینی| |

اگر توی کاسه کوچکت یک قطره نور افتاد برای من هم دعا کن .من به این دعا خیلی نیاز دارم.
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:53 توسط صبا حسینی| |

فردا اول ماه رجبه.ماه رجب مال پیر ها نیست.



پسرک از مادرش می پرسه چرا منتظر ماه رجب هستی مگه چه خبره؟
مادرش می گوید که هر کس مهمانی را دوست دارد لباسش را در ماه رجب می دوزد.ماهی که چه آسان متوانی لبخند خدا را بر دلت مهر بزنی.ماه عشق بازی روز و آسودگی شب.
ماه نفس کشیدن با یاس و محبوبه شب.

ماه در گوشی حرف زدن با خدا.
ماه قدم زدن در حیاط خلوت عشق.
ماه صید و شکار.
کاش صیاد ماهر این ماه دل لغزان مرا اینبار به تور بیندازد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 8:37 توسط صبا حسینی| |

صبح وقتی صدای نفسهای آخر موبایلمو شنیدم گفتم باید پاشم شارژش کنم .مثل اون پرستارای ریلکس دیشب تا صبح زنگ زد و منم محلش نذاشتم.
.
.
مادر ها آدمهای پوست کلفتی هستند.مثل موبایل من / تا صبح صبر می کنند و تازه اگه دیگه از پا افتاده باشند می نالند.اما دل مادر ها خیلی رقیق و شیشه ایه.هر چه سنشون بالاتر می ره این شیشه نازکتر می شه.پس خیلی باید مواظب تلنگر بود.تلنگری که به چشم من یه شوخی میاد اما دل مادرو می شکنه.مادر مادره چه مادر من چه مادر همسرم و چه مادر دوستانم.بوسه من بر پای مادران
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 8:32 توسط صبا حسینی| |

تو خيابون ميبينيش تند مي كني كه گيرش نيفتي بعد دچار عذاب وجدان مي شي برمي گردي مي بيني هنوز با يك نفر داره حرف مي زنه خوب همينه كه نمي خواي با هاش روبرو بشي.
.
.
بابا ما ايرانيها چرا اينقدر با هم رودر بايستي داريم.خوب صريح بهش بگو من نمي تونم باهاتون دم در حرف بزنم بگو خسته ام.بگو فردا عصر تشريف بياوريد تا من سر حالتر باهاتون حرف بزنم.
.
.
وقتي فهميدم چرا ايميلهامو اون استادم دريافت تمي كنه كه داشت آدرس جيميلشو به يك دانشجوي دانشگاه مريلند مي داد اون "داتشو" هرگز به من نگفته بود.خوب بابا بگو صاف و صريح من نمي تونم براي شما وقتي معين كنم.اين تلخه ولي  به دروغ روي خوش نشون دادنهات خيلي خيلي تلخه.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 21:15 توسط صبا حسینی| |

بالاخره سنگسار هم به مطبوعات آمد.اما اگر جعفر و مکرمه واقعا زن و شوهر بودند آفای قاضی چطور می تونی شبها راحت بخابی؟
لابد دو روز دیگه هم مکرمه رو می بری.این دفعه گمان کنم همان سه نفر هم همراهت نیایند.

تا حالا از دین خرج کردید و حالا که صندوق ذخیره دینی دیگه به آخرش رسیده از مردم خرج می کنید؟راستی کشور بی مردم دیگه چی براش می مونه؟

سنگ را باید بر دلهای سنگ خودمان بزنیم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:22 توسط صبا حسینی| |

باشه فعلا پرونده مرگو گذاشتم تو کشو.

دیروز سوار تاکسی بودم که یه پسر سوار شد و به محض ورود گفت آقا ضبطو بزن.از آینه که نگاش می کردم دیدم سرشو رو پشتی صندلی تکیه داد ه و چشماشو بسته.

یعنی عشقش رفته؟

راننده که آهنگ تندی گذاشته بود گفت این کیع؟

پسر که حال و حوصله حرف زدن نداشت.گفت نمیدونم و باز رفت تو حال خودش.

یعنی از خونه زده بیرون؟ اصلا حالش خوب نیست.کاش می شد...

اما نه اگه حرفی بزن شاید یه مشتم حوالم کنه/

هی نگاش می کردم...

اخمش تو هم بود و معلوم بود نوار گوش نمی ده.فقط با نوار داره سیر می کنه.

یعنی اکس زده؟

نه اگه اکسی بود که اینجا بند نمی شد.اصلا به تو چه مربوطه...

باز نگاش کردم دیدم هر چیش هست مسلما احتیاج به کمک داره.گفتم ببخشید می تونم کمکتون بکنم/؟
با تعجب گفت:برا چی؟

گفتم:حالتون خوبه؟

گفت:بله و دوباره چشماشو بست.

اون احتیاج داشت و ما ها کنار همیم که بتونیم احتیاج همو براورده کنیم.اما شاید یه مشاور خبره دلسوخته فقط می تونست کمکش کنه.

ماهها می آید و می رود اما در کشور اسلامی ما هیچ کسی یک چنین دردی را جدی نمی گیرد.همه مثل قیامت سرشون به یقه خودشونه...

یک معلم/یک روحانی/یک نوازنده/یک رفیق... کجا بود یک مشاور؟


آیا اگر امام زمان که ما خودمونو جز یاران صف اول می دونیم در چنین شرایطی بودند پسر را در میان مردم رها می کردند تا گم شود؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:14 توسط صبا حسینی| |

نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 17:16 توسط صبا حسینی| |

دارم از ترس می میرم.همینطور زیر دست مرده شور چشمات باز مونده به طاق و اون میاد میبندش.همینطور میندازه آددمو اینور و بعد اونور  و پشت و رو می کنه انگار نه انگار که تا دیروز برا خودت آدمی بودی/نفس می کشیدی/راه می رفتی/حرف می زدی/صدای قلبت دنیا رو پر می کرد بچه ها میومدند و به سینت می چسبوندیشون و حظ می کردی/نه انگار که تا دیروز کلی برا خودت خانم بودی و احترام داشتی.حالا همه فقط زار می زنن برات.دریغ از اون همه وبلاگ نویسی و مطالبی که باهاش عشق می کردمدریغ از اون همه نماز که تند تند خوندم یا دیر خوندم تا کامنتامو بخونم هیچکدوم نیستند حالا . کی به دادم می رسه؟
دارم از ترس می میرم.یکیشونم با آدم حرف نمی زنن.من زنده ام اونا رو می بینم اما هر چی فریاد می زنم هیچ کس نمی شنوه.فقط جیغ می زنند.

هر روز میومدم خونه از خستگی دراز می کشیدم و یه موسیقی ملایم یا یه نوار شحات انور از سوره مایده گوش می دادم اما حالام خستم ولی روی این سنگهای یخ و بی بالش و زیر انداز منو هی پرت میکنند از اینور به اون ور.
دارم از ترس می میرم هی بهش می گم منو برگردون یه زنگ به خاله پا شکسته بیوه ام بزنم اما می گه دیگه بسه...
اما من تو رو فقط به مهربونی می شناسم و فقط امیدم به توست اگه خدایم برایم کاری نکند به کی پناه ببرم؟
دارم از ترس می میرم.حالا دیگه منو پیچوندن و انداختند روی ریل چند نفرم منتظرند تحویلم بگرند تا ببرند بگذارند تو خاک...وای...به دادم برسید.! طاهره خانم شما که خیلی با محبت بودی تا می شنیدی سرم درد می کنه زود میا مدی عیادت حالا چی شد؟

می خوای ببری منو کجا؟من عادت به تخت خاک و اونهم دو طبقه اش که ۴ متر زیر زمینه ندارم آخه منم تا دیروز مثل شما ها زندگی می کردم.
دارم از ترس می میرم.تموم شد.در ماشینو بستند.
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
تا ابد خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دارن روم خاک می ریزن.همه نشستن دارن فاتحه می خونن.
آخه من هیچ کسو ندارم.نه دوستی نه مهربونی نه همزبونی.امشب همه چاغها خاموشه.منو با کی تنها گذاشته ای؟منو آوردی به مهمانی خودت؟پس کجایی؟رسم مهمان نوازی تو جای تنگ و تاریک و تشنه و برهنه و گرسنه نبود.حتی در حج تو مرا عزیز خود کرده بودی در ماه رمضان به نفسهامم جایزه می دادی.پس چرا حالا تنهام گذاشتی؟م
من فقط دیدن روی ماه تو را می خواهم که یک عمر به انتظارش بودم.

تو پس کی به دیدن این غریب بی کس میایی؟یا انیس المستوحشین

من هیچ چیزی برایت نیاورده ام ام رسم پروردگاریت همیشه اطعام بوده.من تنها در این خانه تو را دارم.تنهایم نگذار ای که از من بهم نزدیکتر بودهای.

من که نمرده ام.فقط خیلی می ترسم.من زنده ام و تو مثل همیشه ندای درونم را بهتر از خودم می شنوی. 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 17:4 توسط صبا حسینی| |

دو اتفاق پشت هم افتاد.دیشب عروسی بودم و آنقدر بدنهای... دیم که از آدم بودنم خجالت کشیدم.و امروز به تشییع جنازه رفتم...غسالخانه و آدمی که دیگه هیچیش دست خودش نیست و همه بدن او را تماشا می کنن و او حتی نمی تونه بگه برین حیا کنین...آن حفره عمیق و اوج ناتوانی انسان و دوباره برگشت به زندگی و روبروی چشم خون شدن یتیمها لف و لف کباب به نیش کشیدن.
حالم بد می شه...نمی دونم فرمان عمرم یک دفعه مرتب می لرزه و من فقط تهوع دارم...
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:49 توسط صبا حسینی| |

روزگار غریبی است.گاهی فکر میکنم چقدر غریبه ام/گاهی  مثل اینکه هیچ حرفی برای گفتن با بغل دستیم در یک عروسی ندارم گاهی فکر می کنم در میان مردم چقدر ابلهم خدایا چقدر زندگی در این روزگار سخت است.
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 8:19 توسط صبا حسینی| |

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:14 توسط صبا حسینی| |

روز های بسیار سختی است مثل یک بیمار نردیک به احتضار که تمام نیروی خود را برای ادامه زندگی جمع می کند .اما من اصولا اهل نالیدن نیستم .مرتب فکر می کنم تا بتوانم با قوای موجود راه پیدا کنم.
میدانی؟
وقتی نوجوان بودم عجیب آدم اهل عشقی بودم وهمیشه فکر می کردم تنها بودن با معشوق و محبوب و ساعتها را با او گذراندن شیرین ترین بخش زندگی است و آرزوی برآورده نشده من همین است اما پس از ازدواج از آنجا که همسرم واقعا یک انسان بزرگوار بود این خواسته به شکلی دیگر در آمد اینکه نیاز دارم انسانی بزرگوار و اهل کمال دستم را در زندگی بگیرد و راهنماییم کند.گاهی همراه با برخی از شیفتگان می گفتم تنها امام مهدی(عج) بلید تشریف بیاورند.اما...
اما امروز سخت در شگفتم از خود .آیا اگر چنان آقایی بیاید مشکلات حل می شود؟
آیا من او را می پذیرم؟
اگر او از من بپرسد نیازت را در یک جمله بگو و من نتوانم بگویم یا خودم حتی ندانم اما در زندگی من چه تاثیری دارد چه بگویم؟
از این افکار می ترسم و اینجاست که می فهمم امام در وجود خود من است تا من از امام خودم یعنی راهبری عقلم در تشخیص در برگزیدن و در راه رفتن نتوانم نقشی  بپذیرم هزار محفل انس هم مرا یاری نخواهد کرد.

پس کاش پیش از تقاضای امام در این ایام سخت بتوانیم چراغ وجود خود را روشن کنیم تا ببینیم ما چکاره ایم؟
و زندگی حقیقی عاشقانه و دوست داشتنی ما در کدام اکران به نمایش گذاشته می شود؟
سخت می ترسم از روزی که بگویند تا ۶ ماه دیگر امام می آیند و من هیچ زبانی را برای بیان و هیچ عقلی را برای تعقل و هیچ پایی را برای رفتن هنوز نشناخته باشم در خود.
خدایا چراغی در وجودم روشن فرما که در نورش بتوانم این کوله بار را ببندم و خود را آماده سازم.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:57 توسط صبا حسینی| |

نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 21:56 توسط صبا حسینی| |

"زنان سرزمین من" مهمانهای خوش اشتهایی هم از سایر سرزمینها داشتند .افغانیهای محترم و عزیزی که تا دیروز ساکنان کوچه های ما بودند و حالا به برکت حمله آمریکا به کشورشان رفته اند هر شال نخی و هر کوسن و هر قلم جنسی را که در هم ریخته بودند ۱۰۰۰۰ تومان می فروختند.

ترکهای کشور همسایه هم غرفه پر فروشی را از لباسهای نیمه چروک خود برپا کرده بودند و البته خانمها معتقدند لباسهای ترک خیلی خوش سایزند.اما فروشنده ترک که حجاب بسیار زیبایی داشت هیچ نمونه ای برای فروش نیاورده بود در حالیکه می توانست خوب مشتری جذب کند.

اما چیزی که دل آدم را خیلی می سوزاند وضع زنان زحمت کش /هنرمند و پرکار استانهایی مثل خراسان جنوبی و فارس و کهکیلویه و سیستان/بلوچستان بود که کارهای دستی فوق العاده زیبایی آورده بودند در حالیکه ما در ایران اصلا از تولیدات آنها خبر نداریم و راحت پا روی زحمت آنها می گذاریم و جنس چینی می خریم.
دختر ۱۹ ساله خراسانی که همزمان در نمایشگاه کار سنتی بافندگی زنان منطقه خود را انجام می داد می گفت ما تابستان ها دنبال گله می رویم و زمستان می بافیم.
زن خوشلباس  خراسانی دیگری که لباس محلیش ۲۰۰۰۰۰۰ تومان می ارزید می بافت و می گفت این عشق منست/ذوق منست و کار و هنر من هم هست.او هر روز تنها ۵/۲ متر می تواند ببافد چون کار خیلی دقیق است.زنان کرمانشاهی دمپایی های بسیار زیبایی را تنها ۵۰۰۰ تومان می فروختند در حالیکه ما دایم کارهای چین را به دو برابر این قیمت می خریم.
پولک دوزی سیستان و منجوق دوزی فارس واقعا خیره کننده و در عین حال غریب بود.
حیف که زن افغانی با کمی پز راحت می گوید پول ما ۲۰ برابر شما ارزش دارد در حالیکه ما برای کشورمان هیچ آبرویی هیچوقت نمی خریم!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 21:46 توسط صبا حسینی| |

بی سرپناهی
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 21:5 توسط صبا حسینی| |

سر میدان شهرک زنی دنبال ایستگاه هفت تیر می گشت.چشمانش انگار می دید و نمی دید...دستش را گرفتم تا آنطرف خیابان برویم.
خیلی یخ بود.گفتم چرا اینقدر یخی؟کم خونی داری؟حالتش طبیعی و سالم نشان نمی داد.
گفت:خوب دیگه...

بعد گفت:با شوهرم دعوام شده منو زد...دستش می لرزید.
گفتمکچرا؟

گفت:دیوونه اس.
گفتم:خوب حالا کجا داری می ری؟
گفت:خونه خودمون
گفتم:بچه داری؟
گفت:نه...بچه می خوام چیکار؟

بعد گفت شوهرم با شلاق منو می زنه الان بازوم سیاه شده رنگ چادر تو
گفتم:چرا شکایت ازش نمی کنی؟
گفت:باید برم دادگاه
گفتم:می فرستنت پزشکی قانونی آنوقت اگر آنها کبودیتو تایید کنند به نفع تو رای می دهند..
زن به ایستگاه رسیده بود حالا کجا پناه می گرفت نمی دانم فقط می دانم سقفی برای همه انسانها خدا آفریده که ما ها خودمان آن سقف را خراب کرده ایم.

نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 20:59 توسط صبا حسینی| |

امروز با یکی از اساتید جامعه شناسی در باره نحوه برخورد انسانها در سالهای اخیر بحث مفصلی داشتیم.من می گفتم یعنی چه که خانمها الان تا یک خوش و بش حسابی در اداره و شرکت و موسسه و ... تا اتوبوس و تاکسی با آقایان نکنند و به اصطلاح تا خواهر و برادر نشوند آنها را نحویل نمی گیرند و به ایشان خدمات ارایه نمی شود و خیلی زود دل مدبران اگرچه مذهبی را می زنند؟
آقای ... استاد ارتباطات و جامعه شناسی که از دوستان صمیمی آقای خاتمی هستند و من احترام فوق العاده ای برایشان قایلم تحلیل جالبی داشتند:
وقتی آقای خاتمی در مناسبتی دینی سخنرانی می کند آنهم در مسجد آنهم مسجدی که امام جماعتش خیلی مقید به دین است و مردم اصلا به موضوع مذهب کاری ندارند و شعار می دهند "آزاذی اندیشه بی خاتمی نمی شه" "یار دبستانی "می خوانند و در ورود آقای خاتمی به ریاست جمهوری عملا می گویند که دیگر ما را به زهد فروشی نکشانید و ...
وقتی ما بدترین کار را با شهید مطهری کردیم یعنی اسم ایشان فقط مترادف با گزینش و ... است  و کاری کردیم با دین که مردم بیشترین فاصله را از دین گرفتند حالا چه باید بکنیم؟
مردم اینطور هستند و شما باید بپذیرید کسانی که مقید به حفظ دینشان هستند در اقلیتند ولی گوشه نشینی دینداران کاری را درست نمی کند.این اتفاق افتاده و شما باید این اتفاق را مهندسی کنید و آنگاه دینداری خود را در میان شرایط موجود تعریف و جایگاهش را پیدا کنید.
من ولی فکر می کنم اگر به عقیده ای معتقدم حتی اگر همه مردم خلاف آن رفتار کردند باید راهم را پیدا کنم و بروم.
این آدم ها نیستند که باور ها را تغییر می دهند این خود ما هستیم که مطابق شرایط خود را تغییر می دهیم و شرایط فقط محکی هستند برای یافتن چشم بیدار ما.
هر کس در هر عقیده اگر ثبات داشت موفق است والا شرایط او را هدایت می کنند.
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 20:49 توسط صبا حسینی| |

معجزه و وحی همیشه همراه یکدیگرند و انسان با هر شکل و ظاهری محمل وحی
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:11 توسط صبا حسینی| |

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 21:48 توسط صبا حسینی| |

صبح از تب و ناراحتی می خواستم اصلا بیدار نشوم.ولی پاشدم و شروع به کار کردم به انگیزه زندگی.چند بار سیر بیماری تا بی انگیزگی و مردن را بررسی کردم و بعد پرونده اش را بستم.با محمود تخم مرغ پخته صبحانه خوردیم.سوپ درست کردم.ظرفها و لباسها را شستم و خانه را مرتب کردم.آب یخ در کلمن ریختم و دریچه زندگی را با کمک خداوند بزرگ دوباره به روی خودم و همسر و فرزندانم گشودم.والان شادم و شاکر.پس نسخه پذیرش/امید و شکر یک قلم ذیگر هم می خواست آنهم حرکت بود.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 21:47 توسط صبا حسینی| |

گاهی فکر می کردم آدمهایی که همیشه در بسترند یا قطع نخاع گردن یا هیچ کاری نمی توانند بکنند شاید بودن در دنیای کامپیوتر بهترین راه برایشان هست نه اینکه من همچین تصمیمی برای دیگران بگیرم خودم اگر در چنان شرایطی قرار داشتم این کار بهترین نوع ارتباط/مطالعه/سرگرمی و ... بود.اما...

حالا که سه روزه گلودرد و گوش درد دارم و دارو هم هیچ اثری نکرده و من حتی نمی تونم آب گلومو فرو بدم فکر می کنم در موقع بیماری هیچ سرگرمی فایده نداره.فقط پذیرش/امید و شکر

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 9:53 توسط صبا حسینی| |



تقدیم به مادر

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:40 توسط صبا حسینی| |

مادر های خوب و نازنین دنیا !همه تان را می بوسم.هر چند همیشه روز ها روز شماست.عشق من نثار همه شما.چه سیاو/چه سفید/چه مسلمان/چه نا مسلمان/چه در قبایل و چه در شهرها و روستا ها.همیشه سایه عشقتان بر سر فرزندانتان.
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:14 توسط صبا حسینی| |

از دیروز تب کردم.با کلی دردهای قشنگ.دیشب خوابم نمی برد تا یک ایندومتاسین خوردم.صبح محبوبه خانم آمده و داره عدس پلو می پزه.
اتاق ریخته و پاشیده است.خلاصه...
اما باورتون نمی شه چقدر گاهیGo to fullsize image


آدم به چنین بی خیالی ای احتیاج داره.یه کم تعطیل.
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:4 توسط صبا حسینی| |

سلام.امروز کلی وبلاگ های خوب خووندم.وبلاگ مانیا۳۰۰۰/خاله قوساله که نمی دونم چرا اسمشو عوض کرد/ارتباطات/...

خیلی هم لذت بردم دنیای پر از همسایه.همین در بغلی رو که بزنی همیشه هم بیداره درست مثل خداوند که هر وقت می خواهی می توانی باهاش حرف بزنی خواب هم نیست/دعوا و بداخلاقی هم نمی کنه خلاصه کلی هم ازت پذیرایی می کنه.
خلاصه در خانه ها در این دهکده جهانی بازه و چراغها روشن فقط نمی دونم چرا حسرت و آرش پیرزاده دیگر آپ نمی کنند و کامنت هم نمی گذارند.
خدایا ببخش.
لاست دستینی هم که مسافرته.

وبلاگ احسان ولی زاده هم خیلی جالبه.خارزار هم سیاسیه اما مطالب خوبی داره.محمل شکسته همخیلی لطیفه.آیداو یاسمن هم قشنکه.مهدی با ۵ رقم عددی که نمی تونم حفظ کنم وبلاگ خوبیه نوشته بود عروسیش نزدیکه نمی دونم ... مبارک /

خدایا شکر.در این دنیای پر از حقه این همه دوست به من دادی.
ببخشید اگه بعضیها یادم رفت.خودتون معرفی کنید 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:58 توسط صبا حسینی| |

فعلا خبری نیست.
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 8:26 توسط صبا حسینی| |

نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:6 توسط صبا حسینی| |

امروز شاید آخرین فرصت باشد.
اگر ندوم عقب می مانم.
من چقدر بی وفایی کردم؟
بانک کجاست؟
به حساب وفا.....
تعطیل شده؟
وای .....
.
.
.
می دانم که هر روز از همان سحر منتظری یعنی تنها کسی که منتظر چشمهای بیدار منست تو هستی.
مرا هی صدا می کنی اصلا چیزی به حساب بی وفایی من نمی نویسی.
بیدار نمی شوم.
بعد اذان مسجد را به زیر پلکهایم می فرستی/بیدار می شوم و می خوابم.
بعد صدای زنگ ساعت را...
خاموشش می کنم
بعد یک سوسک می فرستی
از جا می پرم
قلبم تند تند می زند
این صدای توست در قلب من
با چشمانی پر از خواب به سمت دستشویی می روم و با بی حالی وضو می گیرم
تو به من خوشامد می گویی
اما من به سختی و با لکنت جوابت را می دهم
تو نسیمی خنک به سویم می فرستی
من تازه بوی صبح را حس می کنم

حالا دارم بیدار می شوم

ساختمان های شهر تو را کوههایت آسمانت دریایت و...
را پشت خود پنهان کرده اند
تو مرا خوب می بینی و من تو را از پشت هزاران دود و دروغ و فتنه
تو چه نوری
تو همان خود منی
شاید که امروز آخرین فرصت من باشد
پس برای بودن با تو نیازی به قرار و ساعت و تاکسی و بنزین هم که نیست

تو همان همیشه منتظر من هستی

نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 8:55 توسط صبا حسینی| |

بالاخره رفتند این وروجک ها بخوابند.

شب آمد و قصه ی ما زود پایان بگرفت

شب را چه گنه قصه ما کوته بود
*
۸
همه عروسک هاشون رو هم خواباندند.راستی که چشمان آنها چقدر راستگوست و به راستی می گوید که مادر باید خوب گوش کند خوب نگاه کند و خوب تشویق کند.

چشمان آنها آدم را می بوسد

نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 0:21 توسط صبا حسینی| |

همسرم خیلی صبوره.چندین روزه که تو وبلاگش هیچی ننوشته.ولی من نمی تونم.
.
.
این پل برقی کریمخان-حافظ رو دیدید؟
روشم رفتید؟

واقعا شگرد خوبیه برای کشاندن پیر و جوان به بالای پل برقی.همین که به بالای پله ها می رسی یک دستگاه هوس پول خرج کردن به سرت می اندازه اما خوب اونقدر پول همرات نیست که مثلا یک نوشابه ۵۰۰ تومانی بخوری.۲۰۰ تومان می اندازی و دکمه آب معدنی با کلی تبلیغات اضافی را فشار می دی اما خبری نیست تشنگی گلوتو فشار میده اما هر چه سعی می کنی آب معدنی عزیز نمی آید.نگهبان پل! میآد و می گه خوب این خرابه دیگه.
خوب پولم چی؟

هیچی !
همینطور با دستگاه کلنجار می ره تا چشمت به جمال اب گرم معدنی می افته.
.

.
پس از عبور از زیر خنکای کولر های گازی روی پل به پله برقی ایستاده می رسی.
حالا تکلیف پای شکسته و عصا چی می شه؟
یادت می آد یک دفعه مسیول پله برقی گفته بود که نباید زیادی برق مصرف بشه.
خدا پدر شهردار رو بیامرزه بابا.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 0:16 توسط صبا حسینی| |

...............................................................
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:35 توسط صبا حسینی| |

اسرار شرافت خود را اینجا بنویس:.....................................................................................................................................................................................................................

............................................................................................................................................................................................

............................................................................................................................................................................................

.............................................................................................................................................................................................

...............................................................................................................................................
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:32 توسط صبا حسینی| |

اين قاصدك تنها عجب زيبايي و غروري دارد چرا كه هميشه رو به سوي سفري پر نور دارد.سفر به خير قاصدك.خدا ما را تنها آفريد و با يكديگر انس داد.ما ولي نياز به تنهايي و بودن با او داريم تا لحظات حقيقي حيات را در يابيم و با سوغات اين سفر همديگر را دوست بداريم.
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:26 توسط صبا حسینی| |

سفري زيبا/آرام/ دلنشين
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:21 توسط صبا حسینی| |

عجیب هوای یک سفر کاوشی دارم.سفری که تنها فقط بروم/ببینم/فکر کنم و از میان سنگها مثل چشمه بجوشم و بیرون بیایم.

سفری مثل یک تولد.

این سفر از من آغاز می شود و در من ادامه میابد و به منی متولد خاتمه پیئدا می کند.اما... شاید همین حالا در همین سفرم.

گاهی آنچنان مشتاق سفری به آنسوی جهان ماده می شوم و می خواهم همه وجود جان شوم و به پرواز درآیم  تا پله های رشد و تعالی را ببینم که توصیفی ندارد ولی یکباره از سفری بی بازگشت می لرزم.چرا که من هنوز پا بر زمین بسیاری از زمینه ها را نکاویده ام.
.
.
همسرم می گوید:سفر ممنوع
بچه ها می گویند:۴ نفری
دلم می گوید:هرگز از سفر نایست

نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:9 توسط صبا حسینی| |

رفتن به جوان بلاگ مثل تبعید به یک سیاره دیگه است.اصلا زبونشو نمی فهمم.

یک سایت شلوغ.نه همین اتاق کوچک خودم خیلی بهتره........آخیش
.
.
گاهی وقتها دور و بر خودت همه اش نا امنی حس میکنی.مثل اینکه کسی با چراغ قوه شبها توی خانه راه می رود.فکر می کنی کسی تو را می پاید.یا سایه به سایه ات راه می رود اما هر چه برمی گردی هیچ کسی را نمی بینی.
یک حس وحشت رقیق با تو قدم بر می دارد. در کنار توست اما پنهان. این نا امنی کجاست؟
یقینا در درون توست.

اما نه یکی تو را می پاید مرتبا و بی وقفه.اشتباه نمی کنی...
اینبار ولی شادمانی و آرامشی تا زیر چانه ات می دود .راحتی.حتی در دل آن شب تاریک تنها که سر خوردی یک پر سفید روی هوا هم تو را به وحشت می انداخت...

فکر می کنی کسی هست که اگر درست دست دراز کنی تو را در آغوش امن خود پناه می دهد.
پناه می گیری و مثل یک کودک دوساله از این سایه امن آرام می شوی.


خدایا نا امنی های جامعه را برایمان امن و آرام کن تا بتوانیم خوب فکر کنیم و خوب زندگی...

شکرا لله /الحمد لله کما ینبغی لجلال وجهه

نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 8:58 توسط صبا حسینی| |

امیدوارم مشکل رفع شده باشد.ولی من بلاگ جدیدی در جوان بلاگ باز کرده ام که اگر دوستانم را از دست ندهم به آدرس:نیمتا.جوان بلاگ تغییر مکان می دهم.

اگر تا چند روز دیگر پستی اضافه نکردم به نشانی جدیدم لطف کنید و سری بزنید.

در آنجا در سفره ای درویشی نان و چای قند پهلو با پولکی با هم می خوریم.

               سر فراز باشید

نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 2:31 توسط صبا حسینی| |

خواننده گرامی!
دو اشکال در پستهای من ایجاد شده که معلوم است کسی این وبلاگ رو داره دست کاری می کنه.

اگر کسی اینقدر بی تحمل است باید خود را اصلاح کند نه یک عکس را.

به دوستان وبیم که هرگز آنان را ندیده ام ولی بزرگواریشان را با احترام تحسین می کنم می گویم که من تنها یک شهروند هستم و اگر در رسم شهر وندی داشتن یک فکر یا نظر با حد اکثر ۷ خواننده اشکال ایجاد می کند پس باید از ادعاهای بی پشتوانه ترسید.



در پست ""اول شما"" من عکس آقای خاتمی را کنار عکس آقای موسوی گذاشته بودم که حالا تبدیل به عکس یک خروس شده.
متاسفم
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 21:50 توسط صبا حسینی| |


نم نمک با ما حرف می زند آسمان.
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 21:27 توسط صبا حسینی| |

مادرم روسری های رنگی زیبایی برای جشن ۹ سالگیم خریده بود.آن روزها یعنی سالهای دهه ۵۰ کسی در مدرسه روسری سر نمی کرد مگر مدارس مذهبی.
من یک روسری صورتی انتخاب کردم.روسریم را از جلو و اسلامی سر نمی کردم.در کلاس ما فقط من و پروین ناصری با حجاب بودیم.خانم معلم شاید عمدا من و پروین را پهلوی هم نشانده بود.من آن روز ها نمی فهمیدم حجاب چیست ولی از پوشش مادرم که مانتوی رنگی گشادی بود خوشم می آمد.
وقتی با روسری به خانه آشنایان می رفتم همه با دلسوزی و ترحم نگاهم می کردند و من یک کم احساس حقارت می کردم .
اما کم کم یاد گرفتم خودم باشم و برای علاقه مندی هایم شناسنامه باز کنم.
هر حرفی را نپذیرم و از هر تعارفی چیزی بر ندارم.مادرم حقیقتا زنی روشن بود و هست و با مهر و محبتش مرا سیراب می کرد.
اما هنوز بلد نبودم چطور باید حرفم را بزنم.

برادرم که به مدرسه ی مفید می رفت مرتب به من می گفت روسریتو جلو بیار و من گاهی با او دعوایم می شد.نمی توانستم بپذیرم.
سال دوم راهنمایی معلمی داشتیم به اسم آقای بشارتی.خیلی آدم راستگو و با شهامتی بود.
روزی در حیاط مدرسه هندوانه قاچ می کرد که من و پدر و مادرم هم رسیدیم.
او راجع به من حرفهایی زد و گفت:تو خیلی دختر خوبی هستی.و اگر روسریت رو جلو بیاری دیگه نقصی نداری.

لحنی که آن معلمم داشت طوری بود که اگر همه نقصهایم را می گفت می پذیرفتم و عوض می شدم.

نیاز به هیچ استدلالی نبود.او بر دلم اثر گذاشت.
من از فردا با میل خودم روسری بزرگتری سرم کردم و آنرا از جلو بستم.

حالا دیگر به سن انتخاب رسیده بودم.باید می گشتم تا پیدا کنم .با انتخاب خودم نه با اجبار دیگران.
.

.
صبرا جان روسریت تنها یک اپسیلون از حقیقت جویی تو را تغییر می دهد.اما یک اپسیلون ارزشمند.بگو کسی نگران روسری تو نباشد.چ.ن تو پایه هایی را داری می سازی که آنها خود نمای خاصشان را هم بازسازی می کنند.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 21:13 توسط صبا حسینی| |

وبلاگ ویدا خیلی زیباست.مثل همه آدمهایی که خودشون و درونشون زیبا هستند.
.
.
ویدا برای من با احترامی زیبا نوشته احساسات مذهبی شما قابل احترام است.
مذهب احساسات ندارد .در مذهب باید خودم را بشناسم/فکر کنم/سبک و سنگین کنم/کار کنم/عرق بریزم و در این عرق ریزان جایی در کنار نورسویی روشنی پیدا کنم.

اینها با احساسات فرق دارند.احساسات آدم را به گریه/خنده/آه و افسوس/ پرخاش/دعوا و احیانا مشت و لگد وا می دارد.
شب که می نشینی به این احساسات مذهبی خودت افتخار می کنی در حالیکه تو تنها احساساتی شده بودی نه مذهبی.
.
.
صبرا جان دیروز خیلی خوش گذشت.تو با ایمانی و بسیار متفکر و خواهان حقیقت.

صبرا جان مطلب بعدی مربوط به توست.

قدم پس از عرق ریزان ورود به وادی شوق است.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 20:53 توسط صبا حسینی| |

۱- درس اول :ادب

۲-درس دوم :سر پايين انداختن

۳- درس سوم : نجابت كه همان دومي است

۴- درس چهارم : فهم

۵- درس پنجم:عشق/ مستي/ديوانگي

۶-حالا از عقل آزادي

۷- درس ششم: مداد پاك كن/۴درس اول را پاك كن

۸- با من بيا

۹- گوش بده

۱۰- فقط هر چي من گفتم

۱۱- .........................
مردود

۱۲-من چيكاره بيدم؟

۱۳-
فرياااااااااااااااد: مرا بازگردانيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۴-......

نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 18:31 توسط صبا حسینی| |

مگر خماري و نعشگي افتخار است كهيكي" با پول باباش به دست بياره يكي با زحمت خودش"    آقاي"رييس"؟Go to fullsize imageفيلم رييس اين روزها اكران مي شود.امابا خماري و نعشگي سازگار هميشه اش
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 18:21 توسط صبا حسینی| |




Go to fullsize imageGo to fullsize imageتعارفات خوشایند 
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:5 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin