تبليغاتX
دیکته دیشب
 

برای خواندن این مطلب که مربوط به

             اریکه ی ایرانیان


است به این آدرس بروید.


لطفا برای هر دو .وبلاگم کامنت بگذارین
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:54  توسط صبا حسینی  | 
روز های انتخاب آهسته آهسته نزدیک می شود.
آهنگ انتخابات و روز های تصمیم.عصر دل انگیز انتخاب و من و تو چه می خواهیم.
اگر بگذارند درست انتخاب کنیم.

یاد روز های پر التهاب سال ۷۶ و تصمیم در سکوت آدمهایی که همه یک رای داشتند اما کسی به کسی  نمی گفت.یاد آن روز هایی که ۹ نفر مقابل یک نفر ایستادند تا مردم حرف تازه را نشنوند.یاد سالهایی که آن یک نفر از ۲۲ میلیون هموطنش دفاع می کرد و هر ۹ روز بحرانی را از سر می گذراند.
یاد روز هایی که دیگر کسی را نداشتیم تا رای بدهیم.
اما باز التهاب انتخاب نزدیک می شود.
انتخاب همیشه شیرین است چون ما را برای انتخاب آفریده اند هر چند که انتخاب من رای نیاورد.
اما انتخاب من انسانی است عاشق که حقیقتا انسانها را دوست داشته باشد و نه به دروغ و مظلوم نمایی که از سر بینیازی و کرامت با مردم دوستی کند.
انتخاب من انسانی است که خود را برای خداوند به خطر بیندازد و با آبرو به میدان بیاید نه با رو.
انتخاب من انسانی است که بتواند دوران حکومتش را بی دروغ بگذراند و آتش را در کف دست نگه دارد بی آنکه دیگران را بسوزاند.
انتخاب من آدمی است به بزرگواری اولیای خدا و به آزادگی یاران امام حسین(ع).
آیا بار دیگر نسیم رحمت بر ما خواهد وزید؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:3  توسط صبا حسینی  | 
فقط ساغر آمده بود.اون هم با یک ساعت تاخیر اما دیدنش آنقدر لذت بخشه که می مونم.
ساغر متفاوت از بقیه دوستاشه.چون اولا می دونه چی می خواد و بعد هم بسیار امیدوار و با نشاطه.
.

.
فکر می کردم حس دل انگیز بوی پاییز و مدرسه برای بچه های مدرسمون باید گفتنی باشه.اما وقتی قافه های خستشونو دیدم و گفتند که تابستون هفته ای ۴ روز کلاس می اومدند فهمیدم چقدر در اشتباهم.
آخه اونا برای این همه فشار خیلی جوونند.برای همین می گم ساغر متفاوته چون او به تمام حس های دل انگیز اجازه جریان می ده.
چنین آدمهایی که خودشون برای زندگیشون طراحی می کنند و مطابق جریان روز نیستند باید ورود آرامش و خوشبختی رو تبریک گفت.
ساغر خوشبخت ترین ۱۶ ساله ای است که می شناسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 13:31  توسط صبا حسینی  | 
دوست داشتم ببینم یک سیاستمدار تو مطبش چه طوریه.

همیشه از این که یک پزشک شغلشو رها کنه و بره سراغ سیاست ناراحت می شدم.

خلاصه رفتیم مطبش.پیر تر از اونی بود که تو روز نامه دیده بودم.

خنده رو بود درست مثل آقای خاتمی.

اما خیلی جدی.خیلی جدی.اصلا نمی شد یه شوخی باهاش کرد.

از مامانم پشت هم سوالاتش رو پرسید.خیلی دقیق و منظم.

فشار خون مامانم رو هم از روی آستین گرفت . گفت فشارتون که بالاست.

مرتب هم خمیازه می کشید.

بعد هم آزمایش داد و دارو و گفت جواب آزمایش رو برام بیارین.

در این مدت هیچ لبخند نزد.

بعد من گفتم شما مصاحبه می کنید؟اونقدر جدی جوابمو داد که ترسیدم.اما خوب بالاخره قولشو داد.البته من اصلا مصاحبه سیاسی نمی خوام بکنم.اجتماعی/اخلاقی/دینی/پزشکی...

بعد مامانم در باره ناراحتی دیگه ای که به تخصصش مربوط نمی شد پرسید:

که خیلی با حوصله ولی جدی جواب داد و آخرشم لبخندی تحویل مامانم...

شاید یعنی:خوش آمدید

به من که اصلا نگاه نمی کرد.فکر کنم این اصلا خاصیت منه

بعد هم گفت من سرم خیلی شلوغ نیست بدون وقت بیاید برای جواب آزمایشتون.

به نظرم پزشک قابل احترامی بود و چه بهتر که پزشکان در کسوت درمان باشند تا سیاست.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 9:38  توسط صبا حسینی  | 
هی فکر کردم این آقای مبارکیو کجا دیدم؟
یک ساعت منتظر نشسته بودم تا ایشان تشریف بیاورند.مسئول کافه کتاب...
شهر کتاب همیشه برای من جای دلپذیر و دوست داشتنی ایه بخصوص که حالا کافه کتاب هم اضافه شده باشه بهش.
بالاخره آقای مبارکی آمد.وقتی گفتند ایشان منتظر بوده نگاه تعجب آمیزی کرد.بعد هم که رفتم بالا یک زیر دستی آورد و مشغول نوشتن شد.اول فکر کردم منو رو آورده.بعد دیدم اسم و مشخصات می پرسه.
گفت برای عضویت آمدید؟
گفتم بله/شرایطتون چیه؟
گفت از این کافه کتاب و امکانات دیگه می تونید استفاده کنید و تا حالا هم ۱۰۰ نفرعضو شدند.شرایطی نداریم و فقط باید آدم فرهنگی ای باشید.
هی به مغزم فشار آوردم که این آقا رو کجا دیده ام...
فقط سه تا کتابو سه ماه به ما امانت می دید به محض اینکه دو نفر کتاب آوردن عضویتتون به گردش میفته...

۱۰۰ نفر عضو؟هنوز ۳ تا کتابم نیومده؟حتما سفارش روز دادن...

خلاصه منو را هم که آورد دیدم فقط ۵-۶ رقم نوشیدنی داره...بعد هم گفت بستنی و ... اضافه نمی شه.
آخر سر کارتمو داد و خداحافظی کردم آمدم خونه.
دیدم روی کارت نوشته استفاده برای یک نفر و کلی مقررات دیگه و... در صورت تخلف کارت باطل می شود
به پس این چه جور مکان فرهنگییه؟! خوب شاید آدم بخواد با دوستاش یک جای فرهنگی قرار بگذاره.یه نفری؟بقیه هم از اون طرف نرده ها آدمو تماشا می کنن

خدایا من این آقا رو کجا دیدم؟
بالاخره یادم اومد..................ولی از عضویتم با این همه شرایط پشیمون شدم.اصلا ما خدمات فرهنگی از فرهنگسرامون نخواستیم.

اون از کافی نتشون که تعطیل کردن.اینم از کافه کتابشون.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 8:48  توسط صبا حسینی  | 
چقدر دلم برایت تنگ می شود ای خدا!
چقدر دلم تنگ می شود و فکر می کنم با آنکه گفته ای به من نزدیکی...خیلی زیاد /من احساس می کنم از تو دورم و همین مرا دلتنگ می کند.
وقتی پریشان می شوم که می دانم در خانه ات همیشه باز است و من با تو حرفها دارم اما نمی دانم چرا به سراغت نمی آیم؟
نمی دانم اسم این بیماری چیست که من دوستت دارم ولی با تو حرف نمی زنم.کاش خجالت می کشیدم.مثل شرم یک عاشق/اما این از آن جنس نیست.از جنس یک در است.یک در که می کوشم رو به اعماق وجودم باز نگه دارم اما اسیر روز مرگی می شوم.

خدایا دوست دارم روز هایم چنان باشد که من در جامعه باشم اما در اقیانوس شوق و عشق غواصی کنم.

نویسنده محمل شکسته نوشته است که خوشبختی در رسیدن به توست و تو لقایت را در اعمال نیک قرار داده ای.اما باز هم این اعمال نیک مرا سیراب نمی کند چرا که تو را از خود دور می بینم نه خودم را دور می بینم نه تو را...

نام این بیماری چیست؟
پروردگارا ماه های آبی و پر نورت آمده اند اما من حال آن میهمان خوشبخت را ندارم.به من حالی و بالی عطا فرما.
کریستسن بوبن در کتاب ابله محله اش نوشته که آلبن می گوید وقتی انسان کسی را دوست داشته باشد همیشه حرفی با او دارد.اما باور کن من دروغ نمی گویم دوستت دارم.
نام این بیماری چیست؟
به من شوق شنا عطا کن.سبحا طویلا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 19:43  توسط صبا حسینی  | 
وقتی دانشجو بودم در جهاد دانشگاهی فرم همکاری پر کردم.آن سالها یعنی دهه ۶۰ کسی از آدرس کسی سوئ استفاده نمی کرد.
یک شب ماه رمضان یکی از کارمندان جهاد خواهرش را فرستاد خواستگاری.من به محض اینکه شنیدم آنها آممده اند خیلی عصبانی .نه برای اینکه آن آقا هیچ تناسبی با من نداشت بلکه به خاطر اینکه من به جهاد اعتماد کرده بودم و آدرسم ذا نوشته بودم و یادم نمی آمد آن آقا آدرس از من گرفته باشد پس از فرم محرمانه من استخراج کرده بود و به همین دلیل هم از ایشان شکایت کردم.
حالا داستان وبلاگ هم همین است.ما به سرویس بلاگفا اعتماد کردیم.اگر قرار باشد از ایمیلمان سوئ استفاده شود شکایت می کنین.
اما راستی به کجا ؟.
.

.

منتظرید نویسندگان به سرویس های غیر اخلاقی با انواع تبلیغات ... پناه ببرند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 20:6  توسط صبا حسینی  | 
داشتم فکر می کردم بعد از اینکه حریم و حرمت بین دو نفر خیلی در معرض خطر قرار گرفت چه کار می شود کرد.
۱- ادامه بی حرمتی
۲-تحریم گفت و گو
۳- کم محلی
۴-رفتار عادی
۵-رفتار خوشایند
۶- گذشت و سکوت
۷- رفتار بزرگوارانه
خوب من کدومشو انتخاب کنم//؟
گزینه های ۱/۵/۶/۷ منتفی است.۲/۳ و ۴ هم بستگی به شرایط پیش رو داره.اما این دفعه گذشت تو کارم نیست.حقیقتا بهم برخورده.
.
.
داشتم به بچه ها می گفتم قراره از فردا گل باجی خانم بیاد.اون یه پیرزن مهربونه که پیش شما می مونه و فقط براتون قصه می گه.قصه های قشنگ.بچه ها گفتند واقعا وجود داره.؟گفتم:آره.صبح تا ظهر میاد و فقط قصه می گه.دیگه براتون کار دیگه ای انجام نمی ده
عصر وقتی محمد حسین بیدار شد من شدم گل باجی خانم و در دو نقش مامانی و گل باجی خانم بازی کردم.اونقدر محمد حسین از این پیرزن با حوصله و با مزه خوشش اومده بود که حاضر بود کسی بهش ناهار نده و حتی اون خودش ناهار گل باجی خانم رو بده اما صبح تا شب پیشش باشه.بعد خودش یه خانم دیگه به اسم ننه خوشرو آفرید و با او هم تلفنی حرف زد.
بعد گفت :مامان! واقعا می شه گل باجی خانمو پیدا کرد؟
هر چی فکر کردم دیدم همچین آدم با صفایی دیگه دور و بر ما پیدا نمی شه.
شما اگه می شناسین به منم بگین.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 22:56  توسط صبا حسینی  | 
زن جوان نشسته بود کف ورودی دستشویی و داشت سیگار می کشید.تعجبکردم گفتم یعنی مردم اینقدر بیجا موندن که برای استراحت میان دستشویی؟
زن به قدر کافی شیک و خوش لباس بود و آرایش ملایمی هم داشت.

این دو زن با هم حرف می زدند.وقتی برگشتم دیدم زن اولی کیفشو انداخته رو دوشش و داره می ره.مونده بودم پولو به کی بدم.زن شیکپوش اولی گفت پولو بذار اونجا و خداحافظی کرد و رفت.بعد هم سوار اتوبوس شد به مقصد خانه.
لباسش اونقدر مرتب و شیک بود که کسی فکر نمی کرد توی دستشویی عمومی کار کنه.فهمیدم زن جوان سیگاری برای تفریح نیامده شیفت کاریش شروع شده.!!!!

وقتی برای همسرم تعریف می کردم گفت مردم آبروشونو حفظ می کنن تا یه لقمه نون بخورن .کی می دونه این زنها صبح به مقصد توالت عمومی از خانه بیرون می روند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 7:33  توسط صبا حسینی  | 
چند روزه اصلا به خودم نتونستم برسم.از صبح فقط مثل ماشین کار می کنم.کسالت آور.اما یه جورایی دارم خودمو عادت می دم یا تربیت می کنم.من اصلا تحمل زیاد موندن یک جا رو ندارم.مهمونی و عروسی هم برام به حساب نمیاد.باید برم کتابخونه یا سینما فرهنگ و دفترمو باز کنم و بنویسم.امروزم که می خواستم برم نمایشگاه انرژی محبوبه خانم نیامد.مجبور شدم بمونم خونه.گاهی از اینترنت هم حالم بهم می خوره.دنبال نکته ام.نکته های ناب.نکته های فراموش نشدنی و سازنده.دنبال نکته ای که بسوزاند و بر باد دهد.کتاب منهای عشق ایزابل آلنده چطوره؟
اگه استادم می شنید می گفت تو خود باید آفریننده بهترین ها باشی.کتابی بخوان که به اعماق ببردت.(لبخند مسیح رو بخونید).
اذان می گویند.گویا کسی صدایم کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 19:19  توسط صبا حسینی  | 
عروسی بود.عروسی کسی که همه فامیل آرزوی ازدواجش را داشتیم.او برای همه فامیل خالصانه برادری کرده بود بدون ذره ای انتظار.
عروسی رو از هر نظر داییم سنگ تمام گذاشته بود برای پسرش.در وسط سفره عقد هم عکس مادری جوان بود که سالها پیش تر از این آرزوی این روز را داشت.
 علیرضا خیلی شادبود. همه شاد بودند. شاید اضطراب هم داشت.او سفارش گاری قدیمی هندوانه را هم داده بود و یک چایخانه ذغالی سنتی.
.
.
من هیچوقت نمی فهمم آدها چرا زیبایی پوشش را در عروسی ها از دست می دهند.
زیبایی پوشش به رنگ و مدل نیست به حفظ خصوصی ترین حریم انسان است.
.
.
خانم ها و آقایانی که اهل طبیعت بودند در حیاط و آنها که اهل بزن و بکوب بودند در طبقه بالا . همسرم خیلی زود رفت.من هم می خواستم بروم که بچه ها گفتند ما می خواهیم بمانیم.من لباس مخصوصی برای این عروسی طراحی کرده بودم.مقنعه بلند و دامن ماکسی که تور و نگین دوزی شده بود به سبک مالزی و اندونزی.خانمهای شیک پوشی هم با لباسهای بسیار زیبا و پوشیده در حیاط نشسته بودند.
کت بلند و شلوار همراه روسری و بلوز منجوق دوزی و یا مانتوی پولک دوزی شده چینی.همه بودند حتی به اصرار داییم /خاله ام هم آمده بود.او دو ماه است همسرش را از دست داده. همه فامیل حتی آنها که سالها از بقیه دور بودند به احترام دایی بزرگم آمده بودند.

خانمی مرا خیلی جذب کرد.او ۲۳ سال از ایران دور بوده و حالا در این عروسی آدرس و تلفن همه را می گرفت.او مترجم بود و می گفت ما در شهرمان روز نامه کوچکی داریم.آیا شما می توانید با چنین روز نامه ای همکاری کنید؟همه چیز برای او سوال بود و همه چیز زیبا . می خواست تا پس فردا همه جا را ببیند و با خود کوله باری از تجربه ببرد.او یک خبرنگار واقعی بود.همه چیز خوب بود اما من با همان سوال از مجلس عروسی بیرون رفتم.چرا انسان نسبت به خویشتن اینچنین بیرحم است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 15:54  توسط صبا حسینی  | 
تو در غار کلمه کلمه با خدای بزرگ خواندی و آمدی تا ما را برای همیشه از پایین کوه بر بلندای هستی پرواز دهی.اما ما بر تو سنگها زدیم.پیشانیت را شکستیم/پایت و دستانی را/اما دلت تنها آن زمان می شکست که قرآن نازنینت را تنها می دیدی.
تو هرگز در تنهایی های خودت نگریستی تو بر تنهایی انسان و خود خواهیش اشک ریختی تا جایی که پروردگار گفت:محمد(ص) تو داری جان خود را برای هدایت مردم از دست میدهی.
تو بر ما مهر ورزیدی و ما بر خود قهر کردیم.
تو بودی که وقتی باالافق الاعلی قدم گذاشتی باز نگران ما بودی.تو که خلق العظیم داری.
ای پیامبر ما بر تو و بر خود هنوز هم ظلم می کنیم.از ما بگذر و آغوش رحمت للعالمینیت را بر ما باز کن.
تو را می بوسیم که پدر امتی.
ما را دعا کنکه روزگار سختی داریم
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:8  توسط صبا حسینی  | 
رفته بودیم فروشگاه رفاه هدیه ای برای عروسی پسر داییم بخریم که محمود و محمد حسین غیبشون زد.بعد از مدتی اومدن و با اصرار ما رو بردند قسمت اسباب بازی و یک ماشین بزرگ ۱۸۰ هزار تومنی رو نشون دادند که براشون بخریم.
محمود خیلی زود پذیرفت که چیز دیگری بخرد اما محمد حسین با آنکه اسباب بازی دیگری براش خریدیم همینطور فکرش پیش ماشینه بود.من فقط توی فروشگاه بهش تونستم بگم هر کاری یه فرصتی لازم دارهاما خوب با یک بچه ۵ ساله که نمی شه استدلال فلسفی گفت و اون تا آخر شب می پرسید بالاخره فرصت اون ماشینه کی پیش میاد؟
بهش گفتم که من هم وقتی بچه بودم عروسک قشنکی رو که حرف می زد و راه می رفت خیلی دوست داشتم اما هنوز فرصت خریدنش پیش نیومده اما بجاش چیزهای خیلی قشنگتری پیدا کردم ...مثل تو که با هیچ چیزی تو دنیا عوض نمی شی
اما...

محمد حسین بازم می گفت یعنی روز تولدم فرصتش پیش میاد؟
بعد رفت تا باطری بگیره و ماشین کوچکش رو راه بیندازه.یک کمی که بازی کرد گفت: مامان چقدر این ماشینه قشنگه!!!!

گفتم :می دونی به جای اون ماشین بزرگه چند تا از اینا می شه خرید؟۱۸۰ تا
بعد اونهم که دید ظاهرا هیچکدوممون از حرفمون نمی گذریم گفت:اصلا هر چی می خواهی بخر و رفت دنبال بازی.
اما اگه شما بودید چه کار می کردید؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 1:43  توسط صبا حسینی  | 
محمدحسين كوچولو هر وقت ازش چيزي مي پرسم مي گه:


حالا خودت برو ببين

ديدن با شنيدن فرق داره اينو يك بچه خوب به من ياد داد.هر كسي طوري ميبينه كه ديگري نمي بينه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 6:40  توسط صبا حسینی  | 
شرق توقیف شد اما هم میهن دوباره باز می شود.

هیچ خبرنگاری نیست که اگر حقیقتا خبرنگار باشد خود را بفروشد. نه به شرق نه به غرب نه به چپ نه به راست.
حق خبرنگار تهیه گزارش است .گزارش از یک لحظه گزارشی موشکافانه خبرنگار می بیند و می شنود آنطور که خواننده می خواهد.پس بگذارید خوب ببیند.
مطابق قانون مطبوعات هیچکس حق بازداشت خبرنگار را نداشته و تنها مسوول مدیر مسوول بوده است اما در اصلاحیه قانون مطبوعات مصونیت حرفه ای خبرنگاران از میان رفت و اینگونه شد که بسیاری از نویسندگان راهی زندان شدند.

خبرنگار حق دارد که از دولتها انتقاد کند چون باید که نگهبان حریم قانون باشد اما نمی دانم چرا دولتها انتقاد را با دشمنی اشتباه می گیرند.خبرنگارها باید زبانی تیزتر از جامعه داشته باشند چون باید چیزی را ببینند که دیگران نمی بینند.وقتی خبرنگار تند می نویسد جامعه تهدید نمی شود بلکه از فساد و گندیدگی در امان می ماند.
به همه دوستان خبرنگارم مخصوصا سپیده که این روزها دستم را به گرمی فشرد سلام می کنم. حق ما این است که با هم بنویسیم هر چند که هم عقیده نباشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:16  توسط صبا حسینی  | 
بعد از اون شب نزدیک به مرگ هر روز صبح با شادمانی آفتاب و روز و هر دقیقه را می بوسم.

از کافی شاپ تازه آمده بودم که یخ کردم.یعنی اصلا بی حس شدم و سرد.مخصوصا پاهام.سرم سبک شده بود و نای حرف زدن نداشتم.دراز کشیدم روی زمین.همسرم گفت:چت شده؟صدام به زور در میامد.
گفتم حال ندارم.فکر کردم سردیم شده.آخر شب عرق دارچین زنجبیل خوردم و رفتم با یک آرامبخش بخوابم.اما سبک/سرد و بی حس بودم.آمدم پایین و شروع به کتاب خواندن کردم که دیدم سرم داره میفته.هر کار کردم خوابم نمی برد. انگار واقعا داشتم جون می دادم.بی حال افتادم روی تخت.فقط حس داشتم آروم برای دوستام و اونهایی که سالهاست در آرزویی هستند با خدا حرف بزنم.اما مثل اینکه اینجا نبودم.
بالاخره خوابم برد اما همش خواب می دیدم یه گوشه ای افتادم و دارم خودمو نگاه می کنم.ساعت ۳ بود که با سوزش قفسه سینه از خواب پریدم.آمدم پایین گفتم معدمه.عرق نعنا خوردم(من ارادت زیادی به عرقیات دارم).و بعد اسفند دود کردم.

یه کم بهتر شده بودم.اذان گفتند و با بی حالی نماز خواندم.سرم هنوز سرد بود اما پاهام داشت گرم می شد. دوباره به رختخواب رفتم.تا ساعت ۷ که یک دفعه پریدم. محبوبه خانم ساعت ۸ میومد.برای آن روز چند تا قرار داشتم.از جمله رفتن به مدرسه و نوشتن گزارش روز خبرنگار برای اعتماد.
همه رو لغو کردم.حتی نمی تونستم دنبال محمود برم.محبوبه خانم اومد.فورا گفت چی خردی و دست به کار نبات سرد و زیره شد. بعد هم درمانهای دیگر و دستوراتی هم مبنی بر قطع هر گونه سردی داد.

جرات نکردم بهش بگم قهوه فرانسه خوردم.فقط پرسیدم قهوه سرده؟گفت:اووووووووووووووه!!!!!!!!!!!!!!!!

فهمیدم کار قهوه بوده اما یه باور دیگه هم داشتم .

بالاخره از بستر شبه مرگ پا شدم اما هنوز هم دلم آشوب و سرد است .

.
.
امروز شاید اولین روزی بود که با عشق به زندگی بیدار شدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:19  توسط صبا حسینی  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21:32  توسط صبا حسینی  | 
یک نقاشی قشنگ اگه بخاهی مثل بچه ای دبستانی بکشی کدام منظره زندگی را تصویر می کنی؟

 

 

 

 

 

 

خوب من اگر بخاهم نقشی بزنم از یک چشمه می کشم که مرتب می جوشد و تازه می شود.وحتما خودم هم در کنارش به تماشا نشسته ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21:27  توسط صبا حسینی  | 
من ۲۹ سالم بود که تازه فهمیدم رشته مورد علاقم و اونیکه خودمو می تونم توش پیدا کنم روزنامه نگاریه.آن روزها کمتر خبرنگاری روزنامه نگاری خوانده بود.باعشق شروع به خواندن رشته لذت بخش روزنامه نگاری کردم و به جز واحدهای مربوط به تاریخ بقیه نمراتم الف بود.می خواستم فکر/دغدغه و خواسته هایم را به زبانی تخصصی بیان کنم. ابتدا در روزنامه ایران به صورت حق التحریر مشغول شدم.در گروه اجتماعی و بعد فرهنگی.بعد از ۸ ماه به من با کلی دوندگی دوستانی مثل رامین سلیمانی و محمد صادق فیض ۳۰ هزار تومان دادند.سال بعد قرار دادی شدم و خیلی زود مسئول صفحه شدم.
اما همیشه حسرت کار با یک روزنامه نگار حرفه ای به دلم ماند.استادم آقای قندی که همیشه مورد تشویق کلاسیش بودم هرگز مرا تحویل نگرفت و من با مطالبی جدید همیشه در گوشه بی توجهی ماندم.
پس از مدتی دوم خرداد عزیز که دوستش داشتم پیش آمد و مرا با تمام علاقه هایم تعدیل کردند یعنی همه گروهمان را.فقط از میان ما مریم سامانی و جلیل اکبری صحت ماندند.سپیده زرین پناه با روز نامه های دوم خردادی حرکت می کرد و با آنکه همیشه می گفت کار تو از همه خبرنگارها بهتر است اما نه تنها مرا به کار نگرفت در پیشنهادات جدیدش بلکه هیچوقت فکر نکرد که من هم مثل او باید حق الزحمه ام را بگیرم.
من دیگر خبرنگاری آواره بیشتر نبودم.در حالیکه نه رییس جمهور نه دوم خرداد نه انجمن صنفی  هرگز نخواستند امثال مرا ببینند.
یادم نمی رود روزی را که پس از یک صبح تا غروب انتظار آقای مهاجرانی به تحریریه آمد در حالیکه اصلا میز ما را ندید.
به روز نامه های زیادی سر زدم در حالیکه در میان خروش موج دوم خرداد ما ها حتی یک تخته پاره نداشتیم به آن خود را نکه داریم.
فقط مریم سامانی بود که در هر صفحه اش جایی را برای دوستی خالی می گذاشت. سالهای پر شور خاتمی گذشت.من هنوز هم بیکارم.چند صباحی در روز نامه حیات نو صفحه طلوع را مدیریت کردم و با آنکه مصاحبه ام با دکتر معین را تکه پاره چاپ کردند ولی خود دکتر در پایان آن مصاحبه ۴ ساعته گفت :از سوالات خوبتان ممنونم.
آنها ۳-۴ ماه یکبار حق التحریر مختصری می دادند که نتوانستم دوام بیاورم. عشقم دوران راه اندازی اسنا واحد علوم پزشکی بود که پس از مدتی مجبور شدم آن را هم ترک کنم. ولی از بیاد ماندنی ترین دوران کاریم بود.
حالا به روز مسخره خبرنگار نزدیک می شویم و من هنوز عشق روزنامه نگاری دارم. هنوز با هیچ انسان حرفه ای کار نکرده ام.دبیر گروه اجتماعی تهران امروز در اولین روز های کارم می گفت باید شما را توجیه کنم و من دیگر موقعیت آموزش دیدن آنهم از فرزندم را نداشتم.آن انسان بزرگوار پس از چندی رفت و جایش خالی ماند.همه به کم تجربگیش اعتراف کردند در کشوری که کسی برای تجربه ارزشی قائل نیست.

حالا دوباره ما همه مان بیکار شدیم.هم من هم مریم سامانی.ولی باز هم کسی ما را نمی بیند.
این روزها گاهی با اعتماد کار می کنم و گاهی برای خودم و...

خواهش می کنم این روز غم انگیز را تبریک نگویید چون یاداور دروغی بزرگ است/

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:44  توسط صبا حسینی  | 
دنبال یه لقمه جام که یه کافی شاپ درست کنم.در این کافی شاپ کاهو سکنجبین/ چای آلبالو/ شربت بیدمشک/چای زعفرانی/شربت نعنا/دم نوش بهار نارنج و کوفته سرکه شیره براتون آماده می کنم.
انار دانه دانه به فصلش که سرد خونه ای نباشه/ آلبالوی دانه دانه/ انگور و هندانه و خربزه/

اگر نگاهی متفاوت و جدید دارید به من حتما بگید.یک سفره کوچک خانگی به صد تا سفره رنگین فستی می لرزه.

دوستم می گه با این جو جامعه چطور از بچه هامون مراقبت کنیم؟من معتقدم با لذت بخش کردن خانه.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 8:49  توسط صبا حسینی  | 
بچه ها دیشب می گفتند ما از همه چی قوت می گیریم.از میز/از صندلی/از دیوار و ...از خودمون.

گفتم چطوری؟

بعد مشتهاشونو گره کردند و بازو هاشونو برجسته و نشون دادند.گفتم خوب مثلا از دیوار چه جوری قوت می گیرین؟

گفتند:وقتی دستامونو به دیوار زور می دیم اونم دست ما رو زور می ده اونوقت ما بیشتر زور می دیم تا قوی بشیم.(البته الان اگه خودشون باشن می گن چرا حرفای ما رو می نویسی بعد هم می گن ما ایجوری گفتیم نه اونجوری که تو می گی!!!!)

یعنی قانون عمل و عکس العمل فیزیک.دیدم عجب اکسیریه این قانون خوب ما ها باید پس از موانع و بحرانها نیرو بگیریم.بابا ایول!!!!!!!!

فیزیک دانهای کوچولو

بعد گفتم بچه ها شما می دونین چه علمی رو باید خوب یاد بگیرین؟

یکی گفت کامپیوتر/اون کوچیکه گفی:نوشاااااابه

گفتم :وقتی می ری تو کامپیوتر چه جوری می تونه بازی هاتو بیاری؟...

با منو دیگه...تا وارد منو نشی نمی تونی انتخاب کنی.همینطور نگاه می کردند و با شوخی منو رو تکرارررر
بعد گفتم پس لازمه برای اینکه بتونین از خودتونم خیلی خوب استفاده کنین وارد منو بشین.منو رو سازنده طراحی کرده.
منوی انسان قرآنه.

محمد حسین می خندید و می گفت اگه قرآنو یادنگیریم عوضی کار می کنیم.چون تو منوی خودمون نرفتیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 8:23  توسط صبا حسینی  | 
عمو پورنگ ازدواج کرده؟!

.
.

.

.

.

.

خوب به من چه؟

مهران مدیری در نقشی متفاوت می خواد با هدیه تهرانی بازی کنه؟
خوب به ما چه؟
شاید عجیب باشه /اما این اتفاقاتی که در اطراف ما میفته و بعضا وقتمونو خیلی صرف خودش می کنه به ما چه ربطی داره؟
اونها آدمهایی هستند که به خاطر دست یافتن به بخشی از ظرفیت وجود خود و احتمالا آNمهایی که توانستند استعدادشان را کشف کنند معروف شدند.اما........
من کی به ظرفیت وجودم می رسم؟
من یک بلوط سیاهم و وقتی قیمتی و کمیاب می شوم که هر روز بتوانم خودم را کشف کنم و خلقی جدید از خود بسازم.من چه اعجازی کردم امروز؟
اعجاز خاص من این بوده که فهمیدم در برابر تحقیر نگاهی سازنده داشته باشم.چون انسانی که مرا تحقیر می کند نیازمند نشاط من است او دارد خود را فراموش می کند و هیچ غمی بالاتر از خود فراموشی نیست.
و لا تکونوا کاالذین نسو الله فانسیهم انفسهم/از کسانی نباشید که خدا را از یاد بردند و او هم آنان را از یاد خودشان برد.
.
.
یه کم فکر کن!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 16:46  توسط صبا حسینی  | 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:52  توسط صبا حسینی  | 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:50  توسط صبا حسینی  | 
آمنه خانم زنی روستاییه.از روستاهای لواسان بزرگ.زنی که هم گرگ دیده و هم مار.اما نمی ترسه.او از ۶ سال پیش که همسرشو از دست داده مرتب اشک توی چشمهاش میاد. آمنه خانم می گه ما دهاتی ها هم در عزا غوغا می کنیم و هم در عروسی.
وقتی من پسر دومم رو بدنیا آورده بودم با یک قابلمه کاچی آمد به دیدنم.لباس سبز قشنگی هم پوشیده بود.گفت:ما معمولا زن زائو رو تا ۱۰ روز تنها نمی گذاریم.سر جنازه نمی بریم.سر خاک نمی بریم .براش چیزهای غصه دار تعریف نمی کنیم.روز دهمش هم بزن و بکوب راه میندازیم تا این زن با شادی بچه اش رو بزرگ کنه.
در عزا هم می گه ما ها تا ۴۰ روز صاحب عزا رو تنها نمی گذاریم.رسم داریم تشییع خیلی مفصل برگزار کنیم.ناهار و شام می دیم اما نمی گذاریم صاحب عزا خرج کنه فقط دورشو شلوغ می کنیم. او از رسم تنهایی شهر گله داره.
اما این روزها که دهه ۷۰ عمرشو می گذرونه هر وقت ببینیش لباس آبی یا صورتی یا سبز و... پوشیده.
آمنه خانم بچه طبیعته و زندگی رو همونطوری می بینه که باید باشه.
آیا ما مردم خودمونو از طبیعت و رسوم رنگی و زیبای روستایی محروم نکرده ایم؟
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:42  توسط صبا حسینی  | 
یکی از دوستانم می گفت در این روزها ما با یک کودتا مواجه شده ایم. کاری به درست و غلطش ندارم.
او می گفت وقتی سال ۷۶ رفتم به ستاد انتخابات آقای خاتمی /گفتم من از طرفداران انقلاب بودم ولی ۴ سال با آنکه چادری و معلم هم بودم مرا از رفتن به دانشگاه محروم کردند. هیچوقت هیچکس نتوانست جواب چرای من را بدهد.من آنروز بی دلیل رد شدم در حالی که عمرم/جوانیم و هوشمندیم ضعیف می شد و مرا مجبور به تحصیل در رشته ای کردند که نه علاقه ای به آن داشتم و نه آینده ای برایم داشت.الان با تلاش بسیار حقوق از دست رفته ام را دارم تا حدی به دست میاورم.من هیچ اعتقادی به ولایت فقیه ندارم.شما در دوره خود با من چگونه برخورد می کنید؟
گفتند چشممان را می بندیم و شما را نمی بینیم.من هم گفتم خدا پدرتان را بیامرزد که لا اقل حق زندگی برایم قایلید.
او می گفت من باز هم به خاتمی رای می دهم چون برای انسانها حداقل حق را قایل است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 21:20  توسط صبا حسینی  | 
خیلی سال است که داریم همه چیز را وارونه و خوب را بد و بد را خوب نشان می دهیم. درست وقتی کسی که سالها از دستش رنجها همه کشیدند از دنیا می رود می شود بنده برگزیده خدا.ما البته موظف به کنکاش در زندگی مردم نیستیم ولی هر زندگی برای خودش آثاری دارد اگر دیدید کسی که از دنیا می رود آثار خالصانه ای برای مردم و خالق بجا گذاشته می توانید بگویید درست است والا می گوییم خدایا او را بیامرز که او هم تلاشش را در راه تو کرد ولی نتوانست بیش از این کاری کند.باید که چشمهایمان را ببندیم.
این که گفتم شامل خیلی ها می شود مثل خود من والبته فرد خاصی را نمی خواهم بگویم.اما زیاد دیدم کارمندانی که دائم از رییس خود شاکیند و از او مثل ... می ترسند ولی وقتی از دنیا می رود همه می گویند ... و ... بوده و او را تا پسر پیغمبری بالا می برند. چرا؟
بگوییم خدا بیامرزدش.چرا می گوییم همه از او راضی بودند.خودت تا دیروز می گفتی بارها آبروی مرا جلوی همه برد.حالا می گویی فرشته بود؟
دروغ دروغه دیگه.دروغ برای آمرزش؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 21:12  توسط صبا حسینی 
فنجان قهوه رو خوب نگاه کرد و گفت تو که همشو خوردی. بعد شروع به گفتن کرد.از دید او که فنجانو می خوند همه چیز خوب بود.او اصلا به بد اعتقاد نداشت.بد لحظه ای بود که از بهترین دوست  یعنی خداوند جدا بشی.
بعد گفت حالا انگشتتو بزن ته فنجان.و این جمله رو گفت:یک گرفتگی ته دلت هست که همیشه باقی می مونه.اینو قبلا هم شنیده بودم.
.
.
از روز پدر این گرفتگی بیشتر شد.چون بحثی بین من و مادرم پیش آمد که دلم گرفت و تا الان هم باز نشده . انگار دلم مال خودم نیست.می دونی؟من فقط بعضی وقتها خیلی با نشاطم.اونوقتهایی که می تونم با خدایی که دلم را به من هدیه داده مثل یک دوست حرف بزنم.اما از اون روز کدرم.یک کدورت نا خواسته. یکی انگار به من مدام می گه مادرم منو مثل برادرم دوست نداره.نه اینم نیست ...
مال اینه که من بی دلیل چند روز مورد خشم مادرم و لحنی تند قرار می گرفتم.انگار لیوانم پر شد.آره دیگه من یه لیوان بیشتر نیستم. خواهش می کنم برام دعا کنید دلم را پاک و وجودم را وسیع کنم.تا حالی پر سرور داشته باشم.تا بتوانم بی توقع بخندانم حتی اگر از اطاق انداختنم بیرون.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 9:46  توسط صبا حسینی  | 
بعد از ۱۰ روز تازه پزشک پزشکی قانونیفهمید کهدر تصادف بینی پدرم شکسته.آن شب وقتی بعد از ۳ ساعت که از بستری شدنش در بیمارستان حضرت رسول(ص) می گذشت به او رسیدم با آنکه همسرم همراهش با آمبولانس رفته بود دیدم رها شده.مادرم به دو مرد سفیدپوش که شاید انترن یا دستیار بودند گفت این پیرمرد را بیایید تمیز کنید همینطور از سر و صورتش خون می رود.دو مرد گفتند مریض ما نیست.بعد من اسم یکی از دکتر های بیمارستان را آوردم و گفتم ما مریض او هستیم.آن دو مرد به دختر پرستاری گفتند برو ببین چه کار دارند؟
پرستار آمد و به من و مادرم گفت بچه ها برین کنار...
بعد با گاز شروع کرد لخته های خون را از گلوی پدرم بیرون کشیدن.مادرم داشت ضعف می کرد.از بخش اورزانس فرستادمش بیرون.همینطور خون از بینی پدرم توی چشمش می ریخت.پرستار گفت اینرا دیگر باید متخصص گوش و حلق و بینی ببیند.گفتم کی می آید؟
کفت توی بخش است .نمی دانم.همسرممی گفت پرستار به او گفته بود برو وسایل بگیر و خودت لخته خون ها را بیرون بکش.بعد مرا فرستادند دنبال دارو.و به مادرم که با عصا راه می رود گفته بودند تخت را هل بده و خودت مریض را ببر پیش دکتر گوش و ...
مادرم گفته بود من؟

بعد آنها برانکارد بر را صدا کرده بودند.مدتی پدرم را در راهرو نگه داشتند.مادرم داشت بال بال می زد.

بالاخره دکتر آمد.مادرم رفت بیرون.پدرم تهوع شدیدی داشت.به دکتر که گفتم گفت کمکش کن استفراغ کند.و خودش رفت.هر چه گشتم هیچ وسیله ای پیدا نمی کردم.بالاخره کیسه فریزری از کیفم بیرون آوردم و پدرم خون بالا آورد.دکتر آمد گفت ببریدش سی تی اسکن.من و همسرم تخت را بردیم طبقه پایین.به سی تی اسکن که رسیدیم گفتند مریض را منتقل کنید به تخت سی تی...
مرد مسئول دست هم به ملحفه نزد من و همسرم او را به سختی منتقل کردیم پدرم آه از نهادش برامد.درد شدیدی داشت که برای بیمارستانی ها اصلا مهم نبود.وقتی نتیجه سی تی را بردیم خانم دکتری که تازه آمده بود با همسرم دعوا کرد که چرا سر خود رفتید سی تی ؟گفتیم دکتر گفته گفت او مسئول نبوده.همینطور خون از بینی می ریخت روی چشم.پا به شدت متورم بود و دهان خون آلود و پاره.هر چه گفتیم گفتند صبر کنید ببینیم حال عمومیش چطور است تا بعد به خون ریزی برسیم.این پیرمرد با فشار خون بسیار پایین و هموگلوبین ۸ مرخص شد.
دکتر بعدی آمد و گفت دوباره باید سی تی سر بدهد.دوباره باید همان شکنجه ها را تکرار می کردیم.گفتم آقای دکتر اگر فقط یک زن همراه مریض بود بازهم خودش باید تخت را می برد؟نباید یک نفر را همراه مریض بفرستید؟
خندید و گفت:بیمارستان دولتی است دیگه!
همسایه ما زنی است که در دادسرا کار می کند.او هم آمد.به پرستار گفت بابا باید ساکشن بیندازید.بالاخره آمدند و با چند بار ساکشن انداختن توانستند خون های گلو را بکشند.دکتر جراح آمد.او واقعا با جان و دل کار می کرد.همه را به کار گرفت.وبعد گفت من باید علت خونریزی دهانی را بفهمم.سی تی دوم انجام شد و خیالش از خونریزی مغزی راحت شد.نزدیک صبح بود که جراح دهان آمد برای دوخت و دوز زبان و لب و بینی و دهان.هیچ کس نبود او را کمک کند به جز همسر من.
این را هم بگویم نمازخانه بیمارستان را بسته بودند و نماز را روی یک تکه روزنامه امانت گرفته از نگهبانی خواندیم.
جراحی ها انجام شده بود.مردی آمد تو به همسرم گفت برو وسیله بگیر بیار خونها را تمیز کنیم.همسرم گفت:من؟تو تا حالا کجا بودی؟
گفت نه بده آخه...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:55  توسط صبا حسینی  | 
راننده تاکسی می گفت مردم ما کسانی هستند که عکس آقا را در ماه باور می کنند...

روانشناسی می گفت مردم ما به رنگ عمامه رای می دهند نه به فکر/سیاست و منش و سابقه کار طرف..
.

.

من می گویم با صد هزار جلوه برون آمدی
تا با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

راستی چه نیازی است که ما در عصر دیجیتال حتما با شق القمر ایمانمان زیاد شود.تو هر روز در وجودما دم می زنی.تو بزرگترین امانتت را به ما داده ای.امانت جان/امانت عمر/امانت فهم

ما برای باور تو چه نیازی به توطئه ماه و لاله و موی لای قرآن داریم؟
اگر چشمی باشد باید تورا دیده باشیم.
مردم ما هم انسانند اگر با آنها عامیانه برخورد شود عامیانه جواب می دهند و اگر هوشمندانه هوشمندند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:1  توسط صبا حسینی  | 
امروز بعد از تقریبا ۲ ماه رفتم مدرسه.خبر طلای المپیاد ادبی ساره قربانی و آزاده شریفی رو دم در زده بودند.دوباره با دیدن بچه ها بال دراوردم.با ساغر و درسا و نغمه جلسه وبلاگ نویسی داشتیمواگر دوستانی می خواهند بیایند روزهای دوشنبه ساعت ۳۰/۱۳ دقیقه قراره مطالبمونو بخونیم.
به اصرار ساغر در باره اکران سنتوری و جایگزینی اکرانش با فیلم قادری می نویسم.
مهرجویی کارگردانی است که هجو نمی سازد و دنبال مخاطب هدفدار است.مردم را صرفا از باب سرگرم شدن به سینما نمی آورد.اما قادری چطور؟

آیا جایگزین کردن هدف با سرگرمی عامیانه خط سیری فرهنگی را نشان نمی دهد؟

ما ابتدا بدنبال عامیانه کردن فرهنگیم و بعد بازنشسته کردن آن.درست مثل خود انقلاب.خود انقلاب هرگز بدنبال رفاه و رفاهزدگی نبود.اما حالا تقریبا شعار تمام نامزد های ریاست جمهوری رفاه است.این منافاتی با انقلاب ندارد اما لا اقل دیگر اهدافمان را بازنشسته نکیم.
ما به تعالی و توسعه متعالی معتقد بودیم اما حالا فرهنگمان را در حد نفس کشیدن فقط نگه داشته ایم.این نفس نفس زدنها تا کی دوام میاورد؟
سنتوری و بحران اکرانش فروکش میکند اما زندگی متفکرانه فرهنگی در حال نفس زدن است.
آقایان کنار بروید تا اکسیزن به آن وصل کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:39  توسط صبا حسینی  | 
ما انسانها که ۰ و ۱ نیستیم یا این یا آن یا این سر یا آن سر.ما خیلی قدرت داریم و خیلی انعطاف.
یا جنگ یا صلح.یا قهر یا آشتی .یا مرگ یا زندگی.
وقتی اخبار فلسطین را آدم می شنود فکر می کند که زندگی در آن سرزمین ۰ و ۱ شده.بین مرگ و زندگی چیزی جریان نداره.اما ...

مردم لبنان ثابت کردند که ما بین مرگ و زندگی مدیریتی هست.این را مالزی هم نشان داد.ماهاتیر محمد.پس ما زندگی ایرانی خودمان را در هر شرایطی باید مدیریت کنیم.ستاد زندگی شما چه بخشهایی دارد؟
نبضمان را همیشه بگیریم.نبض عقل/نبض فکر/نبض احساس/نبض خواستها و نبض کارها...
ما باید بتوانیم بر سرزمین وجودمان حکومت کنیم تا به چنان اقتداری برسیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:23  توسط صبا حسینی  | 
روزگاری سایه ای بالای سرمان بود که از وجودش آمریکا که هیچ تمام کشور ها هم اگر جمع می شدند نمی توانستند کاری از پیش ببرند چون اقتدار داشت نه قدرت.
در جنگ ما آسیب خیلی دیدیم.همسر شهید باکری به یکی از دوستان گفته بود بابا تو رو خدا بگویید که ما دیگر نمی توانیم بجنگیم...
او جنگ را با تمام وجودش درک کرده بود.آن دوست عزیز هم به من گفت شما خبرنگارها بگید که ما دیگر هنوز سر پا نشدیم که بتونیم بجنگیم.
الان کدام اقتدار بالای سر ما هست؟کی دیگه جرات می کنه به همان آرامش امام بگه من تو دهن آمریکا می زنم؟
وقتی دختر یکی از شهدای دولت(۷ تیر) را در یک عروسی دیدم شرمم شد.واقعا فکر می کنید ما در سال ۶۰ زندگی می کنیم؟ما عرضه نداشتیم شهادت را به نسل دوم شهدا منتقل کنیم.حالا که سالهاست این وازه ها غریب افتاده اند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 9:36  توسط صبا حسینی  | 
شهیدهای ما خیلی خیلی بزرگ بودند و نه من نه تو و نه دولتمردان از این و آن اصلا نمی تونند بگویند که شهید ها به ما منتسب بودند.
کدامیک از ما الان در این روزها معنی روی مین رفتن رو می فهمیم؟گدوممون؟چرا اینهمه ادعا داریم؟
ما به شهیدان/به دین و به رسول خدا خیلی جفا کردیم.شهدا کدام حرف آقای احمدی نزاد رو می خواستند عملی کنند؟
آنها یک دنیا بودند دنیایی که ما دم دروازه اش هم ننشستیم.
آن روز ها خیلی دلم می خواست برم جبهه.دوم دبیرستان بودم.خرمشهر آزاد شد.با بچه هامون قرار گذاشتیم بریم جبهه.اما ما رو راه نمی دادند.

رفتم دانشگاه بازهم می خواستم کاری بکنم اما چون علوم آزمایشگاهی می خووندم جزئ لیست اعزام ها حتی در نقاهتگاهها نبودم.اما خوب منم برای خودم سهمی داشتم.و دلم به همان اندک خوش بود.بالاخره در بیمارستان نجمیه مشغول شدم.جایی که فرماندهان مجروح رو می آوردند.من اصلا آن روز ها اسم آقای احمدی نزاد رو هم نشنیده بودم مثل اسم خیلی های دیگه.

با شهید محمدعلی امینی کار می کردم.من کاراموز میکروب شناسی بودم.آن شهید هر چه از میکروب شناسی می دانست به من یاد داد.
روزی که خداحافظی می کرد گفت:بودن در سپاه و ... مهم نیست.
من باز هم ماندم اما حقیقتا سپاه به وجود شهدا بود که نور داشت.
نه هر که سر تراشد قلندری داند.............................................................................
آن شهید بعد از جنگ به شهادت رسید .آیا تو می دانی در لحظه شهادت چه می خواست؟
آنها فقط با خدا صفا می کردند.فقط.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 20:9  توسط صبا حسینی  | 
چینی ها می گن آمریکا یک خرس خفته است و این خرس را نباید بیدارش کرد.ولی آقای احمدی نزاد هی این خرسو قلقلک می ده و منتظر عکس العملش می مونه و بعضی ها هم هی براش کف می زنند.
این خرسه هم از قلقلک بدش نمیاد اما تا وقتی که جدیش نگیره.آمریکا خیلی ساله ایران رو جدی گرفته و احتیاجی به بازی قلقلک نداره.این کار بیشتر شبیه قدرت نمایی بچه هاست.پسر بچه ها که به شیشه یه آدم قلدر سنگ می زنند و کشیک می کشند و کلی هم اسم در می کنند که حالشو گرفتند.

آقای احمدی نزاد !درسته که سیاستتون در کشورهای ضد آمریکا خیلی طرفدار داره اما آیا دولت ها توانستند خسارات جنگ قبلی را جمع کنند؟صدام کی اعدام شد؟هنوز یکسال نمی گذره در حالیکه از پایان جنگ ۱۸ سال می گذره.

آیا دولتها توانسته اند بچه های یتیم شهدا را بزرگ کنند بچه هایی که بعضا در میان همین مفاسدی هستند که با آنها مقابله می کنید؟
آیا دولتها توانسته اند به نفسهای آخر یک شیمیایی آرامش بدهند؟

آیا دولتها توانسته اند تنهایی/بدبختی و بی کسی بیوه های شهدا را جواب بدهند؟
و آیا در مقابل عوارض جنگ قبلی دولتها توانسته اند کارنامه ای بجا بگذارند که به آن افتخار کنند؟
با کدام کارنامه منتظر صدای سوت موشکها هستید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 5:43  توسط صبا حسینی  | 
نه خاتمی به درد این مملکت می خوره نه احمدی نزاد.

 

بیایید خودمان فردی مناسب پیدا کنیم.کاندیدای شما کیست؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 14:49  توسط صبا حسینی  | 
امروز روز پدر است .مبارک بر پدران و بر رسول خدا.ما هیچ چیمون به آن بزرگوار نمی ماند.اصلا همین روز پدر/مادر/کودک/...معلم

اینها یعنی چی؟ما باید آدم باشیم.هدیه دادن و گرفتن چی رو ثابت می کنه؟روز میلاد بزرگواری است که نه چیزی از او می دانیم و نه علمای قوم از بدو تاریخ صلاح دانسته اند که بدانیم.این روز مبارک است در صورتیکه ما هم یک جو آدمیت داشته باشیم.مهذبان/باگذشت/با پشتکار/راستگو/امین...

پدر و مادر ها را اگر هر روز هم غرق بوسه عشق کنیم کم است.
باید آدمیت را فهمید.آنروز عید است.

بزرگواران من با نظر شما تشویق می شوم.پس دریغ نکنید از شاخه ای مهر

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 14:46  توسط صبا حسینی  | 


دیده بگشا ای علی مرتضی

                                                

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 14:6  توسط صبا حسینی  | 
فردا روز پدره.معلمی دارم که به من یاد داده همزمان بتونم غم و شادی رو کنار هم داشته باشم.
صبح بابا جان همش از رفتن حرف می زد.مدتی نشستم و پایشان را مالیدم و بعد از بچگی تا حالا یشان را بریده بریده برایم گفتند.اینکه بدون پدر بزرگ شدند و چقدر در چهارمحال آدمها مال این دو برادر و یک خواهر یتیم را خوردند.
پدرم بین حرفها ...قطع می شد.
آمدم بالا وقت نماز بود.چی می تونستم به خدا بگم؟او همه چیزو می دونست.می تونم بگم پدرم را نگه دار؟نه نمی تونم.چون او همه اینها را به ما مدهد تا متوجه ذات پاکش باشیم و با خودش عشق کنیم.پس از حال خوشی که با این تصادف به ما داده بود تشکر کردم.
من باید بتوانم در کنار گریه ها بخندم و شادی کنم.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 14:0  توسط صبا حسینی  | 
صبح بابا رو برديم بيمارستان لاله.چقدر پرسنل انساني دارند.زمين تا آسمان با بيمارستان قبلي فرق داشت.نمي دونم آدم ها پول را مي سازند يا پول آدمها را؟
اما مي دونم انسانيت نمي ميره هر چند كه پول هم نباشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 17:6  توسط صبا حسینی  | 
رفتم پيش يك حاج آقاي خيلي تر و تميز و مرتب به انگيزه مصاحبه در باره روحانيت و مردم.شايد خيلي ها ديگه از اين ارتباط نا اميد باشند ولي من فكر مي كنم روحاني بايد همپاي مردم آپ باشه.اول برام راني آورد.بعد هم كلي پذيرايي و ...
پرسيدم حاج آقا سينما مي رويد؟
گفتند:بله

آخرين فيلم؟
مارمولك
كليپهاشم ديدين؟
نه!
...
وكلي سوال و جواب كه در يك مجله خانوادگي چاپ مي شه.
بعد گفتم شما دوستان زيادي مي تونين داشته باشين براي چند تا دختر و پسر مجرد چه كار مي تونيد بكنيد؟
حاج آقا مشخصات رو گرفت تا يه كاري براشون بكنه.
ديروز دوستم مي گفت اين حاج آقا هم كه نتونست كاري بكنه برامون.

من فكر مي كنم حاج آقا ها بايد خيلي جلوتر از روز بدوند تا بتوانند كاري بكنند.
ما از دين و خدا قرنها عقبيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 17:3  توسط صبا حسینی  | 
امروز يه اس ام اس از ساغر داشتم كه بالاخره وبلاگ زده.بهش تبريك مي گم و خيلي خوشحالم.فقط حيف كه آدرسشوزود پاك كردم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 16:56  توسط صبا حسینی  | 
شربت ته کشیده بود که من بالاخره به زور یه لیوان دیگه هم ازش گرفتم.چند نفر اومده بودند عیادت پدرم.مادرم گیج شده بود.من ۶ تا لیوان شربت بردم که خوشبختانه با بزرگواری و آبروداری یکی از مهمانها به همه رسید.اون شربت بی مزه هه رم جلو علی گرفتم.گفتم چون داداشمه چیزی نمی گه.تا خورد یه دفعه جلو مهمونا گفت خودت چشیدی؟با ابرو فهموندم که تموم شده دیدم گفت خوب شکر می ریختی!

بالاخره گفتم بابا آبرو داری کن.

                                                           *
صبح رفتم دنبال ثبت نام محمود همون مدرسه ای که گفته بود مسیرت نمی خوره نمی نویسم.دم در خانمی با پسرش اومد بیرون گفتم چکار باید بکنم تا بنویسند؟
گفت برو محضر قباله درست کن.من اصلا بخاطر همین مدرسه سید رضی ننوشتم.چون باید آدرس داداشمو می دادم که دروغ می شد.
دیدم خونه داییم تو محدوده مدرسه است ولی خوب بازم دروغ بود.رفتم پیش مدیر گفتم می خوام پسراموثبت نام کنم اما تو محدوده نیستم.گفت بیار اما کلاسامون ۴۵ نفره است ها!
کفتم باشه/قبلا از ناظمشون شنیده بودم کلاسها ۳۲ نفره است.
اومدم بیرون اما هنوز درست نمی دونم باید بچه هامونو در این جامعه قربانی کنیم یا خودمان را؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 19:25  توسط صبا حسینی  | 
سلام.چند روزی است با التهاب بیدار می شوم. اما امروز روز دیگه ای است. صبح تا بیدار شدم قطره چشم پسرکم را با هزلر تا ادا اطوار ریختم و بعد اومدم پایین چایی دم کردم و بعد هم بیدار شدنیها را بوسیدم تا صبحانه بخوریم.چایی و عسل جاتون خالی.
بعد به مامانم زنگ زدم که اگه چای تازه دم می خواد براشون ببرم گه دیدم خودش از من زرنگ تره.

(یه کم زیبایی هم بد نیست.) امروز باید خونه تکانی بکنم.
احساس فرصتی تازه با یک دنیا محبت که از آسمان واریز می شود .من چرا از بخشیدنش دریغ کنم/؟
بعد هم اندر باب اورژانس بیمارستانهای دولتی گزارش مفصلی برای روزنامه بنویسم و گزارشی هم در باره اهدای جنین و...
خدایا توان صبر و شادمانی همنشین با خودت عطافرما.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 8:33  توسط صبا حسینی  | 
خیلی شرمندم کردید دوستان وبلاگ.از نگرانیتان برای پدرم خیلی ممنونم.
خدا را شکر همه چیز روبراه است.
.
.
ولی تجربه یک روز سخت نشانم داد که تحمل سختی همراه با لذت نوازش و التیام پدر و مادر آسان می شود.

وقتی دچار مسئله می شیم نباید استراحت ۵دقیقه ای را دست کم بگیریم
"          "       "            "     بستنی را فراموش نکنیم.
"          "       "            "     خنده و شوخی را کنار نگذاریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:28  توسط صبا حسینی  | 
به دنبال یک مدرسه می گردم برای تدریس روزنامه نگاری.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:22  توسط صبا حسینی  |