دیکته دیشب
داستانهای زندگی.
آیا به راستی این ما نیستیم که می توانیم تن به خطر بدهیم یا خود را رها کنیم؟ توی اتاق عمل بودیم و دکتر کار جراحی رو داشت تموم می کرد.دیدم داره یه بخش خیلی خیلی کوچکی از مغز بیمار رو هم داره ساکشن می کنه! او با همان صفا گفت:من خدا را دور نمي بينم. چرا آن دختر به من اعتماد كرد؟ بعد او میاد تا با من روبوسی کنه که بهش می گم حاج آقا من که نمی تونم شما رو ببوسم. باز خندید ماهو به خاله اش نشون داد و پرسيد خاله اون چيه؟خاله گفت ماهه ديگه. پارسا گفت :كي اونو گذاشته اون بالا؟ خاله گفت:خدا یک نفر مرد چاق قد بلند تصویری رو توی ذهنم آورد.تصویر صاحب یک بنگاه بزرگ فرش که خدم و حشم فراوانی دارد و مرتب به آنها کارهای مختلفی می دهد و خلاصه برو و بیایی دارد.اما حالا گذارش افتاده به بیمارستان. پدر و مادر به ما همه چیز می دادند تا بزرگ شویم و زندگی کنیم.آنها سلامت و خوشحالی و موفقیت را برای ما می خواستند اما آیا آنها زندگی را کشف کرده بودند؟کم کسی فهمیده بود. من کم کم عاشق این ناشناخته نا شناسی که کسی معرفیش نمی کرد شده بودم. از پیران ده سراغ ماست بندی گوسفندی را گرفتم و نشان بالا را دادند.اما خبری از ماست بندی محلی نبود.هر چند که آنها هم گفته بودند شیر گوسفند کم است اما هر چه ماست بود کارخانه ای بود.فقط بستنی و کره محلی پیدا می شد که آنهم خطر تب مالت دارد. بازار ماچ و بوسه هم درست زير پاي ما با آقاي خاتمي گرم بود.شربت رسيد و بعد بسته هاي شكلات و شيريني.آقاي خاتمي نه بر مي داشت و نه دست مي زد و نه لبهايش در مواقع خاص به هم مي خورد. تمام شد و در خيابان مردم رهايش نمي كردند و او سوار پزوي مشكي شد در حاليكه راه رفتن نداشت و دوربين ها باز در محاصره گرفتندش.نامه مي گرفت ولي جواب سخني را نمي داد و مي گفت من نمي توانم حرفي بزنم. اما من که امروز بدنبال حرف زدن با یک آدم خوب بودم از صحبتهاش خسته شدم تکرار بود در ذهنم. از نسبتهایی که به خدا می دیم ذاتم زخم برداشته.از خودم که خوبیهاشو نتونستم ببینم و سختیها رو بد می بینم. می خواستم به فاطمه بگم با این همه درد و رنجی که کشیدی تو حرم خدایی...اما...جرات نکردم. همه رو برای منصوره گفتم...واوچهخوب می فهمید.می فهمید که گاهی آدم زخمی میشه و هیچ باندازی او رو التیام نمی ده. حالا من شما رو هم به همون سخنرانی در شب نورانی نیمه شعبان دعوت می کنم. میدونم که خدا در کنار ما نشسته بود.و هممونو می دید و حرفهامونو می شنید.می دونم که دوستمون داره.خیلی زیاد.می خوام یه چیزی بگم اما نمی تونم. چون در هر انتخابات نسبت به دفعه قبل کمی می رن عقب ترو فکر کنم کم کم میفتند توی روز نامه کیهان
فکر کنم با اظهارات اخیر آقای مصباح به زودی همه ما از هم جدا شویم.یعنی دوستان هم قلم.
اگر خوانده باشید ایشان گفته بودند:"اینترنت"/"رمان"/و"فیلم" موجب فساد می شود.
این یعنی پایان یک دوستی بزرگ!
دوستی با کسانی که هیچوقت ندیدیشان ولی از معنای فکرشان هر روز انرزی گرفتی/شاد شدی و روز خوبت را آغاز کردی.
با مردمی که اگر اینترنت نبود شاید هیچوقت نمی شناختیشان/انسانهایی که در گوشه و کنار این جهان زیر سقف لطف خداوند زندگی می کنند و بندگیشان را به گوش هم می رسانند.
ما در این بلاد سالهاست صورت مسایل را پاک می کنیم بی آنکه در این دنیای پر هیاهو بتوانیم خود سوال آفرین باشیم.
این خطر در همه جا می تواند در کمین باشد حتی در مدرسه دینی.
انسان اختیار انتخاب دارد و این بزرگترین تفاوتش با سایر موجودات و حتی فرشتگان است.
از اين دوستان دعوت مي كنم به اين بازي وارد شوند:
مزده صبح/همصحبت/دكتر غريب/آرش پيرزاده/تدبر در قرآن/فرشته مهر/الاه
.
.
گفتم دکتر این مغز نبود کشیدید؟
گفت بافت از بین رفته است.
بیمار به هوش آمد و سطح هوشیاری خوبی هم داشت اما تغییرات اخلاقی ای پیدا کرد و حرفهایی می زد که قبلا نمی زد.همون یک "ذره" پدر مریضو در آورد.
می گفت این فقط به خاطر دست کاری نظم آفرینش بود.
وقتی دکتر اومد تا باهام حرف بزنه گفتم بازم می گی خدا رو قبول ندارم؟
ببین همون یک ذره دست کاری شما در نظم خداوند چه بلایی سر بیمار آورد؟
.
می گفت اما حالا نمی دانم چرا دیگر باورم را دارم از دست میدهم.
اما من می گفتم تو داری با خدا عشق بازی می کنی و مرحله تازه ای رو می گدرانی.
۱- اگه یه بشقاب غذا داشته باشی و یک نفر در بزنه و غذا بخواد چه کار می کنی؟
م.ح:همون بشقابو بهش میدم
۲ـاگه یه بشقاب غذا داشته باشی و مهمون بیاد چیکار می کنی؟
م.ح:هممون با هم می خوریم
۳ـاگه خونه شلوغ و بهم ریخته باشه و مهمون بیاد چیکار می کنی؟
م.ح:می گم بیا تو اما خونه شلوغه/م:میرم پایین در رو باز می کنم تا طول بکشه اونوقت یک نفر بالارو جمع و جور کنه.
۴- اگه ماشین پر باشه و یک نفر بگه منم برسونین چیکار می کنی؟
م.ح:می رسونیمش/م:اگه بچه ها ماشینو پر کرده باشن می گیم رو پای هم بشینیم تا جا باز بشه.
۵- اگه یک نفر بگه منم می شه با شما بیام اما مسیرش بهت نخوره بهش چی می گی؟
م.ح:می رسونیمش/م:می گیم یه کم صبر کنین مسافرامو برسونم بعد بیام شما رو ببرم خونتون.
.
.
۱۰ سوال من به پایان رسید اما من سالهاست که در پاسخ به این سوالها رفوزه ام...![]()
فقط مي دانستم دختري با كتاني سفيد را قرار است براي اولين بار ببينم تا اگر بشود دوست شويم.
مريم آمد.مضطرب مي نمود .نگاهش را جويده جويده نشانم مي داد و نيمي از حرفش را مي خورد من هم كه همينطوري سخت مي شنوم ديگه تكليفم روشن بود...
رفتيم تا بلوار همينطور قدم زنان.از خودش گفت و من هم از خودم...او نصف سن من رو هم نداشت...اما چه صاف و با صفا...
وقتي اشكهايش را توي دستمال جا مي داد فكر مي كردم الان ياس توي دستمال مي رويد.
من هم از خودم گفتم...و به اشكهايش حسوديم شد.درست وسط سنگهاي سرد يك شهر يخي دختري به بهانه دوستي اينطور اشك بريزد.
گفتم از دوري خدا هم همينطور بيتابي مي كني؟
با مريم به همين سادگي دوست شدم.در همين تهران نا امن.
از اعتمادت ممنونم همشهري/اي دوست با صفا.
بعد هم موقع اذان می ره مسجد و نماز می خونه.
اما حاج آقایی برای محمدحسین یعنی بازی/شوخی/مهمونی رفتن با نمازخوان ها و بازی با بچه های مسجد.
از لای پرده هم خانمها رو نگاه می کنه ببینه کاری ندارند باهاش؟
بعد از نماز می دوه توی حیاط مسجد و با بچه ها بازی می کنه و بعد هم با جوونها می ره ماشین سواری.
شب هم افطار یا می ره خونه نمازگزارها یا اونا رو دعوت می کنه خونه خودش.
ما هم از این حاج آقای شیرین و با نمک آنقدر می خندیم که خدا می داند.
(اما دلم می خواد بغلش کنم)
بعد هم همینطور توی خونه ما می شینه که من بهش می گم :حاج آقا دیگه بفرمایید خونه خودتون و شب بیاین.اونوقت اون ناراحت می شه و شب بهم می گه شما منو از خونتون بیرون کردین.
چقدر دین در خانه بچه ها بی آلایش و لطیفه![]()
گفتم مال تو هم قبول باشه
خندید و گفت :من که ندارم
گفتم نمازشو که داری؟!
گفتم تو خیلی رفتارهات با معرفته/خیلی مردونگی داری
خیلی جدی گفت:ولی من یک زنم
گفتم:ببخشید منظورم این بود که جوانمردانه است.تقصیر وازه هاست که زنونه مردونه داره
جوان زنانه !
گفت آره مثلا ما "خاله زنکی" یو گذاشتیم :"عمو مردکی"
خندیدیم...
اما خدا مرد و زن رو برای دعوای وازه ها نیافریده.برای دست یافتن به ذخیره های عظیم الهی انسان از شفقت و نور و نگاه پر از ظرفیت و ... آفریده...
او درگیر مفاهیمی پر از سوال است.درگیر حقوق زنان/نابرابریها و سنگسار...
او درگیر حرفهای سال آخر است و من هنوز در پیش دبستانی مانده ام.
من نماز می خوانم که ظرفیت خودم را بالا ببرم.با تمرینی که از جنس تمرینات بشری نیست.تمرینی برای بالاتر رفتن از محدوده گذشت انسانی.
من هم سرشارم از سوال و می دانم مرد میدان می خواهد پاسخ به سوالات دینی این نسل اما نماز رابطه من با کسی است که بالایم می برد ...بالاتر از تنگ نظری های بشری.
من اینها را به او نگفتم اما به معرفت/عشق و شجاعتش آنقدر احترام می گذارم که فکر می کنم می توانم پیشنهاد یک عشق عاقلانه را به او بدهم.
امشب با دیدن هلال خود را به دو نیم می کنم:نیم عاشق و نیم خودخواه.تو هم برایم دعا کن.
امشب با دیدن هلال خود را به دو نیم می کنم:نیم خواهان و پویا و نیم افتان و خیزان.تو هم برایم دعا کن.
امشب با دیدن هلال خود را به دو نیم می کنم:نیم زنده و نیم مرده.تو هم برایم دعا کن.
دعا کن ای ماه.دعا کن ای دریا.دعا کن ای باران.
من عمری را تیله بازی کردم حالا اینبار در این میهمانی می خواهم بزرگ شوم .می خواهم چرخ فلک سوار شوم و تا بالای خانه ها پرواز کنم.
من هر ماه رمضان نخوردم و نخندیدم.اما این بار می خواهم بخورم/بخندم/شاد شوم.تو هم برایم دعا کن.
می خواهم سر سفره ات تا می توانم بخورم.من تمام عمر روزه بوده ام.
تو هم برایم دعا کن.
می گفت نگاه آن مرد به هستی نگاهی است که کل وجود را به نواختن می آورد.
من می گویم که آن مرد چه خوب خویشتن را پیدا کرد و اسیر وازه ها نشد بلکه در بیکران هستی غواصی کرد.آن مرد چه بیدل بود و چه عاشق.
پارسا گفت:چه جوري؟نردبون داشته؟
خاله معلم نقاشي بود/گفت بيا بريم بشينيم تا جوابتو بدم.بعد يه كاغذ از تو كيفش درآورد و گفت مياي عكس آسمونو با هم بكشيم؟
پارسا قبول كرد و با هم آسمون و زمين و پارك و تاب و خودشون رو كشيدند.
پارسا گفت :پس ماهش كو؟
خاله گفت :ماهشو تو بكش.
بعد پارسا دستشو برد بالاي كاغذ و ماه كشيد.
خاله گفت :پس نردبونت كو؟
پارسا يه نگاهي تو چشماي خاله كرد و خنديد.خاله اين كه نردبون نمي خواد.
خاله گفت :خوب ديدي تو يه نقاشي نردبون لازم نيست؟
پارسا گفت:يعني خدا هم مثل ما نقاشي كرده؟
خاله گفت:همه ما نقاشي هاي خدا هستيم.فقط يه فرقي با اين نقاشي داريم.اگه گفتي چيه؟
۱-من/شما و دکتر معین قبل از هر عقیده ای بنده خداییم
۲-شما خدایی نکرده در بررسی آرای مردم ادعای خدایی که ندارید؟حداقل ستار العیوب هم باشید
۳-تهمت حرام است شما پس یا باید قاضی باشید یا زندانبان که به تهمت حکم را تایید می کنید
۴- فضولی موقوف
۵- شما منافق که نیستید؟چون تنها یک منافق می داند نفاق یعنی چه.
۶- دیگر هر چه می خواهد دل تنگت بگو
![]()
حالا مثل همه باید توی صف بایستد/منتظر بماند/روی تخت دراز بکشد/بستری شود/با دستگاه نفس بکشد/او را با ویلچر یا برانکارد ببرند ولباسهای شیک و کفشهای واکس زده اش را بدهد ببرند و مثل بقیه با یک پیرهن شلوار نخی شسته شده در بیمارستان ظاهر شود.
مرد چاق حالا دیگر هیچ چیز ندارد جز شخصیت خودش/جز صبوری /جز امید/جز نگاه زیبا...
مریم/متین/زهرا/فرشته مهر/احسان های سه گانه/ آقای پیرزاده/فاطمه و... دوستان محترم و بزرگوار امسال منند.دوستان فکر.
این روزها اینترنتم درست کار نمی کند برای همین نمی توانم به دوستان بزرگوارم سربزنم و پاسخ بدهم.
اما سعی می کنم از یک کافی نت به دیدنتان بیایم.
با پوزش![]()
دوست گرامی خورجین و لاست دستینی مسافر و چند نفر دوست دیگر مثل نازنین و ... را هم داشتم از قلم مینداختم.منو ببخشید.
.
.
زنی در میدان ولیعصر می نشیند که عروسکهای چینی فوق العاده ای می سازد.او در ضلع جنوب شرقی شاید نشسته باشد.حتما به دیدنش بروید.او ناشنواست ولی روح زیبایی دارد.
من و تو در دامان آنها که دعوتنامه را فرستاده بودند بدنیا آمدیم بی آنکه چیزی از این دعوت/از این دنیا و از خودمان بدانیم.همه همین جور آمدند.کسی رو سراغ داری جور دیگری آمده باشد؟انبیا را نمی گویم.
آنها کم کم مرا با نماز و قرآن و دین آشنا کردند و من با دلم اینها را پذیرفتم بی آنکه هنوز بدانم کیستم و چه کسی نامه آمدنم را امضا کرده و چرا...
بزرگتر شدم.کم کم سن تکلیف و آغاز بزرگ شدن اما کسی نمی دانست انسان کیست و بزرگیش در چیست؟
من مسلمان بودم درست مثل پدر و مادرم و میلیونها مردم کشورم بی آنکه بدانم در چه موقعیتی هستم/بی آنکه فهیم باشم و بی آنکه بدانم خدا بالاخره کیست و رابطه ام با او چگونه رابطه ایست.فقط به من می گفتند باید از او ترسید و این ترس را هرگز نمی توانستند بشکافند/آیا مثل ترس از پدر بود یا ترس از نا امنی یا ترس از خشونت یا ترس از ربوده شدن یا ترس از ...
هیچکس نمی دانست و مرتب می شنیدم که باید به خداوند بسیار احترام بگذارم /من هنوز با آن ترس مشکل داشتم و حالا احترام هم در برابر کسی که نمی دانستم کیست افزوده شده بود.
او مرا تنها نمی گذاشت.از درونم او بر میامد.از خودم.پبش خودم بود و نه جدا از من /پس چطور باید ازو می ترسیدم؟
من گاهی از شدت اضطرار حرفی را می زدم و جوابش را از جایی که نمی دانستم کجاست می داد.پس او بود .اویی که نمی شناختمش.بود و بسیار نزدیک.اما هنوز نمی توانستم نسبتم را با او بفهمم و بدانم من و او با هم چگونه ایم؟
و گاهی هر چه می گفتم جوابی نمی آمد .تنبلی می کردم اما گاهی مثل یک انسان ازو حساب می بردم.
من هنوز هم نمی دانم من و او چکاره ایم نسبت به هم.او خوب راهنمایی کرده.او بزرگ من است اما این کلماتش را نمی دانم در لابلای هزار توی عشق و ترس و احترام و کار و بیکاری و خستگی و شادی و ...زندگی چگونه باید جلوی رویم بگذارم و استفاده کنم.
اما قرار شدبریم درکه.
عجب کیفی داشت جای شما خالی و چقدر شلوغ بود.هوای خوب/ده . درخت و سبزه زار و سایه و نیم جویی آب روان.
از اون سالی که نرفته بودم یعنی از سن الان محمود و شاید کمی بزرگتر همه ده را آسفالت کرده بودندو آبها کمیابتر و خانه ها پر پشت ترو
اما پیاده روی و حس کنجکاوی کودکانه بچه ها خیلی قشنگ بود.یه لقمه جا که نشستیم محمد حسین گفت آجر بده مامان همینجا خونه بسازیم.فقط یه لقمه جا بود و من هم هر چه ادای آجر دادن را در آوردم گفت: آجر واقعی...
توی راه که بر می گشتیم هلو انجیری و گلابی هم خریدیم.جاتون خیلی خالی.شاتوت معروف درکه هم با همه خواصش می شد خرید که دیگه پیدا نکردم.
آخرم ماشینمون که پنچر شده بود رو درمانش کردیم و راه افتادیم به طرف مسجد.
محمد حسین گفت:مامان چه مسجد خوبیه که پارک هم کنارش هست.بعد از نمازم کلی بازی کردیم و برگشتیم خونه با نوشابه تگری کتلتامونو خوردیم.
چقدر یه روز تو طبیعت گرد و غبار سیاستو ...از دل آدم دور می کنه.شاید کوه برای همین شلوغ می شه![]()
مسجد نسبتا خلوت بود و زنها طبق معمول بر بامي آن بالا و پشت ميله ها.از بالا هيجاني ديده مي شد.آدمهاي موبايل به گوش منتظر بودند تا جناب خاتمي بيايد.رفت و آمد ها نه مشكوك كه به انتظار..
آقاياني از وزراي سابق و دوستان فعلي آقاي خاتمي مي آمدند و به اشاره دوستانشان به بالاي مجلس دعوت مي شدند و ما زنها همچنان پشت ميله ها و در گرما گرا مي داديم...
گويا آقاي موسوي خوييني ها دم در از ميهمانان استقبال تمام قد مي كرد.خاتمي آمد و البته طول كشيد تا به بالاي مجلس برسد.و فوري نشست.دوربين ها از بالا و پايين او را نشانه مي رفت و سهيل محمودي هم پشت ميكروفون يك به يك شعرا و ... را دعوت به حضور مي كرد و قوم از گرما و خستگي جان مي دادند.
دو تا دختر دو قولو با خنده هاي شيرينشان آماده دست زدن بودند كه هي مجري تذكر مي داد حرمت مسجد را حفظ كنيد و ملت هم طاقت شكني مي كردند.و دو دختر شيرين مي گفتند شب عيد است/دست نزنيم؟
بالاخره نوبت به خاتمي رسيد و او با شروعي تاريخي به نقطه اوج سخنش رسيد كه كسي حق ندارد براي انسانها تصميم گيري كند.در حال حاضر ۶ نفر براي ملت تصميم مي گيرند كه مسجد با اين حرف منفجر شد از دست زدن مردم.
و با دست تكان دادن دور شد.
در گوشه و كنار آقايان محمدرضا خاتمي/خانيكي /توسلي و ... ديده مي شدند كه بعضي منتظر ماشين بودند و بعضي بدنبال بحث و گفتگو...
همان موقع كه آقاي خاتمي مي گفت كسي نمي تواند براي انسانها تصميم بگيرد خانمي براي ما زنها تصميم مي گرفت كه كجا بنشينيم و ...
میام و باز بزرگی انسان رو در وجودت به تماشا می نشیتم .حتی روی زمین و روی خاک.
خدا پدر آقای ابطحی رو بیامرزه که بهم خبر داد.
بگویم که چقدر منتظر بودم آدمی مثل او را پیدا کنم و او حرف بزند و من بشنوم؟
بگویم چقدر زندگی برایم سنگین شده؟
بگویم مدتهاست بیکارم/؟
بگویم دو تا پسر دارم که می خواهم او آنها را ببیند و یک لبخندش زندگی همه ما را پر می کند؟
بگویم از دروغ بیزارم و الان نشانه ایمان آدمها دروغهای آبدارترشان است؟
بگویم دوست دارم خوب باشم اما همیشه نگرانم؟
بگویم ...
اما مرد آنقدر وقارداشت که زبانم بند آمده بود.
بالاخره آماده گفتن شدم که او بلند شد و رفت و من هیچوقت او را ندیدم دیگر اما نمی دانم چطور این همه آشنا بود.
آشنایی که هیچ چیز در باره اش نمی دانستم.
مرد آرزوی شب و روز من بود .
مرد تنها در آرزویم بود.او نبود.من فقط او را با وجودم می خواستم.می خواستم که بیاید .من او را نمی دیدم.اما او مرا می دید.او فاطمه را هم می دید که هموفیلی برایش رمقی نگذاشته بود.
او نسرین را هم می دید که ۱۴ ساله شده بود اما مغزش دیگر قادر به رشد نبود.مرد همه دردهای ما را می دید و شبانه روز از دردهایمان می گریید و دعا می کرد.
مرد همه آرزوی ما بود.
تولدش هزاران هزار مبارک با هزاران هزار شکوفه و شمع و هزاران هزار سخن ناشنیده از او.
مرد ایستاده است و من همچنان چراغ به دست منتظرم.اما امسال چراغم را خاموش می کنم تا مگر بیاید.آخر او خود چراغ است.
گفتم:یک دوست بسیارلطیف که باهاش راحت حرفامو می زنم.
هم او کلافه و بریده بود از اوضاع و احوال روز و هم من.هر دو منو حرف خودمونو می زدیم و هیچ ارتباطی هم با نیازهای هم نداشت.
اما برای منصوره خوب ذهنمو شکافتم و جراحی کردم.بهش گفتم از روزی که رفتیم فرهنگسرا حال عجیبی دارم.از درد کشیدن آدمهایی که هیچ کاری نمی تونم براشون بکنم حالم بده.
نسرین هم حرم دیگری است .دختری که هیچوقت نتونسته احترام رو درک کنه و عشق رو ببینه/چون یک بیماری مرموز داره...
باور نمی کنین هنوز این فکر توی سرم بود که صدای رسیدن اس ام اس رسید.تا نگاه کردم دیدم از طرف همون دوست سابق الذکر اومده که فلانی روز ۳ شنبه سخنرانی داره.تو هم بیا و به دوستان هم بگو.
دوستی تازه و دیداری صمیمی.
اما دلم از موقعی که آمدم گرفته.دوست عزیزی که برای اولین بار دیدمش اونقدر شفاف و شیشه ای بود که انگار تمام غمهای دلش از پشت نگاهش دیده می شد.
حتی عینکش نمی تونست مانع بشه.
فقط می دونم یک اضطراب و یک غم با خودم آورده ام.چیزی که ازش استقبال می کنم.
ما حرکت کردیم در میان غروب و مغرب و فاطمه هم در میان شب.اما ماه او را می دید که چقدر تنهاست.
سرو ها او را می دیدند.
چنار ها هم مدیدندش.
و خدا در کنارش قدم بر می داشت تا تنها نباشد.
او هرگز هیچ دوستی را تنها نگذاشته.
![]()
یک پدیده استثنایی که تا ۲۰۰ سال دیگر تکرار نمی شود.
فاصله مریخ با زمین آنقدر کم می شود که می شه دو تا ماه در آسمان دید.
این پدیده ۳۰ دقیقه پس از نیمه شب دوم شهریور اتفاق میفتد.
| Design By : Night Skin |


