تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

این روزا گیج شدم.صادق بد اخلاق شده.منم که باید کله سحر بزنم از خونه بیرون.مونا می گه همین دلیل بد اخلاقی صادقه...همه تقصیرای دنیا رو از من می دونه.منم که سعی می کنم مثلا انرزی کم نیارم.اما یه تغییرات عمده ای کردم انگار.من که همیشه تا عصر بیرون بودم و ۱۰ جا سر می زدم از ماه رمضون به این ور عین مرغ زود میام تو لونه.نه سینما میرم.نه به اینترنت زیاد سر می زنم نه اس ام اس کاری می کنم خلاصه انگار یواش یواش دارم میشم یه بچه مودب.

امروز صبح مادر علی سینا اومد پیش دبستانی و غوغایی به پا کرد که نگو و نپرس...بعدم فهمیدم پینه دوز علی سینا رو که خیلی دوسش داشته به خاطر اینکه گفته بود تو خونه کتک می خوره با عصبانیت پرت کرده بیرون.علی سینا بهم گفته بود که پینه دوزش مرده.از وقتی مادره رفت حسابی به هم ریختم.خانم درویشم فهمید که درست تمرکز ندارم.با اینکه زنگ تفریح با بچه ها مسابقه دو دادم اما مجتبی بهم گفت چرا عصبانی هستی؟تازه فهمیدم این بچه چقدر حساسه.اصلا جرات ندارم اینا رو تو خونه بگم چون صادق ناراحت میشه.
بعد بدو بدو رفتم مدرسه محمود و محمدحسین.کلی تو خیابون دنبال معلمشون دویدم تا باهاش حرف بزنم.بعدم اومدم خونه .مامانم اومد بالا و هی به محمد حسین گفت نکن نکن... تا گفتم مادرجان کاریش نداشته باشید.بعد مامانم گفت اینطوری نگو بچه باید یاد بگیره باید بفهمه و ...

بعد هم صادق اومد خونه و سر شهریه بچه ها سرم داد زد. دیگه کم آوردم.یه کم با خودم خلوت کردم و آبغوره گرفتم.بعد با فکر جدیدی اومدم پایین.زدم به شادی و آواز و گل گفتن و شنیدن با بچه ها.بعدم دو تا اس ام اس آبدار فرستادم برای ... و...
انگار گوش شیطون کر یه کم موثر بود.اما این روزها از یک امتحان جدید می ترسم.امتحان صبری تازه در مقابل بدخلقی اطرافیان.دعا کنین کم نیارم.ممنون.

نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 22:11 توسط صبا حسینی| |

آخه من کی وقت کنم جواب ها را بدم؟

هی فقط دیر میشه.این عقربه ها رو نگه دار بابا

نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 6:45 توسط صبا حسینی| |

صبح سه شنبه بود.صبح زود می رفتم سرکار.توی راه می گفتم با خودم که خدایا فقط تو می تونی نفسهای یک انسان را از سینه اش بیرون بیاری پس نفسش رو بیرون بیاور.و فقط تو می تونی قلبی که مرده رو زنده کنی پس این قلب از کار افتاده رو زنده کن و دستهایی رو که به تخت بسته اند باز بفرما.

.

.
خوشحال بودم از این دعا و نتیجه اش.
.

ساعت ۱۰ بود که صادق زنگ زد و اجابت دعایم را خبر داد.دکتر آزاده آرام و شادمان ما را ترک کرد و ذکر آسمانیش را با اهل آسمان جشن گرفت.دیروز که او را بدرقه می کردم تنها مرا تا دم در راه داد چرا که من بال پرواز نداشتم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 8:10 توسط صبا حسینی| |

پزشک کودکیهای منست.من و پسرانش به یک مدرسه می رفتیم(البته مدرسه از هم جدا می شد).
او بعدازظهر یک هفته درمیان میامد دنبال هر سه ی ما و کلی شوخی می کرد.
.
.
بزرگتر شدیم و دیگر کمتر می دیدیمش.روزی که به مطبش رفتم و مشورتی پزشکی کردم گفت شما سالمید و بعد گفت به خلقت آسمانها فکر کن تا جسمت برایت اینقدر مهم نشود.برایم کمی عجیب بود این حرف.
.
.
گاهی که مصیبتی پیش میامد به دیدنش میرفتم.
.
وقتی مادرم از دردهایش به او گفته بود او گفت که درد از رحمت خداست و حالا...
.

از اوایل ماه رمضان در سی سی یو بستری است.آن روز صبح قلبش درد گرفت و به روی خودش نیاورد.ساعت ۳ به اصرار بردندش بیمارستان.آنزیو نشان میداد که بخشی از قلبش از کار افتاده.حدود یک ماه است که با دستگاه زندگی می کند.به برادرم گفته بود هیچ از مرگ نمی ترسم.مرگ مثل یک خواب شیرین است و مرا که دید گفت:باید مریض می شدم تا درد بیماران را بفهمم.اما دیروز زیر سنگینی ماسک و ... سینه اش به شدت به التهاب افتاده بود.نمی توانست نفس بکشد و قلبش تند تند می زد و فشارش به شدت پایین بود.التهاب و نگرانی پشت در سی سی یو موج می زد.اشک پشت پلک بیمارانی که از کودکی او مرهم دردشان بود به ضربان افتاده بود . وقتی دکتر معین از دیدنش برگشت گفت:ایمانش قوی است هیچ نگرانی ندارد اما قلبش...
دکتر کودکیم با مرگ دارد می رقصد.نگرانم...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 16:28 توسط صبا حسینی| |

هیچ فصلی به دل انگیزی بهار نیست و غم انگیز ترین وداع/وداع بهار است...

ای فصل بارانی بهار حال که ما را ترک می کنی جانمان را آبیاری کن که تابستانی در پیش داریم.

فصلی گرم که در گرمایش باید شکوفه هایمان گلریزان کنند و به رشد بنشینند و پاییز که میوه ها را برداشت می کنیم و باد ها بر ما می وزد .باید صبور باشیم و زمستان که آرام و خموش به تماشای گامهای خرامانت می نشینیم.

ای فصل خوب بهار اگر درختانی تنبل را بر سر راه دیده ای که هنوز شکوفه نداده اند تو آنها را شفاعت کن که گاه دستانمان بسیار دور می شود از بارش آسمان.
ای فصل خوب بهار پاهایم قدم کوتاه است کمی خم شو تا گونه هایت را ببوسم.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:56 توسط صبا حسینی| |

امیرحسینو می گم نه محمد حسین.امیر حسینم ۵ سالشه مثل محمد حسین اما زخم معده و اثنی عشر داره.روزای اول که رفته بودم پیش دبستانیشون تا صداش می کردم در می رفت و من خیلی نگرانش می شدم.کودکی با این همه نگرانی...
فهمیدم به شدت ترسیده/با مادرش صحبت کردم و دیدم کسی هست که او را می ترساند.با مادرش اتمام حجت کردم کسی حق ندارد بعد از این امیرحسینو بزنه.

امروز اولین روزی بود که امیرحسین باهام حرف زد.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 19:13 توسط صبا حسینی| |

امشب مرا احیا کن.
سرم شکسته آنقدر به سنگ غرور و منیت خورده تو مرا به تا اطاق عمل همراه باش و در آنجا نفست را به روی مشامم بگذار تا برای همیشه معطر شود به بوی تو...
دچار سیروز جان و دل شده ام.مرا به اطاق پیوند ببر و این سنگینی را بردار و برای همیشه راههای جانم را به آسمان عشقت پیوند بزن.
چشمم سفید شده از بس که بی نور دیده است.تو چشمانم را به نور دیدگانت پیوند ده.
من نفسم به شماره افتاده و هیچ شوکی دوباره بازم نمی گرداند.مگر شوک امشب.تو در این شب مرا احیا کن.

من عادت کرده ام به تعریف و تمجید .بی آن قلبم می ایستد.قلبی بزرگ به من عططا فرما که تنها لحظات با تو بودن را بشمارد.
خدای من مرده ای هستم روی تخت احیا و لحظه ها برایم تند می گذرند .اگر احیایم نکنی می میرم.
تو مرا احیا کن و پدر و مادر و دوستانم را...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 19:33 توسط صبا حسینی| |

امشب باید بیدار باشم نه بیدار چشم که بیدار دل و از خوابی که نفس تنبلم برایم تدارک دیده فرار کنم.
امشب باید ببینم کجاها دل کسی را شکسته ام که به حساب من نیامده ولی خداوند می داند و به رویم نمی آورد.
امشب باید برای روزها/شبها و لحظه هایم تعریف پیدا کنم باید از هر لحظه ام در دادگاه خویش بتوانم دفاع کنم.
ماه رمضان من چگونه گذشت؟
دیشب که به نمایشگاه قرآن رفتم همه آنچه هفته پیش برایم سوال انگیز و ناراحت کننده بود را باز دیدم اما اینبار فرق می کرد.دیگر برایم سوال نبود که چرا خداوند تنها حضرت موسی را در میان آن همه نوزاد حفظ کرد.
این چشم تازه از برکت ماه رمضان بود و از دعای شما.
من باید بتوانم ببینم آنطور که خدا می پسندد باید بتوانم بشنوم آنطور که او می خواهد همانطور حرف بزنم و همانطور فکر کنم.
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
اما این خواسته مرد ره می خواهد/عزم و اراده و استقامت/و استاد و برنامه و باز پایداری و انس...
بی خود نیست که هزار بار به نامهایش امشب صدایش می زنیم چون انس دست خود اوست ما فقط باید شیرین کاری کنیم تا کلید انسش را به دستمان دهد.
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد...
اینها همه از حرفهای آقای نقویان است ولی هر چه می خواهم برایتان بنویسم نمی دانم چرا نمی توانم.
امید که امشب چون که صبح شود همه ما شیرین شویم و همه کریم...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 10:1 توسط صبا حسینی| |

حالم خیلی خراب بود .خراب و آشفته.فکر می کردم همه قوانین عالم و باورهایم سست شده.شبها مرتب با خدا حرف می زدم و گریه می کردم.تنهایم نگذار ای که ابراهیم(ع) را در سوالش تنها نگذاشتی تا گمراه نشود.
اما اینجا باید کاری می کردم.می خواستم با کسی انسان فهیم دلسوخته عالمی حرف بزنم.همانشب یا دو شب بعد بود که دوستی شماره اش را به من داد.
زنگ زدم.آقای نقویان(همان روحانی آرام و بانمکی که در تلویزیون صحبت می کند و مثنوی هم می خواند)گفت یک ساعت دیگر زنگ بزنید.
ساعت بعد زنگ زدم و سوالم را مطرح کردم...
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 19:43 توسط صبا حسینی| |

صبح جشن غنچه ها توی مدرسه معلم بود.هم من نگران بودم و هم محمدحسین.بیدارش کردم.فقط یک چای شیرین خورد و روپوش آبیشو پوشید و رفتیم به طرف مدرسه.
وقتی رسیدیم پسرهای آبی پوش دیگه ای هم داشتند دست در دست مادرهاشون می آمدند.گفتم وای محمد حسین ببین چقدر غنچه!
بعد رفتیم دم کلاسو دیدیم اسمشو روی در کلاس گلستان نوشته اند.حسیب هم که داداشش تو کلاس محمود بود توی همین کلاسه.
بعد رفتیم بالا .هنوز به بالای پله ها نرسیده بودیم که خانمی بچه ها رو جدا کرد از مادرها.محمد حسین دست منو کشبد و گفت تو هم بیا که خانم گفت بیا عزیزم و محمد حسین با اون خانم رفت پایین.
وقتی با صف برگشت من رفته بودم ردیف آخر و او منو ندید.
بعد هم اسمشو صدا زدند و دوباره رفت.بعضی از بچه ها گریه کنون میامدن بالا.اما می دونستم محمدحسین بچه ای نیست که گریه کنه.بالاخره موقع تعطیلیشون رسید.محمد حسین حالا خیلی خوشحال بود و خود رو متعلق به یک کلاس می دید .به جمع بچه های پیش دبستان.حالا دیگه به مدرسه معلم به چشم مدرسه خودش نگاه می کنه.
می شه توی این ماه رمضون ما هم خود رو متعلق به دنیای بزرگی بدونیم که خدای مهربونی داره و ما ها شاگرد این کلاسیم و می تونیم شاگرد اول بشیم؟
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:12 توسط صبا حسینی| |

سبلام/چه وازه زیبایی است این سلام.

سلام به دستان همتون که به خیر بلند می شه.
سلام به پاهایی که راه خیر میره و سلام به تمام اعضا و جوارحی که راه خیر رو در خواست معبود پیدا کرده...
اول مهر هم اومد و من باید الان برم دنبال محمود.دیروز که اعلام کردند توی کلاس خانم عبدی افتاده گفتم ای وای محمود این کلاسو دوست نداشت اما وقتی برگشت خونه اونقدر شاد بود که فهمیدم حسابی بهش خوش گذشته.درود بر معلم های عاشق و پر ذوق و شوق.
دوستان!خیلی خیلی شرمنده ام که زود به زود پاسخ محبتتونو نمی دم.چون از اول مهر کار من چند برابر میشه.شما منو تنها نگذارید چون واقعا به خواندن نظر هانوت دلگرم میشم و شاد می شوم.

به زودی با شرایط جدید خودم رو وفق می دم و بهتون سر می زنم.ببخشید منو.
جناب منطق که منو هی دعوت می کنی خدا شما رو هدایت کند انشائ الله و اگر خودت اهل فهم و دریافت حقیقت هستی.

نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:8 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin