تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

یه کم جدی باشین.
خانم ف برای یک آزمایش ساده معمولی به بیمارستان رفت و بعد از ۴ ساعت جنازه شو تحویل دادن.
آقای ف برای عمل قلب به بیمارستان رفت و بعد از عمل اکو نشده مرخص شد.یک ماه بعد با آمبولانس به اورزانس همان بیمارستان منتقل شد و تا ۴۸ ساعت دکتر ملاقاتش نکرد.
آقای م در اثر تصادف با آمبولانس به بیمارستان منتقل شد و تا چند ساعت بعد از بستری اورزانس می گفت اصلا این آقا مریض ما نیست
خانم ا در بیمارستان بستری بود که در حالیکه رو به اغما می رفت لباسهایش را در آوردند و گفتند او دیگر مریض ما نیست و برهنه فرستادندش به بیمارستان دیگر

اینجا ایران است .جمهوری اسلامی...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 8:38 توسط صبا حسینی| |

چی بگم ؟

این روزها ذهنم مشغول گزارشی است در باره انسانهایی که بی دلیل در بیمارستانها فقط با یک تعلل کوچک رو به مرگ می روند.ما ایرانیها خیلی ساده ایم که فکر می کنیم بعد از مرگ نباید شکایت کنیم...

این روزها اینقدر از حیوان صفتی انسان می شنوم که گاهی فکر می کنم در لجن قدم بر می دارم ...

لطفا اگر مشاهداتی از موضوع اول دارید به سرعت برایم بنویسید تا اینکه تا دیرتر نشده بتوانم گزارشی تهیه کنم بلکه جان بعضی نجات پیدا کند

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:11 توسط صبا حسینی| |

سلاموستان.خیلی متاسفم.یه داستان کوچولو داره این مودم سوزوندن من.
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:39 توسط صبا حسینی| |

سلام دوستان عزیز

فقط یک اشکال کوچک منو از این دفترچه ی الکترونیک دور کرده.داشتم خانه تکانی می کردم که اشتباهی دوشاخه رو زدم تو برق اونوقت مودم منفجر شد!!!!

حالا هم باید گاهی بیام کافینت.بچه های منم که با هر چی کافی   ..ه دشمنن.میگن مرگ بر کافی شاپ و کافی نت.

امروز صبح با فریده خانم صحبت کردم.کلی نیرو گرفتم.در بیمارستان هم صبور بود /در عزا هم آرام و حالا هم متبسم و صبور و مقاوم.

راستش گاهی با همه انرزی خدا داده تحمل نمی کنم و کم میارم.و خودم را به سکوت مشغول می کنم و حداقلی از عبادات.گاهی خستگی بر من پیروز می شه .من آدمم و از نسل ضعف و از نسل فکر و از نسل ترمیم.

من آدمم با همه داشته ها و نداشته ها.

من آدمم و روزی سفرم به پایان می رسد و همیشه در این فکر که شیرین ترین لحظات این سفر کدام است و بهترین گردش کدام؟

ای اهل عله/ای اهل عشق /ای اهل فلسفه/ای اهل سفر مرا در این یافتن کمک کنید.
من نیز چون شما مسافرم و به دنبال اطراقی مفید و مطمئن می گردم.
من نیز چون شما مسافرم و چاشتی مختصر می خواهم اما مسافری هستم که از دمی صفا زیر سایه بلند دوست نمی توانم بگذرم.

نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:15 توسط صبا حسینی| |

خوب بکشید گوسفند بکشید تا مرگ از این خانه دور شود اما ...

نمی شه...مرگو با هیچ چیز نمی شه به عقب راند .مرگ همزاد /همدم و همنفس ماست اما آن وقت که مورچه ها را دسته جمعی می کشیم درد این نیشتر هیچ کجای قلبمان را سوراخ نمی کند.
قیصر امین پور هم دیگر تاب جسم بیمارش را نیاورد و زود ترکش کرد.به قول خانم میرافضل خدا کند که همه ما به جای امنی برویم.
تاکسی!تاکسی!نگه دار...
مقصد؟مسیر؟آدرس؟
بلدی؟چیزی نباید همرات ببری؟
رسیدی اما این اونجایی نیست که می خواستی چون حتی یکبار هم خواسته ات را باور نکردی.حتی یکبار با خودت مرور نکرده بودی و حالا میبینی جای خوبی نیامدی.
می شه برگردی؟
تا وقت هست تا سر جاده میایی و دوباره تاکسی می گیری.چون جاده متروکه است کرایه ی بیشتری می دهی اما این بار می دانی کیستس و کجا را می خواهی.
راستی اگر زنگ مرگ گوش ما را نمی نواخت کی می توانستیم دوباره نشانیمان را بخوانیم؟
خدایا دور است این راه و من پاهایم سست است پس با زنگی آرامتر مرا بیدار کن و به من بگو زندگی خوب که با نفس تو شیرین می شود چگونه است؟
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:18 توسط صبا حسینی| |

کلید ها رو دادم و تسویه کردم.وقتم رو خریدم.رفتم مدرسه.زهرا درودیان گفت یک خبر بد:آقای امین پور فوت کردند.
خیلی ناراحت شدم رفتم بالا که از کم و کیف تشییع و ختم و ... جویا بشم.خانم میرافضل رو دیدم/گفت میبینی چه مرگ و میر هایی ...

گفتم خوب جای بدی که نرفته اند.گفت:آره خدا کنه ما هم خوب بریم و این سوزه دائمی دوباره برایم تکرار شد که چگونه می توان خوب زندگی کرد و چگونه می توان خوب رفت.چرا برای مردگانمان تاسف می خوریم؟
دوباره این زخم کهنه تازه شد و این از آن زخمهایی است دوست داشتنی که هر گاه بست باید نیشترش زد.می خواهم خوب زندگی کنم یعنی بدانم که که چه باید باشم و چگونه تا از اخلاص/خوش نیتی و توفیقم با خداوند صفا کنم.یعنی لذت ببرم از گذر روزها و لحظه ها و اگر قرار به سفرم باشد بدانم که کوله ام پر است.بتوانم بخندم بی دغدغه ترس و بی هجوم اندوه.
هر مرگ این نیشتر را بهتر در این زخمه کهنه فرو می کند و اگر نبود که ما انسانها با کرگدنها و گرازها و کانگورو ها فرقی نداشتیم.این حسرت لرزیدن دل با یاد عشق کل از همین فروریختن ها و از دست دادنها
به وقوع می پیوندد.ما فراموشکاریم و خداوند چه خوب ساعتمان را کوک می کند تا در لحظه غفلت دوباره چشمانما را بمالیم و بیدار شویم.

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:10 توسط صبا حسینی| |

راستش اونقدر این روزا تو کار غرق شده ام که نمی دونم خودم چه شکلیم.

امروز مرخصی گرفتم تا از پاییز و بوی برگهای رنگی و خیس لذت ببرم هر چند اگر باران نیامده باشد.
لطفا نگین فقط خوش بگذره.باهام بیاین.اول یک دسته گل صورتی برای معلم محمود که ۵ شنبه عروسیش بوده.بعد سینما فرهنگ و دو ساعت در کافی شلپ و نوشتن و نوشتن و نوشتن.
بعد بلیط دستهای خالی.
بعد عمه ام ایران جون که خیلی دوست داشتنیه.بعد هم روزنامه  برای مشورت...
خلاصه امروز باید برای یک ماه انرزی جمع کنم.بعدشم شاید دیگه سر کار نرم...
خداحافظ تا یک روز دیگه

نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 7:44 توسط صبا حسینی| |

دیروز جلسه آموزش خانواده بود و آقای دکتر غفرانی دعوت شده بود برای سخنرانی.بی مقدمه میگم:
اولش گفت کی می دونه آدم خواب چه چیزهایی رو نمی فهمه؟
نتیجه:نیازها/امکانات/خطرات و وظایف.
دکتر غفرانی گفت :دوستان بیایید بیدار بشیم و از امکاناتی حرف زد که من اصلا راجعش فکر نکرده بودم.
او از فرشته ها گفت و اینکه فرشتگان در مسایلی که ما نگرانش هستیم چقدر می توانند کمکمون کنند.اگر از آنها بخواهیم...
بچه ها معمولا برای بیدار شدنشون به فرشته ها سفارش می کنند و بیدار می شوند.چرا ما نکنیم؟
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:57 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin