تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.از امروز تا فردا.من متعالی.معلم...خبرنگار

آفتاب صبح عید قربان داغ داغ بود و از بالای اتوبوس بدون سقف درست می خورد روی لباسهای سفید مسافران.دیشب تا صبح در همین اتوبوس بودیم.و حرکت ستاره ها را زیر آسمان شب برای اولین بار می دیدم.اما ترافیک سنگین همه را خسته کرده بود.خیلیها پیاده راه را رفتند و ماهم نگرانی نرسیدن به مشعر را داشتیم.قبل از اذان صبح به مشعر رسیدیم و تا طلوع آفتاب ...

حالا نزدیک ظهر عید بود اما هنوز اتوبوس راهی به منا باز نکرده بود.بالاخره راه بسته شد و همه از پیر و جوان پیاده شدیم.از یک طرف اشتیاق منا و وقوف و رمی جمرات و رسیدن به چادری برای سفری سه روزه و از طرفی خستگی/عطش و گرما...

در کوچه پس کوچه های سپید پوش می رفتیم و پیچ پشت پیچ.تا بالاخره به منطقه خودمان رسیدیم.در محله ای نه چندان وسیع تمام ایران را می شد پیدا کرد.یزد چند تا چادر آن طرف تر.تبیریز/شیراز و...

چادر خنک بود و رییس کاروان با کتری پر از خاکشیر خنک از همه پذیرایی می کرد...

بعد از ناهار برای سنگ زدن راه افتادیم.اما من نتوانستم خودم رمی کنم و به برادرم نیابت دادم.سنگ ها زده شد و برگشتیم.اما بعد از بازگشت (اول شب)متوجه شدم رمی من درست نبوده و باید خودم حتما آنرا انجام دهم و البته شب هم می شد.به دنبال هر همراهی رفتم تا با من به جمرات بیاید همه از شدت خستگی بیهوش و افتاده بودند و من پریشان...
چیزی نگذشت که رییس کاروان با شادی آمد توی چادر و اسامی ما را خواند که حاجی شده ایم یعنی گوسفندمان قربانی شده است.همه خوشحال بودند ...اما من پریشان...
تقصیر کردیم(مو و ناخن گرفتیم)و از حال احرام در آمدیم...

آن روز عید هیچ وقت فراموشم نمی شود.من قربان نشدم.اما خداوند دریا دریا رحمتش را بر ما میبارید تا به او نزدیک و نزدیکتر شویم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:19 توسط صبا حسینی| |

در این صوفی وشان دردی ندیدم

که صافی باد عیش درد نوشان

تو نازک طبعی و طاقت نیاری

گرانیهای مشتی دلق پوشان

چو مستم کرده ای مستور منشین

چو نوشم داده ای زهرم منوشان

بیا وز غبن این سالوسیان بین

صراحی خون دل و بربط خروشان

زدل گرمی حافظ بر حذر باش

که دارد سینه ای چون دیگ جوشان

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 19:2 توسط صبا حسینی| |

پشت یک میز می نشستیم توی مدرسه.دختر فهمیده و بسیار موئدبی بود.حالا هم که دکتره دکتری بسیار زیرک و باهوش و همینطور مودب...

.

.

دیروز با هم برخوردی پیدا کردیم که نمی دونم اشتباه من بود یا او اما هر چه بود با کاری که او به من یاد داد در تجربه ای تازه متولد شدم.همینطور که با عتاب با من حرف می زد پشت گوشی اشکم دراومد.من به این زودیها اشک نمی ریز م.و ساکت شدم.گفت :این کارا چیه؟تو یه خانمی نه بچه ۵ ساله.اون توی دلم رو نمی دید و منم توی دل او رو...

بعد گفت یعنی چی که گوشی رو قطع می کنی؟...

نتونستم بگم دیگه نمی تونم حرف بزنم...

گفت یه خانم می گه الان حالم خوب نیست ۱۰ دقیقه دیگه زنگ می زنم.گفتم باشه و قطع کردم.
این ارتباط نباید می مرد باید زنده می شد...
این بود تجربه تازه.وقتی بهتر شدم باز بهش زنگ زدم.گفتم بهتر شدم.خوشحال شد. گفتم تو چطور؟

گفت آره...بالاخره ما دوستیم ممکنه سر هم داد بزنیم.ما که نه می تونیم تو خونه داد بزنیم نه تو محل کار و نه سر بچمون و...

گفتم یک کلاسی بذار منم ازت چیزایی یاد بگیرم.این ۱۰ دقیقه که گفتی رو من بلد نبودم.گفت :اینو تو خونه به بچه هامون می گیم.گفتم من به بچه ها گفتم هر وقت می گم:بیب بیب یعنی دیگه تحملم داره تموم می شه...

گفت :همه چیز را همگان دانند.و من از تجربه ای که هیچوقت نچشیده بودم از یار دبیرستانیم زنده شدم به نگاهی تازه/حرکتی تازه و راهی تازه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 9:4 توسط صبا حسینی| |

یه فروشگاهی هست که من توش کار می کنم.یعنی داریم راهش میندازیم.این فروشگاه داستانها داره.ویکیش داستان جانبازانیه که یه جور دیگه درست بیخ گوش من زندگی می کنن.یکیشون بود که تا همین هفته پیش که فوت شد هیچکس از خونه حاضر نشد بره ببینش.حتی زنش و حتی پسرش.در تنهایی و غربت جان داد.هر قدر که آقای اصغری التماس کرد بهشون که بابا داره می میره بیاین یک نگاه ببینینش نیامدن.

خالا فکر کن برای چنین آدمهای ترک شده ای که اگه چند سال پیش تیکه پاره نمی شدن منم نبودم چی توی این فروشگاهمون می تونیم هدیه بدیم؟
بعضی از دوستانم پیشنهادهایی داده اند.شما هم اگه دوست داری پیشنهاد بده.اگرم دوست داری بیا یه روز بریم قبل از مرگشون دیدنشون.

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:11 توسط صبا حسینی| |

با کوچکترین صدایی و حضوری خلوت من بر هم می ریزد و مثل اینکه همه دنیا چشم شده اند تا خط به خط فکرم را ببینند دستم خط می خورد.
حالا همه چیز ساکت شد اما من به تلاطم افتادم.

این بار دیگر استادم را ترک می کنم.استادی که پیش از آشنایی با او آدمی در هم و بر هم بودم.نه فکرم نظمی داشت و نه روحم.آدمی طلبکار ...طلبکار محبت/طلبکار توجه/طلبکار کمک...اما این استاد خیلی دنیایم را عوض کرد ولی مرا در برابر یک سوال اساسی قرار داده و آن سوال تمام زندگیم را در خود حل کرده.آنقدر سنگین است که تا میایم با خودم بکشمش می افتد و ولو می شود و من در مانده می شوم ...فکر می کنم دیگر از استاد در این باره چیزی نمی توانم بپرسم چون فقط به خودممربوط می شود.

این استاد هیچوقت نخواسته فردی محبوب باشد در کنج دل من و بقیه.و شاید بارعا و بارها با عتاب و سرزنشش ما را به فریاد و گریه انداخته.هنر او در همین ایجاد زلزله است در درون ما . اما حقیقتا محبوب است.سوال این است:از زندگیت چه می خواهی؟اگر یک دعای مستجاب داشته باشی چه می خواهی؟می خواهی چه بشوی؟

و من در می مانم.نمی دانم ...یک نمی دانم بزرگ/من با زندگی یی مواجهم که در عرصه خانواده اش فراغت و آرامش برای حال و ثبات و سلامت برای آینده اش می خواهم.
در عرصه اجتماعیش عدالت در درامد/در کار و در نقش اجتماعی می خواهم.در بخش سیاسیش سیاستمداران دردمند /فهیم و کارامد می خواهم/و در بخش جهانیش دوست دارم در جهان موثر باشم تاثیری از نوع انسانیت ...
ولی در بخش فردی و آن هم روح و جان می خواهم آدمی روشن و پر نور /آرام و شاد باشم آدمی که از هیچ واقعه ای نترسد و در هم نریزد حتی از زمینگیر شدن و همینطور شاد باشد و پر انرزی اما انرزی ای از جنس نور...من نامی برای این خواسته نمی توانم پیدا کنم و همینطور ان قدر در بخش های دیگر گم می شوم که در این بخش مثل مورچه حرکت می کنم.نه مثل یک کرم.
این استاد به من گفته است باید برای زندگیت طراحی کنی.من نمی  دانم چطوری و اصلا طراحی برای عقل یعنی چه؟برای جسم/احساس و برای کارکرد.من می دانم که بسیاری از طراحی هایم به نتیجه نرسیده و همین مرا دل زده کرده وتنها چیزی که یادگرفته ام صبر بوده است و دیگر نمی توانم از استادم چیزی در این باره بخواهم.چه کار باید بکنم؟چه کار؟

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 8:21 توسط صبا حسینی| |

۹ ماه از یک آزادی مشروط گذشته و زندانی منتظر دادگاه...

اسنا رو تازه راه انداخته بودم.دفتر کوچک علوم پزشکی.دنبال خبرنگار می گشتم.خبرنگار فعال.هر روز دوستانی میومدن و با هم صحبت می کردیم و قرار فعالیت یامیذاشتیم یا میرفتند.تا اینکه توی دفتر تلفن به اسم محبوبه برخوردم.کسی به عنوان یک خبرنگار فعال معرفی کرده بود.زنگ زدم.خانمی با صدای نسبتا کلفت.خیلی مصمم و خوش برخورد بود.قرار صحبت گذاشتیم.آمد.قدی بلند و ظاهزی دوست داشتنی و دلنشین بود.همون روز اول دیدم همون خبرنگار فعالیه که دنبالش می گردم.خلاصه مشغول به کار شد.اما هیچ توقعی نداشت.در دنیای خبرنگارها آدمی به این بی توقعی کیمیاست.اما دلش به کار ما بند نمی شد.خصوصا بعد از انتخابات.سه خط در میون میامد.دلش پیش بچه های بی سرپرست و زنان بی پناه بود.

بالاخره هم رفت.مدتها دل به کار نمی داد.می خواست برای ادامه تحصیل بره استرالیا.اما یک دفعه در مجموعه کنشگران پابند شد که شد...

حالا هم که یکی یکی کنشگران را دستگیر می کنند کارش گریه است.او یک سوال اساسی دارد:چرا برای دفاع از حقوق زنان باید دستگیر و زندانی شوند؟

من نمی دانم و در این مجموعه هم نبودم اما می دانم محبوبه یک انسان بزرگوار است که نمونه اش را کم می شود پیدا کرد.برای همین بارها برای برگرداندنش به ایسنا به دنبالش رفتم.

حالا دعا می کنم ۱۸ دی به خیر بگذرد و اسم محبوبه از لیست سیاه بیرون بیاید.

نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:15 توسط صبا حسینی| |

سه شنبه رفتم مدرسه...فرزانگان .بعد از فوت قیصر من خانم اشراقی(همسرشونو)ندیده بودم.خانم اشراقی انسان دوست داشتنی/ساده/فهمیده و شادی بود.

اما سه شنبه نیامد.گفتند یک هفته است که نمیاد.می گه حالم خوب نیست.
دیروز زنگ زدم بهشون.البته بعد از این اتفاق دو بار زنگ زده بودم که گوشی رو برنداشته بودند.
بازم پیغام گذاشتم.اما تا گوشی رو گذاشتم زنگ خورد.برداشتم /خانم اشراقی بود با صدایی خیلی آروم بدون کوچکترین اثری از یادمان شادی و پر از حزن...
مدتی صحبت کردیم.گفتم اگه برین سر خاک شاید آروم بشین...گفتند من با اون خاک هیچ حس خاصی پیدا نمی کنم.خونه پر است از حضور قیصر.دوستان تنهام نمی گذارندو همینطور خوابهای بسیار خوبی با پیامهای خوب دیده اند اما...

اما خوب هیچکدام که وجود پر از انسانیت "قیصر امین پور" که نمی شه...

گفتند که دیروز با یک گروه ۱۵۰ نفره قرار بوده بروند برای ۴۰ ام.اما خانم اشراقی نرفته بود.او چهلم قیصر رو هفته دیگه تو تهرون برگزار می کنه.

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 15:14 توسط صبا حسینی| |

بیمارستان بود.مثل همه بیمارستانهای دیگه.توی همین شهر.بین همین مردم.توی سالن انتظار پیرزنی له و وارفته رو جمع کردن و نشوندن رو ویلچر .دخترش با نگاه بدرقه اش کرد.اشک گوشه چشمهاش جا گرفت.
بیمارستان بود درست مثل همه بیمارستانهای دیگه.اما زنی پشت میز پذیرش چشماش برق می زد.

تمام صورتش می درخشید.هیچ رنگی از آرایش نداشت.اما خوشرنگ بود.رو پاش بند نبود.تا دید دختره گریه اش گرفت صداش کرد و گفت :مامانت بود؟...بعد شروع کرد آروم باهاش صحبت کردن...
بیمارستان بود.روی یکی از صندلی ها مادری تمام نگرانیشو می پاشید تو سالن انتظار.بچه ی ۸ ماهه اش روبروش خوابیدهبود.اما با یک کلیه اش به همین زودی داشت خداحافظی می کرد.زن  درخشان مرتب چشمش دنبال مریضها می دوید.و هر کاری که می تونست براشون می کرد.
بالای پذیرش نامه ای از رییس بیمارستان نوشته شده بود که هر بیماری از هر قشر و سطح اجتماعی رو من معرفی کرده ام و به کار تک تک آنها به خوبی رسیدگی کنید.
این دکتر اعتمادی همون رییسی است که به همه روزنامه ها یک روز خبر داد :
امروز برق بیمارستان من رو بدلیل بدهی قطع کردند.و بیمار زیر دیالیز بی با بی برقی دست و پنجه نرم کرد.
دکتر اعتمادی گفت که قراره زباله های بیمارستان ما رو نبرند چون بدهکاریم.او گفت که دیگر نمی تواند رایگان دیالیز قبول کند و آن قدر گفت و گفت تا بالاخره بیمه بدهیش را داد و بینارستان از آن وضع رو به مرگ درامد.
من امروز در همین شهر شلوغ انسانی را دیدم که همه را انسان می بیند.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 14:26 توسط صبا حسینی| |

امروز چند بار آدرسمو ردم دیدم نوشته دسترسی به این سایت ممکن نیست.حتما اشتباهی رخ داده.

می گویند وقتی حضرت مولانا ازدواج دوم را جشن مختصری گرفت.دربر سفره زنانه برای عروس خانم خوراک چشم آوردند که خیلی هم مجلسی بوده.

عروس خانم حالش به هم خورد و رفت ...شب که ماجرا را برای مولانا تعریف کرد مولوی گفت:این خوراک حقیقتا خوراک خوب و مخصوص مهمانیهاست.می خواستید به آشبز بگویید که خودتان مختصر ناراحتی دارید و غذای او بد نیست تا مبادا با همه زحمتی که کشیده مورد تمسخر قرار گیرد...

اتفاقا بانو خود <این نکته را در نظر داشت و گفته بود.

رفتار موشکافانه این زن و مرد تعجب دخترک بانو را بر انگیخته بود.او فهمیده بود که اگر می خواهد در زندگی مورد احترام قرار گیرد باید نکاتی را رعایت کند که آدم های معمولی رعایت نمی کنند.اینطوری می شود یک آدم خاص/محبوب/متفتوت/افتاده/بزرگوار و مورد توجه...

نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:50 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin