تبليغاتX
دیکته دیشب
پر شده بودم.یک جور اشباع.گفتم بمونم خونه.بچه ها رفتند مسجد.منم قصد کرده بودم جواب تلفن رو هم ندهم تا یه کم استراحت فکری کنم.

زینگ زی زی زینگ

برداشتم.پسر بچه ای پشت خط بود.سلام/من غریبیم/پس چرا نمیاید خونه ما روضه؟

صداقتش یک جوریم کرد.بد کاری کرده بودیم که به دعوت این بچه جواب نداده بودیم.بعد فهمیدم اونیکه هر شب ما نبودیم و زنگ زده بود همین پسر بچه بود.

امام حسین به دعوتنامه کسانی که او را کشتند تشنه و اسیر کردند زن و بچه خود و یارانش را جواب داد اونوقت خیلی نامردی بود که شام غریبان من دعوت این بچه رو رد می کردم...
توی تاریکی سرد شب یادم افتاد به دختری که سگها در همین محله ما او را پاره کرده بودند.
با ترس ...
.
.
چه خانه ساده و چه روضه ی بی ریایی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 18:31  توسط صبا حسینی  | 
فرستنده:محرم
گیرنده:حسین بن علی(ع)

سلام آقا ابا عبدالله.همیشه از کودکی اسمتان را اینطوری شنیده ام.

اما هیچوقت شما را به اندازه حالا که مادر هستم نمی دیدم.همیشه اسمتان با آب خوردن من همراه بود.اما حالا می بینم که چقدر تشنه ام.تشنه آبی که از دست شما بنوشم.آن آبی که با خودش آزادی و ادب و معرفت و عشق و ...و...و... میاورد.
من شمارا در شهر و دیارم فقط محرم ها می بینم.یعنی اسمتان را اما از زندگیتان به جز عزاداری چیزی نمی شنوم.در همین پاره گفته ها فهمیده ام که شما کعبه و حج را واگذاشتید تا آن همه فاصله ای که با دین و بهاسم دین ایجاد شده را دریابید و انسان را از کج فهمی نجات دهید.

در شهر من هر سال دسته های عظیمی راه میفتد تا بر سر و سینه بزند برای شما...اما باور کنید ما هم یک امام می خواهیم تا قیامی کند چون در میان ما هم تنها نام دین باقی مانده.
من همیشه فکر می کنم آیا کنار شما بودم یا مقابلتان.؟آیا من می توانم آزاده باشم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 9:33  توسط صبا حسینی  | 
فردا باید بچه رو می بردم بیمارستان ولی دلم رضا نبود...شور می زد.او خیلی کوچک بود.
تو مطب دکتر بودم که بچه ای هم قد و قواره پسرمو کشون کشون می بردن برای تزریق و او گریه می کر با شدت و پا پس می کشید.قیافه ی بچه ام رو مجسم می کردم و نمی تونستم اونو برای عمل ببرم.زدم زیر گریه.منشی مطب گفت :چی شده خانم؟
گفتم :بچه امو می خوام عمل کنم و دیگه نتونستم توضیح بدم.اونام ...خوب چی می گفتن؟


از مطب اومدم بیرون.رفتم خونه.فردا رفتیم بیمارستان.دکتر گفت فردا بستریش می کنین الان هم می برین برای آزمایش.بچه ۳ سال بیشتر نداشت.تو آزمایشگاه دستشو پس کشیده بود که مرد خونگیر با داد و بیداد گفت این دفعه می زنمتا!!!
من و همسرم هر دو اعتراض کردیم و بحث بالا گرفت و بچه هم گریه می کرد.برداشتیمش و بردیمش بعد هم گفتم اصلا این بیمارستان دیگه نمی آرمش.یادم رفت بگم شب بعد از اون اتفاق بچه تب کرد و ما ۱ هفته بعد بردیمش.
بعد هم بردیم یک مرکز جراحی خصوصی که بچه رو با عروسک و بازی بردن تو اطاق عمل.اون لحظه هایی که بچه تو اطاق عمل بود اومدم پایین تو ماشین.ضبطو روشن کردم.سوره ...شحات انور تو ضبط بود.
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوئ...و بقیه آیات...

در روح این تلاوت مرا با قایق مخصوصش می برد و من سوار بر آن امواج...تا عمل کم کم تمام شد.آرام شده بودم.بچه رو که آوردندبیهوش بود.بی صدا و بی حرکت...اما چقدر من آرام شده بودم حتی در گریه هایم.شحات را همیشه دوست داشتم و آن روز بیشتر.

شحاتی که وقتی به ایران آمد بیمار بود و  دیگر ابهت و صلابت همیشه اش را نداشت.ولی وقتی با انور (پسرش)مصاحبه کردم فهمیدم که او پدری تمام بوده است برای همه فرزندانش.محمود او و انور او هنوز هم مثل خودش می خوانند.کاش می توانستم به آنها تسلیت بگویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 17:39  توسط صبا حسینی  | 
صاحب آ» صوت آرام بخش رفت.
شحات محمد انور صدایی آرامش بخش /رسا و دلنشین داشت.او هم به جمع آن دو نفر پیوست:استاد شهیدی/آیت الله مجتهدی/شحات محمد انور...روحشان شاد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 11:34  توسط صبا حسینی  | 
کا کا ئو رو ریخت توی لیوان و بعد هم شیر آب جوش رو باز کرد تا سر لیوان.
کا کائو اولش از داغی لیوان و آب خوشش اومد اما بعد ...

هر چه آب بالاتر میامد کا کائو نقشش رو بیشتر فراموش می کرد و جمعتر می شد.
بعد شروع کرد به هم زدن کا کائو/با شدت و هر چه شدتشو بیشتر می کرد کا کائو بیشتر می خندید و می رقصید تا به کلی فراموش کرد که برای چی اومده توی لیوان.مثل فرفره می چرخید و او هم بیشتر هم می زد.

عاقبت قاشق از حرکت ایستاد.کا کائو هنوز می چرخید ولی نیرویی دیگر در کار نبود.
قاشق سعی کرد گلوله قهوی ای به هم چسبیده رو از هم باز کنه.اما نشد.گلوله خودش رو محکم چسبوند به تنه لیوان.او هنوز رقصی میانه میدان را می خواست.
ناگهان فکری به ذهنش رسید.
کاکائوی جمع شده را در آورد و به لیوان دیگری انداخت.بعد فقط یک قاشق آب رویش ریخت تا با هم انس بگیرند.کمی باهم مخلوطشان کرد تا دوست شوند و آرام و با حوصله روی هر دو آب ریخت و کم کم هم زد.
حالا کا کا ئو آن قدر با آب دوست شده بود که حاضر نبود از آب جدا شود.

حالا رقص او میانه میدان شده بود...
کا کا ئو با تدبیر نقش خود را یافت و برای همیشه شاد شد و آزاد شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 8:40  توسط صبا حسینی  | 
امروز انگار هم مغزم و هم دستام یخ زده.

همه کارا رو اشتباه انجام می دم.

 

ممکنه برف و یخبندان طولانی بشه و ممکنه روزها مجبور بشیم توی خونه بمونیم.اما خدا را شکر که چشممان همراهمان و گوشمان همکارمان و دستها و پاهایمان همسفر ما هستند.

خانم.ع سالهاست که یک گوشه روی تخت نشسته و تنها دلخوشیش دیدن تلویزیون و تکرارساعتهاست.فقط از او پوستی مانده بر استخوانی.اما من می بینمش که همیشه خندانه و با ته مانده قوا داره با تمام وجود زندگی می کنه.خانم ع دوست شفیقی داره که تنهاش نمی گذاره.اون دو تا شبها نماز می خوونن و عصرهای جمعه با هم دعای سمات.
دوستش که خانم بیماری است.بیمار سرطانی با عصا توی کوچه ها دنبال حل مشکل بچه یتیم ها ازین ور به اون ور می ره.دو سه روز می ره سراغ معلولین و اونها رو حمام می کنه و شبها میره پیش خانم ع.
خانم ع و دوستش هم سالهای پیش ازین سالم بودند و فعال.اما حالا که گوشه ای باید بنشینه تا دوستی لقمه غذایی در دهانش بگذاره هم زندگی رو دوست داره.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 13:33  توسط صبا حسینی  | 
امشب شب اول محرم است.سالهایی نه چندان دور در چنین شبی از استاد حسن بنا یاد می کردیم.

او راننده ای بود که اتوبوسش را جلوی دسته عزاداران حسینی برد تا از تیر اندازی ماموران شاه در امان باشند و خودش شهید شد.اما این روز ها استاد حسن بنا مترادف است با مجیدیه تهران.!
حالا محرم آمده با همه عظمتش باشد که کمی هم ما آزاده باشیم...

اما آدم از آزاده بودن هم در این روزها می ترسد.متاسفم.رجوع کنید به آخرین پستدکتر معین.شما هم نظر بدهید.به خودتان .نه به من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 22:20  توسط صبا حسینی 
روزی پیرمردی توی بیابون گیر کرده بود.نه آبی و نه غذایی.دیگه قدم از قدم نمی تونست برداره.شیطون ظاهر شد و گفت :من بهت غذایی چرب و نرم و آبی گوارا می دهم به شرط اینکه ایمانتو به من بدی!
مرد گفت :نه من همچین کاری نمی کنم.
شیطان نا امید نشد.دوباره آمد و گفت :یک عمر عبادتت توی این صحرای بی آب و علف از بین می ره و می میری بی آنکه کسی از تو خبر دار بشه...بیا شرط منو قبول کن بعد که زنده موندی هر چه خواستی عبادت کن.
مرد قبول نکرد.بعد فکری به ذهنش رسید...
به شیطان خبر داد که من شرطو پذیرفتم.شیطان دست به کار شد و آب و غذای مفصلی آورد...مرد وقتی سیر شد گفت:الهی شکر

شیطان عصبانی شد و گفت:یعنی چه؟من به تو آب و غذا دادم اونوقت تو می گی"الهی شکر؟"
به نظر شما مرد چه جوابی داد؟اگه شما بودین چی می گفتین؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 13:39  توسط صبا حسینی  | 
آزادی حق انسانه و انسان تنها کسی است که خود باید این حق رو بشناسه و بهش احترام بگذاره.منتهی ما انسانها تنها آنچه را می بینیم می طلبیم.
ما باید خود را از خیلی چیزها یعنی خیلی گره ها آزاد کنیم.از خیلی بد اخلاقی ها/خیلی خود خواهیها و خیلی تخیلات بی دلیل...ما حقیقتا زندانینی هستیم که خود دستبند بر دستشان می زنند.
امید وارم محبوبه عزیزم فردا حکم برائت بخورد.من تنها می توانم آرزویم را تا صبح بر دانه های برف بخوانم تا در این برف سنگین و در فردای سرد شانه های محبوب سبک شود و آزادی دلش را گرم کند.

امیدوارم فردایی بیاید که هیچ انسانی نه خود و نه هیچکس را دستبند نزند.چون اگر همه زندانها خالی شوند زندان وجود ما تنها با کلید اراده خودمان خالی می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 19:32  توسط صبا حسینی  | 
متشکرم.راستی سلب اختیار نه صلب

پدرم مرخص شد و چشمان مهربونش رو دوباره به خانه آورد .اما حال خوبی نداره.شاید دوباره بره.
من راستش ناراحت نیستم.چون همه اینها جزئی از زندگی است و ما باید خود را در این زندگی بیازماییم.

اما اشک هیچوقت تا حالا از من اجازه نگرفته.به زودی به دیدنتون میام.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 17:1  توسط صبا حسینی  | 
سلام.
۱-می شه لطف کنید این وبلاگم بخونید؟محمود۳۳.بلاگفا.کام

۲-دیروز پدرمو که قراربود مرخص کنند بردند سی سی یو.منم که از بیمارستان می ترسم به خاطر اینکه دستی دستب از آدم صلب اختیار می کنند.(دعا کنین)
۳- بگذریم...فعلا نمی تونم چیز دیگه ای بنویسم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:27  توسط صبا حسینی  | 
برای مرد نقاشی می نویسم که حرف نمی زند اما نمایشگاهش پر است از تابلوهای سفیدی با دست نوشته هایی از جنس نخواندن و البته سیب.

نمایشگاهش پر است از انفجار سوخته سرخی...

پر از رد خطی با حاشیه سوخته...

من تو را ساده دیدم/ساده شناختم و ساده ستودم...

در آن سالهای سخت دیدن چهره معصومت چقدر بوی سادگی و صفا میداد ...

پس برای همین بود که دیگر حرف نزدی؟

تو داشتی نقاشی می کردی؟
داشتی مسجد می ساختی/دیدمت تو در آن عکسهای "عدل" نبودی اما زیر تلالوی رنگین خورشید می شد تو را دید که آجر و چوب  را در تبسم محجوب خورشید به آواز واداشتی...

نقاشیهایت از سن فهم من بالاتر بود ...نفهمیدم/اما می دانم تو زبان مرا خوب فهمیده ای وقتی مدرسه می رفتم با بچه ها نامه نوشتیم که می خواهیم بیاییم پیشت.نامه بر خیلی ما را مسخره کرد...اما من هنوز هم تو را ندیده ام
ای مرد نقاش می شود ...ای آفتاب حسن برون آ دمی زابر
                                   کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 8:39  توسط صبا حسینی  | 
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟

 

۱-عید غدیر رفتم خانه هنر مندان که از همیشش شلوغ تر بود.اونقدر شلوغ که خیلی از پیرمردها سر پا ایستاده بودند.خانم گرد آفرید با آن لباس سپید بلند در مدح مولی نقالی می کرد و نه تنها با زبان که با تمام وجود می خواند.نوبت که به دیگران رسید ...مصطفی رحماندوست تا بلند شد بیاد رو صحنه خانم جوانی جاشو گرفت .او روی صحنه گفت:من شاعر کودکانم و از این که کودک نوازی کردید متشکرم...اما نوبت به شهرام ناظری رسید.الحق که ابهت و صلابتی آمیخته به تواضع دارد.اما صدا انگار از حنجره بیرون نمی آمد...او تنها هوا را از حنجره اش بیرون می ریخت و همه آن هوا ها به رقص می آمد و آواز می شو.کوک می شدی با نوای نازک تاره ای بر خم کمان چه...مست و سر مست...

دف زن هم انگار بیهوش بود .شهرام ناظری ضربه ای کوچک بر شانه اش زد و او به هوش آمد و زد و زد و غوغایی به پا کرد.
خاتمی نیز تکیده اما آرام و متبسم صحبت کرد و از صبر بر مصیبتهایی گفت که چاره اش را می دانی اما کاری نمی توانی بکنی به حرمت مصیبتی بزرگ تر.

بعد هم اتمام و بلوای گروههایی که دست بر زخمه داشتند تا بنوازند و بخوانند و نمک بپاشند...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 8:32  توسط صبا حسینی  | 
گزارش عیدو براتون نوشتم که بلاگ قورتش داد.

حالا هم حرف زیادی ندارم.روز به خیر.

اما نگرانم.یک نگرانی همیشگی.همون که ته فنجان خودشو نشون میده...

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:10  توسط صبا حسینی  | 
سلام بر عیدی که چقدر نیازمندش هستیم.چقدر در این برهوت بد شناختی دین به امام معصوم نیازمندم مندیم...
فردا عید غدیر به خانه هنرمندان بیایید.۱۰ صبح
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 11:37  توسط صبا حسینی  | 
دیروز قرار بود بچه های کلاسو ببرم بیمارستان.بخش پیوند کلیه.اما بیمارستان برای دیروز وقت نداد که افتاد بعد از امتحانات ...

اما نازنین مفصلا گزارش شب یلدای ۴۰ چراغو سر کلاس داد .چیزی که برام تامل برانگیز بود اینه که دوران خاتمی هم پیش نسل دبیرستان به سرعت در حال فراموشی است.نازنین می گفت:وقتی حسین زمان اومد آواز بخونه اصلا نشناختیمش.اصلا خاطره ای نداشتیم که با او همصدا شویم در حالیکه حسین زمان گفت این آهنگ برای شما خاطره انگیزه که بخاطر همین با من زمزمه کنین...اما جمعیت زمزمه را از نیمه رها کردند.
میرحسین موسوی با این که مردی صبور و کم صداست و در تلویزیون و مطبوعات و ...ظاهر نمی شه هنوز مردی خاطره انگیزه .با اینکه کمتر کسی این روزها با او زمزمه می کنه اما نمایشگاه نشون داد که هنوز خیلیها می خوان بهانه ای پیدا کنن تا او را ببینن.میر حسین نه حزبی داره نه گروهی نه تدارکاتی.اما خودش یک دنیا بزرگواری است و تواضع.سیاستمدار متواضعی که سالهای دهه ۶۰ بعد از جلسه هیات دولت در جلوی دوربین میومد و هیچوقت دروغ نگفت/مسخره نکرد/خودش رو بالا نبرد و به کسی ناشایست نگفت...

کسی که با دردمندی گله کرد چرا از پیشرفت فولاد مبارکه خبر نمی دین و از کارخانه پفک نمکی خبر می دین/؟

مردی که بی ادعا در اوج جنگ تورم رو به ۱۱ درصد رسوند.آوازه اش و آهنگش بلند و پایدار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:48  توسط صبا حسینی  | 
اگه فکر می کنی هیچ کس منتظرت نیست...
اگه فکر می کنی چراغهای خانه تاریکت رو همیشه تو باید روشن کنی
اگه از تنهایی گاهی زود می خزی زیر پتو و تا خواب به سراغت بیاد فکرهای مبهم و درهمو جارو می کنی
اگه بوی سرما رو تا خانه با خودت می بری و هیچ همدمی نداری تا با دیدنش سرماها همه آب بشن
اگه هیچ کس نیست یک فنجان چای باهاش بنوشی
اگه بازهم فکر می کنی هیچکس در هیچ کجای این شهر منتظر تو نیست
هیچ چشمی به دنبال تو نمی گرده

می خوام بگم خیلی زیادند آدمهایی که منتظرند در گوشه و کنار این شهر تا تو به دیدنشون بری اما تو براشون وقت نگذاشتی...

در همین شهر آسایشگاههای زیادی هست که معلولین جسمی یا ذهنی زندگی می کنند یا کودکان بی سرپرست...اونا خیلی منتظر تو هستند اونقدر منتظرتند که گاهی برای دیدنت گل می چینند...
یه سری برو پیششون شاید دیگه دلت نیاد شبها با افکار خودت تنهایی رو بگذرونی...شاید یکنفر به حریم دل تو آروم آروم قدم گذاشت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:35  توسط صبا حسینی  | 
از دو سال پیش بود که شب یلدا برای اولین بار دعوت شدم.اونهم برای ۴۰ چراغ.مراسم دلنشینی بود.من قبل از اون به چنین شبی فکر نکرده بودم.بطور خاص.راستش همه شبها و روزها رو این ماییم که میسازیم.حتی شب قدر با همه عظمتش رو من می توانم برای خودم قیمیتی کنم یا بی ارزش.پس آدمها بهانه شبها نیستند .این ایامند که بهانه عروج آدمها می شوند.
اما یلدایی که این سالها اینقدر پر فروش شده اصلا به خاطر یک دقیقه اختلافش نیست.یه چیزی بین ما مردم گم شده و خودمون رو به در و دیوار می کوبیم تا پیدایش کنیم.
انس/صفا /صمیمیت/صداقت...

حتی اگر مادربزرگ های مهربون یلداهای ۳۰ سال پیش هم زنده شوند و همان کرسی ها بر پا و باز مهمان خنده پر نمک آن مادران شویم هرگز صفای از دست رفته مان زنده نمی شود.ما یک جای دیگر گم شده ایم.

جایی همین نزدیکها.جایی در پیله خودمان.ما همه صفای قلبمان را خرد خرد داریم می فروشیم و فقط به اسم سنت ها روی یخ می نشینیم .ما با این وجودهای دور از همه و یخ کرده با آتش هیچ کرسی یی گرم نمی شویم.باید خودمان خود را با آتش وجودی گرم دوباره گرما ببخشیم.ببخشیم.ببخشیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:4  توسط صبا حسینی  |