|
کما با مرگ مغذی فرق می کند چون در مرگ مغذی بیمار به کمایی عمیق فرو می رود و به هیچ محرکی پاسخ نمی دهد اما در کما بیمار به محرکهایی مثل نور پاسخ می دهد او درد را می فهمد .
بیمار کما در کودکی تا ۶۰ درصد احتمال بهبود و در بزرگسالی تا ۵۰ درصد امکان به هوش آمدن دارد و البته اگر دوره کما بیش از ۶ ماه طول بکشد این احتمال کمتر می شود و ممکن است بیمار به دوره زندگی نباتی با چشمان باز منتقل شود.در این مرحله بیمار عکس العمل هوشیارانه ندارد ولی ممکن است اشک بریزد یا بخندد بدون محرک حرکتی داشته یا سر و صدا راه بیندازد. اما با همه آنچه گفته شد بوده اند کسانی که پس از ۷ سال از زندگی نباتی خارج شده اند. بالای سر بیمار کما به هیچ وجه نباید پیامهای منفی داد چون ممکن است او بشنود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 20:59  توسط صبا حسینی
|
مهین دو ساله که با چشمان باز روی تخت خوابیده اما هیچ نگاهی از چشمانش نمی تراود و هیچ حرفی از دهانش.
از ۷ سال پیش که دریچه قلبش عفونت کرد بارها سکته کرد تا شبی برای مدت نامعلومی به خواب رفت. ....................................................................................... ...........................................
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:3  توسط صبا حسینی
|
مرد اهل مدارا بود اما نمی دانم چرا کسی از پرتاب تیر و سنگ به سر و صورتش ابایی نداشت.انگار او اصل انقلاب را در سینه داشت.
شبی از شبها اخبار دوباره او را نشان داد در میان خبرنگاران.او می گفت:ما تعلیق را بر می داریم (مضمون) این به معنای نشان دادن خیانت مرد بود. و مرد دیگری را نشان داد که می خواست اسراییل را نابود کند اما پیش از رسیدن به اسراییل خیلی از مزرعه ها را هم نابود کرده بود.او آبروی مرد را به هر قیمت ممکن له میکرد. انگار که اسب بر تنهای شهیدان می تازد. مرد چیزی جز آبرو نداشت... انقلاب داشت پشت و رو حرکت می کرد و دخترک هنوز هم نگران حرفی بود که در خیابان آزادی شنیده بود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 8:43  توسط صبا حسینی
|
دخترک دستشو داده بود به دست مادرش.توی خیابون آیزنهاور اونروز که حالا آزادیه می رفتند.مردم همه شور و شوق داشتند.ناهار/شام/خستگی/تشنگی و حتی ترس برای هیچکدوم مطرح نبود.فقط باید می رفتند.
مردی کنا خیابون درست همون جایی که نهر آبه وایساده بود و داد می زد : مردم نگذارین انقلاب "ما" از بین بره.نگذارین سرنوشت ۲۸ مرداد رو پیدا کنه.دخترک نمی فهمید ولی ترسی گوشه دلش نشست:راستی اگه انقلابون از بین بره....؟ دفتر ها بسته شد.دخترک روزی پرسید :دیگه کسی شهید نمی شه؟ مادر تا خواست جواب دخترشو بده صدای طبل جنگ بلند شد.اونوقت گروه گروه رفتند و برنگشتند."علمدار نیامد" دخترک تنها کاری که می تونست بکنه بدرقه اونها بود.او فهمید که درست الان موقع حفظ اون چیزی است که از نابودیش ترسیده بود. بعد از اون همه شهادت و صدای خیابونهای پر از آزیر و بمب و آتش روزی در تابستان وقتی که دخترک دیگر بزرگ شده بود و به دانشگاه می رفت جنگ تمام شد و او تا صبح نخوابید که چرا؟چرا اینطور تمام شد؟ سالها گذشت سالهایی که در خود نشاطی نداشت و رنگ زندگی تکراری سرد بود. یک بار دیگر موجی در حیاط خانه ها پیچید.او دوباره شاد شد.ماهی ها دوباره توی حوض رقصیدند و پروانه ها پای گلها نشستند تا پرواز را یاد دهند.مردی دوباره آمد.تمام وجودش آبرو بود. دوباره از همه باغچه ها گل درامد.و مرد کارها کرد.همه او را دست می انداختند و طعنه می زدند اما مرد با متانت و بزرگواریش نسیم را زیر پوست همه دواند.بعضی او را هو کردند.قدرش را نداشتند تا او به روز رفتن رسید. و رفت و دیگر نیامد. ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 8:38  توسط صبا حسینی
|
زن می گفت ساعتها دم زندان اوین ایستاده بودیم.از همه بدتر وضع مادر فاطمه امینی زنی روستایی بود که از دیشب آمده بود تا بلکه خبری از دخترش بگیرد.او سن و سالی داشت و خیلی خسته شده بود.
این زن که حدودا ۴۵-۵۰ ساله بود رفت جلو و به سرباز دم در گفت لااقل بگذارید این زن مسن دخترش را ببیند او نمی دانست که فاطمه امینی را در آن روزها به سیخ می کشیدند.سرباز نمی توانست جوابی بدهد. زن دلش لک زده بود پسرش را ۱ دقیقه ببیند اما اصرار فایده ای نداشت.بالاخره شاخه گل سرخی را به علامت اینکه عید نزدیک است داد به دست سرباز و گفت :لااقل این گل را به پسرم بدهید.و سرباز حتی این کار را هم نکرد.
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 21:50  توسط صبا حسینی
|
پریروز رفتم مدرسه.بچه ها نبودند.وقتی آمدند گرسنه و خسته بودند و سر کلاس شروع کردند به غذا خوردن.
درسو که شروع کردم دیدم کلاس پر از همهمه است.مرتب باید ساکتشون می کردم.بعد یکی دو نفر اجازه گرفتند بروند بیرون. من در باره نمایشگاه آخر سال و تجربه مشترکی که باید با هم داشته باشیم توضیح دادم اما بچه ها پر بودند از هیجانی منفی . چند بار توضیح دادم.فقط دو سه نفر توجه می کردند.هلیا که همیشه لبخندی روی صورتش داره/نازنین که همیشه مشتاق کار و جنب و جوشه وپرستو که آرومه ولی پر از هیاهوی درون.ریحانه گوش می کرد ولی تو صورتش یه جور نارضایتی هست و گلشید که بسیار فعالانه کلاس رو داره پیگیری می کنه.روزین هم لبخندی روی چهره معصومش دیده می شد. بچه ها تکالیف قبلیشونو انجام نداده بودند.بهشون گوشزد کردم که بعدا شاکی نشن و حیفه که مهارتی رو از دست بدهند. بعد از چند بار توضیح باز ملیکا پرسید تا کی باید تحویل بدیم؟ . . با سر درد شدیدی کلاس رو ترک کردم.جلسه داشتیم.دیدم خانم بقایی با جدیت از من خواست از بچه ها کار بکشم.احساس کردم اتفاقی افتاده ...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:18  توسط صبا حسینی
|
مداد پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟ صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد. صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي. صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است. صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 9:36  توسط صبا حسینی
|
حاجی روی تخت خوابیده بود با رنگ پریده ای که در چله تابستون می لرزید و از این لرز عرق می کرد.
حاجی بود و دردی که به هیچکس نمی گفت و عشقی که در نگاهش می خواندی.مرد همیشه شاد و خندان حالا نگاهش به جایی وصل بود که نمی شد ردش را بگیری. هر روز صبح محمد حسین ۳ ماهه رو بغل می کردم و به دیدنش می بردم .می پرسید :حسینت چطوره؟ می گفتم :به شما سلام می کندو می گفت:چه سلام مبارکی... می گفتم هوا امروز بهتره و می گفت :الحمد لله... و من در انتظار روزی بودم که بتوانم نذرم را ادا کنم:۵ بوسه بر سرش. وقتی بدری خانم به دیدنش آمد گفت :الحمد لله حالتون خوبه و من بازهم نفهمیدم که بدری خانم حیات را در چشمها تشخیص می دهد. خدایا مریم کوچولو مامان می خواد و کلی بوسه هست که بر قلب مادرش باید بزند.خدایا مصطفی مادر می خواهد تا همیشه با او حرف بزند و نگاههای زندگی بخشش را ببیند.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 8:48  توسط صبا حسینی
|
تازه ازدواج کرده بودیم که روزی همسرم دیر آمد.من خیلی نگران شدم.دلم هزار راه می رفت.او عادت نداشت بی خبر جایی برود.هر جا عقلم می رسید زنگ زدم اما خبری نبود.
همینطور توی راهرو قدم می زدم و ... تا اینکه آمد . با خوشحالی.با یکی از دوستان قدیمش قرار گذاشته بود و جایی رفته بودند و به هر دو خیلی خوش گذشته بود.من تا چشمم به او افتاد زدم زیر گریه.اون بنده خدا کلی معذرت خواهی کرد اما من... با دوستی که مشاور و روانشناس بود صحبت می کردم و از آن اتفاق می گفتم. او گفت تو در حقیقت نگران خودت بودی نه همسرت.چون اگر نگران همسرت بودی با دیدن او نفس راحتی می کشیدی و می گفتی "خدا رو شکر که اومدی"... من اول این حرفو قبول نکردم.اما یه کم که فکر کردم دیدم همینطوره و خدا با نشان دادن او به من چه آرامشی را هدیه کرده است.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:33  توسط صبا حسینی
|
دیکته ی دیشبم رو ننوشتم.چون نمی دونستم کجاش غلط بوده.هی فکر کردم.دوباره و سه باره خوندم.نمره ام ۱۶ شده بود اما خانم وعلم هیچ غلطی از من نگرفته بود.
فکر کردم باید نکته ای یا آزمونی هوشی در کار باشه.بردم به داداش بزرگم نشون دادم.اونم با دقت خوند اما هیچ اشتباهی پیدا نکرد فقط گفت بد خط نوشتی.شاید ۱۶ بهت داده اند تا اشتباهات خطتو درست کنی. فردا به دفتر رفتم .قبل از زنگ.گفتم خانم چرا به من نمره کم دادین ولی غلط نگرفتین؟ معلم لبخند زد و گفت : بیا جلو. گفت وقتی می نویسی انقلاب باید درونت اونقدر به تلاطم بیفته که انقلاب رو به تماشا بگذاری.انقلاب تمرین یک خط تحریری زیبا نیست.انقلاب خودش زیبایی سازه.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:1  توسط صبا حسینی
|
مدتی محرم می ره مسافرت.
راستش چندتا کار مطبوعاتی بهش پیشنهاد شده به من گفته تو نذار صفحه تعطیل بشه. احتمال عید نوروز برمی گرده.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 21:9  توسط صبا حسینی
|
بی مقدمه:
سنگسار/شکنجه و پرتاب از کوه واقعا وحشتناکه. افکار عمومی با اخبار و اطلاعات ساخته می شوند و همانطور که بارها و بارها در تاریخ دیده شده است حتی افکار عمومی می توانند قدرتمند تر از یک کودتا باشند. اما شرط اول این است که این افکار با اخبار مستند و قابل استناد و قابل دفاع ساخته شوند.تا آنکه عمیق و ریشه دار و در عین حال غیر شکننده بتوانند تاثیر بگذارند. مدارک و استدلالات با شور و هیجان فرق دارند. حتما یادتان هست که موجی از مرگ در پی بیهوشی در بیمارستان ایران مهر تهران تا مدتها افکار عمومی را تحت تاثیر قرار داده بود.من در آن زمان در ایسنای علوم پزشکی سردبیر بودم.این موج به قدری تبعات بدی در جامعه داشت که دیگر کسی حتی به ضرورت هم حاضر نبود جراحی شود .و اگر هم راضی می شد فکر می کرد زیر بیهوشی از بین می رود و همین استرس به هوش آمدنش را سخت می کرد. این در حالی بود که هنوز نتیجه ای نشان نمی داد کدام عامل مقصر بوده و قبل از یک تحقیق افکار عمومی درگیر شده بود. در باره جرمها و مجازاتها مراحل مختلفی وجود دارد تا به افکار عمومی برسد.یکی از آنها استفتائات است که یکی از روزنامه ها الان مشغول همین کار است.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 9:13  توسط صبا حسینی
|
می شه ندید و نشنید؟
از طریق وبلاگ یکی از دوستان رفتم به یکی دیگه سر بزنم که ... باور کنید اینترنت می تونه با این بی در و پیکریش شما رو تا مرز مرگ ببره. تو رو خدا هر چیزی رو ننویسین و عکسشو نندازین.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 8:8  توسط صبا حسینی
|
زن عرب آمد و گفت:تو ایرانی هستی؟و بسته ی بزرگی را پیش من گذاشت و رفت.رفت برای زیارت.
کم کم وقت بیرون فرستادن زنها بوسیله ی زنهای سیاه پوش رسید.چند زن عرب سیاهپوش با صورتهای پوشیده شروع کردند به بیرون فرستادن ما ها. من نگران زن عرب و بسته اش بودم.اما خبری نبود و هر دفعه که زنهای سیاه میامدند می گفتم امانت دارم. آخر آنها عصبانی شدند و نقطه ای را نشان دادند و گفتند امانت را آنجا بگذار و برو...و بعد هم گفتند شما ایرانی ها ما را خیلی اذیت می کنید. بالاخره دیدم راهی نیست و با ناامیدی نگاهم را به دور ترین نقطه دوختم تا صاحب بسته را بلکه پیدا کنم .اما نبود. آمدم که بسته را به قسمت گمشده ها ببرم که دیدم زن جوانی از دور می دود و نفس زنان به سمت گمشده ها دوید.شناختمش و صدایش کردم.چند بار.او داشت در میان وسایل می گشت.بالاخره من را دید و به سمتم آمد. سپاس و احترام عجیبی در چشمانش بود.جلو آمد و پیشانیم را بوسید. آیا ایرانیها انسانهای قابل احترامی نیستند؟
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:53  توسط صبا حسینی
|
نامه آمد....
بالاخره آمد.و تو با ذوق و شوق به سمت در می ری و بعد در رو باز می کنی تا اگه پستچی هست بهش مزدگونی بدی. بعدم زود می ری تو اتاقو معطل نمی شی تا از حاشیه چسبناک بازش کنی برات خیلی مهمه که بعد از ۵ ماه که منتظر نامه بودی ببینی توش چی نوشته برات از هر هدیه ای هیجان انگیز تره... باز شد و تو به سرعت کاغذ بزرگی رو که ۸ لا تا خورده باز می کنی. از لابلای تا های کاغذ کاهی بوی عطر مخصوصی میاد و حالا صفحه بزرگ روبروت باز شده.صفحه ای سفید بی هیچ خط نوشته ای.فقط بوی عطر مخصوصی داره...هی فکر می کنی این بو رو کجا قبلا حس کردی؟
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 8:50  توسط صبا حسینی
|
این قبر رو برای کدوم مردی میکنی؟
اینو از گورکن می پرسه
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 20:16  توسط صبا حسینی
|
فکر می کنی یه لیوان چای یا قهوه شاید یه کمی حالتو جا بیاره.
می ری سمت آب جوش.پرش می کنی و بعد نسکافه.اما در همون حال که داری می نوشی می دونی اینجا نیستی. اما باید بدونی که او انسانه .تو هم انسانی .همه ممکنه کارهایی بکنند که مطابق شخصیتشون نیست.همه هم طبیعت دارند و هم عقل و هم بزرگمنشی.تو سعی کن در این لحظه یک امتحان خوب بدهی.مواظب باش که این لحظه دیگر هرگز تکرار نمی شود.پس یک خلق جدید زیبا از خودت به جا بگذار.خلقی که مطابق با الگوی بزرگمنشی امام حسین(ع) باشه.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:21  توسط صبا حسینی
|
|
|