تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

امروز آغاز طلویی جدید است برای خورشید که دائم بی آنکه احساسی داشته باشد از تبدیل گازها نور می افشاند و به همه حیات را هدیه می کند.ما اما قصه دیگری داریم.ما آشناییهایمان را به فکر/احساس/غرور/نفرت یا شور تبدیل می کنیم.

هر روز شرویع یک آشنایی تازه است.وقتی به چشمان یک آشنا نگاه می کنی شاید خلق جدیدی در کار باشد.شاید حرفی که تو را به وجد آورد و شاید نوری که نورسنتز در تو ایجاد کند در آن نگاه باشد.
این نور دیگر فتو  نیست.جنسش با چراغ و خورشید و ... فرق می کند.یکباره شاید سرزمین وجودت را عوض کند.
در این سال کدام آشنایی را می خواهی؟
می شود با هم قرار بگذاریم هر روز یک بیت شعر خوب حفظ کنیم و برای هم بنویسیم؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8:0 توسط صبا حسینی| |

دیروز چه روز عجیبی بود برای من...

 

کامنتهای خصوصی رو خوندم اگرچه دیر و بیشترش مال دوست عزیزی بود که خداحافظی کرد.

آره دوست من دانشگاه همه چیزو یاد نمی ده جایی هست بزرگتر /مهمتر/مرموزتر/اسرار آمیزتر/

تاریکتر و درس آموز تر از دانشگاه.

کوهی است که باید در آن اول با بلد راه بالا بروی و بعد همیشه دستت را در دست یک راهنما بگذاری تا از صخره های تندش نیفتی.اما در این کوه تنها یکبار حق بالارفتن داری.هرگز به پایین نگاه نکن چون از آنچه زیر پا داری سرت گیج می رود.

دانشگاه تنها پنجره کوچکی از یک پناهگاه است.
این کوه آخر هم ندارد و هر وقت خسته شدی و از پا و نفس افتادی نقطه اوج و پایان راه توست.
راهی را انتخاب کن که تو را روشن کند.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 8:0 توسط صبا حسینی| |

رفته بودم مسجد تا بیاد پیامبر عشق و رحمت و شکیبایی شبی را زنده کنم.اما سخنران خیلی زود متوجهم کرد اینجا مجلس دشنام است نه رحمت.به سبک دشنامهای روز به ۸ سال گذشته و اینکه اگر کسی فکر می کند اصلاحطلبان مسلمان بودند بداند نه تنها مسلم نبودند که خائن هم بوده اند و...


دوستان وبنویس و وبخوان !

اگر یک لحظه حتی یک لحظه پیش خود فکر کرده اید با رای ندادن شما اوضاع بهتر می شود خواهش می کنم این را باور کنید:

که ما داریم با دستان خود رو به تحجری خطرناک می رویم:

"خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر مگر به دست آن قوم"

دوستان رای دهید و لیستتان را پر کنید.تغییر تنها به دست ماست و نه غیر!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:20 توسط صبا حسینی| |

You may not know me, but I know everything about you…Psalm 139:1         I know when you sit down and when you rise up …Psalm 139:2         I am familiar with all your ways …Psalm 139:3         Even the very hairs on your head are numbered…Matthew 10:29-31          For you were made in my image …Genesis 1:27         In me you live and move and have your being…Acts 17:28  For you are my offspring…Acts 17:28          I knew you even before you were conceived Jeremiah 1:4-5          I chose you when I planned creation …Ephesians 1:11-12          You were not a mistake, for all your days are written in my book…Psalm 139:15-16
  I determined the exact time of your birth and where you would live…Acts 17:26          You are fearfully and wonderfully made…Psalm 139:14  I knit you together in your mother's womb …Psalm 139:13  And brought you forth on the day you were born Psalm 71:6          I have been misrepresented by those who don't know me…John 8:41-44          I am not distant and angry, but am the complete expression of love …1 John 4:16

 

And it is my desire to lavish my love on you …1 John 3:1 Simply because you are my child and I am your Father  …1 John 3:1 I offer you more than your earthly father ever could …Matthew 7:11 For I am the perfect father …Matthew 5:48 Every good gift that you receive comes from my hand…James 1:17 For I am your provider and I meet all your needs …Matthew 6:31-33 My plan for your future has always been filled with hope …Jeremiah 29:11 Because I love you with an everlasting love …Jeremiah 31:3 My thoughts toward you are countless as the sand on the seashore ...Psalms 139:17-18 And I rejoice over you with singing  ...Zephaniah 3:17 I will never stop doing good to you …Jeremiah 32:40 For you are my treasured possession   ...Exodus 19:5 I desire to establish you with all my heart and all my soul …Jeremiah 32:41 And I want to show you great and marvelous things …Jeremiah 33:3 If you seek me with all your heart, you will find me …Deuteronomy 4:29 Delight in me and I will give you the desires of your heart …Psalm 37:4 For it is I who gave you those desires …Philippians 2:13 I am able to do more for you than you could possibly imagine …Ephesians 3:20 For I am your greatest encourager …2 Thessalonians 2:16-17 I am also the Father who comforts you in all your troubles …2 Corinthians 1:3-4 When you are brokenhearted, I am close to you …Psalm 34:18 As a shepherd carries a lamb, I have carried you close to my heart …Isaiah 40:11 One day I will wipe away every tear from your eyes …Revelation 21:3-4 And I'll take away all the pain you have suffered on this earth …Revelation 21:3-4 I am your Father, and I love you even as I love my son, Jesus …John 17:23 For in Jesus, my love for you is revealed …John 17:26 He is the exact representation of my being …Hebrews 1:3 He came to demonstrate that I am for you, not against you…Romans 8:31 And to tell you that I am not counting your sins …2 Corinthians 5:18-19 Jesus died so that you and I could be reconciled …2 Corinthians 5:18-19 His death was the ultimate expression of my love for you…1 John 4:10 I gave up everything I loved that I might gain your love …Romans 8:31-32 If you receive the gift of my son Jesus, you receive me …1 John 2:23 And nothing will ever separate you from my love again …Romans 8:38-39 Come home and I'll throw the biggest party heaven has ever seen …Luke 15:7 I have always been Father, and will always be Father …Ephesians 3:14-15 My question is…Will you be my child? …John 1:12-13

I am waiting for you …Luke 15:11-32 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:22 توسط صبا حسینی| |

آقای دکتر غفرانی این سوال رو برای بار دوم بود که سر کلاسش مطرح می کرد:

سال ۱۳۸۶ چند روز نوروز داشت؟

و امسال و سالهای دیگر برای ما چند روز نو دارد؟

از وقتی سر کار می روم انگار وقت بحثهای فکری و احوال پرسی از خودم را ندارم و همین نگرانم می کند.

نکند چند روز بگذرد و من هیچ روز نویی نداشته باشم.

نکند چند سال بگذرد و من هیچ در آن سالها نو نشده باشم و همان خاک خوردگی را داشته باشم؟

نکند من در دو سالگی خود مانده ام و دارم می گندم؟

خوشا سالهایی که هر لحظه اش نو شده باشم.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 8:47 توسط صبا حسینی| |

تا ساعت ۵/۵ تو مدرسه تو سایتبا بچه ها کار می کردیم.بعضیها مجلشونو کامل می کردن.بعضی ها پاور پوینت روزنامه نگاریشونو درست می کردن بعضیها هم داشتند بروشور کارگاهو می ساختند من هم نوشته هاشونو که برای یک جشنواره خارجی در باره جنگ نوشته بودند می خووندم.

اما همینطور عین بچه های خودم همشون با هم از من سوال می کردند .دیگه ۵ که شد همه انرزیم کشیده شده بود تا سوال می کردند می گفتم من دیگه انرزی ندارم هر چی بخوام جوابتونو بدم می شه وغیره...

بچه ها ولی این چیزا رو نمی فهمیدن کار خودشونو می کردن.بالاخره با اومدن آقای کاظمی به سایت مقنعه ها رفت رو سرشونو بعدم بلند شدن رفتن خونه هاشون.
شب مدرسه روضه بود .همه در تدارک کارهای روضه بودند.سه تا بچه ...های منم اومدن.بیشتر زیر سر ن...گ... بود.اونا البته به عشق دیدن خاتمی اومده بودن روضه...

با کمی آرایش و مقنعه های شل مثل همیشه.
همین که اومدن پایین پیغامها شروع شد که بگین حجابشونو درست کنن.منم بهشون گفتم اما مسوولین مدرسه به این اکتفا نکردن و با سنجاق ته گرد اومدن که بیاید با این سنجاقها مقنعتونو محکم کنید.
بالاخره این پروزه عظیم با موفقیت به ثمر رسید.البته من می دیدم که صورتهای زیباشون حالا چقدر زیبا تر شده حتی زیباتر از زمانی که رز قرمز زده بودن...

فقط م...ه... به این حرفا محل نمی گذاشت.
اما ن ...گ... سخت مشغول تهیه گزارش/فیلم و عکس بود...بعد اومد پیش من و پرسید می تونم برم اون جلو عکس بگیرم؟گفتم برو.اونم ناقلا تمام مدت همون جلو ایستاده بود و گمونم چشم از خاتمی برنمی داشت.
مراسم با سخنرانی زیبای دکتر مهدوی شروع و با سخنان دردمندانه عیسی کلانتری وزیر کشاورزی سابق پایان یافت و او مرتب از شاخصهای اقتصادی می گفت و مقایسه می کرد زمان نفت ۱۰ دلار رو با حالا که ۹۰ دلاره و می گفت وقتی نمی تونن با این شرایط مساعد مملکت رو اداره کنن می گن قبلی ها خائن بودن و لابد اگر در داخل نتونن کسی رو پیدا کنن می گن خارجیها نمی گذارن ما کار بکنیم...او می گفت که اونها دارن مملکت رو رو به سقوط می برن.
بعد از سخنرانی بوی قیمه بلند شد.رفتم به بچه ها گفتم اگه می خواهید فرصتو از دست ندید هر کدومتون یه جا بایستید تا بتونید سوالتونو بپرسید.
بعد ن...گ... گفت من همین الان از همین جا می رم اونورو با خاتمی حرف می زنم.

خانم من باید بهش بگم:آی لاو یو...

من نتونستم بمونم تا شاهد این عشق باشم اما ....

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:37 توسط صبا حسینی| |

به سرعت برق می نویسی و از آن طرف تحویل داده می شود.دیگر نه پاکت می خواهد نه تمبر و نه طول زمان و نه البته شیرینی انتظار.
راستی اگر تمام خواسته های ما به همین سرعت آنلاینی بر آورده می شد چقدر عمرمان خالی می ماند.و چقدر می بایست برای به بروز در آوردن استعدادهای نهفته مان تلاش می کردیم.اما امروز می بینیم با سرعت بخشیدن تکنولوزی به فعالیت های بشری نه تنها بر سرعت بروز استعدادهای ذاتی افزوده نمی شود بلکه هر روز تنبل تر و بیمار تر و چاق تر می شویم.علت چیست؟
ما غذا را در ماکروفر می گذاریم.وسایل برقی همه کوچک/قابل حرکت سریع و کنترلی شده اند/ حتی تا کردن لباسها برقی شده است و ...
و مادران و پدران کم کم دارند از خانه ها حذف می شوند و البته ما که هم اکنون باید به بازیافتن خویش و استعدادهای درونی و خلوتهای ماندگار دست پیدا کرده باشیم از دنیای خود به سرعت پرتاب می شویم و شبها پس از بازگشت به آرامشگاه خود یعنی خانه تنها تنی خسته و فکری پر از دغدغه های تکنولوزیک را با خود میاوریم.
در حقیقت بسته های پستی حذف نشده اند و روح انتظار باقی است اما ما آنرا در انبار ذهنمان مخفی کرده ایم تا با خود مواجه نشویم.

ما امروز در حقیقت برای خودمان وقت نداریم.



نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:21 توسط صبا حسینی| |

من هیچوقت فمینیست نبوده ام. و هیچ دختری هم ندارم.اما دخترانی دارم تو یک دبیرستان و توی یک کلاس که هرچند برای حرفهای جدی خیلی کوچکند اما باید با حق و حقوق انسان همین امروز آشنا شوند.

دخترانم رو به کار گرفتم.سخت.اونها رو از ناهارشون گاهی می ربایم تا این طرح رو بفهمن و انجام بدهند."طرح حقوق دختران".

هی میان می گن نفهمیدیم/پیدا نکردیم/سایتها مطلبی ندارن و من هی هلشون می دم.گاهی تمام سر نخها رو نشونشون می دم.هیچ مادری توی خونه به دخترش حقوق یاد نمی ده.اما اگه توی مدرسه بچه ها حقوق خودشونو بتونن بشناسن دیگه فردا کسی نمی تونه بر سرشون کلاهی بگذاره.

دخترامو فرستادم تو خونه هاتون .ازشون پذیرایی کنین...

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:30 توسط صبا حسینی| |

دیشب تصمیم گرفتم از  رئیس جمهور خوشم بیاد.بابا خیلی شیردله و من تا حالا نمی دونستم ما چه روسای جمهور و مسئولین هسته ای خائنی داشتیم.اونقدر لباس ریاست جمهوری بر تنش تنگ می نماید که من نگران شدم و دعا کردم زودتر این دوره ریاست جمهوری تمام شود تا این بنده مخلص به اهداف بالاترش برسد.

واقعا حل پرونده هسته ای به این آسونی بود؟ما چه مسئولین دور از جون خنگی داشتیم که به گفته رئیس جمهور محبوب به این" حماقت" تن دادند که هم امتیاز دادند و هم قطع نامه علیه ما صادر شد.
بابا این احمدی نزاد تا حالا کجا بود که از حقوق "مردان" و "زنان" و "کودکان" دفاع کند.

من که فکر می کنم تازه ۵/۲ ساله انقلاب شده!

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:12 توسط صبا حسینی| |

رفته بودم فرزانگان تا با یک معلم قدیمیم مصاحبه کنم.:خانم حسینی.معلم ورزش.کاش شما هم او را ببینید.سال ۶۱ شاگردشون بودم.سر حال و شاداب مثل همه معلم های ورزش.خانم حسینی سال ۶۸ تصادف کرد.تصادفی که درست نقطه موثر موفقیت اونو نشانه گرفت.
او آسیب نخاعی دید و از اون سال روی ویلچر نشست.اما به کمک خدا و همت روح بزرگ و شادش بازهم معلمی ورزش رو ادامه داد.خانم حائری زاده مدیر وقت فرزانگان خیلی موثر بود.او الان بعد از ۱۸ سال هنوز روی ویلچر کار می کنه و ویلچرو از رو برده.خانم حسینی ۲ سال پیش همسرشو در اثر تصادف از دست داد و دو پسر دانشجو و دانش آموزش رو هم بعنوان ملدر و هم پدر با همان روحیه ی شاد بزرگ کرده.
او برای دوران بازنشستگیش طرح راه اندازی دومین فدراسیون زنان معلول رو داره.

                                    

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 14:57 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin