تبليغاتX
دیکته دیشب
ظاهرا مسئله اصفهان نمی خواد از یاد خانم معلم بزرگ ما بره چون هنوز هم به من تذکر می ده.من دیروز با مشاور مدرسه صحبت کردم.دیدم چقدر با آرامش منو راهنمایی کرد.گفت اگه با من مشورت می کردی بهت می گفتم اردو نری.اون گفت بعضیها نمی تونن عصبانیت خودشونو کنترل کنن.اونقدر در آرامش مسئله رو باز کرد که گفتم بیخود نیست  به او می گویند مشاور.

اما امروز:صبح کسل و سنگین بودم.از زیر پل شهرک که رد می شدم گفتم:تنها و بزرگترین هنر من به عنوان یک آدم کنترل شرایط بحرانی در زندگی و ساختن شرایط آرام و با نشاط و زندگی ساز است .

ساعت ۱ بود از روزنامه رفتم بیمارستان.مادرم بی حال بود.۱۶-۱۷ ساعت برای یک سونوگرافی ناشتا نگهش داشتند.
به پرستارها اعتراض کردم و برای اولین بار در یک بیمارستان اعتراض با کمی پرخاش نشان دادم.
مادر را فورا بردند و آوردند و ناهار به او ندادند و خودمان نان و پنیری خوراندیمش و کم کم شاداب شد.

کم کم اوضاع بهتر و بهتر شد.تا جایی که وقتی میامدم خوب بود.به من گفت: می روی؟

گفتم بچه ها تنهایند.
در گوشش گفتم :این بیمارستان یک تجربه خوب است.شاد باش تا خوب شوی.

بعد هم آمدم خانه.حالا آرام و با نشاطم.فکر می کنم باید تابلویی بکشم پر از رنگ تا هر بیننده ای با دیدنش شاد شود/آرام شود و آماده شود برای رنگ بخشیدن.

یک دسته گل صورتی هم روی میزش گذاشتم.همراه مصاحبه مهران مدیری 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:27  توسط صبا حسینی  | 
من امروز باید انتخاب کنم.۶ تا را از میان ۱۴ تا.سهم بدهم.به بچه هایی که توانشان را به کار گرفتند.

من نمی توانم انتخاب کنم.من جشنواره ای نیستم.قلم جشنواره ای نیست.قلم عشق می خواهد.

قلم باید جاری شود و راهی در میان بی راهه ها باز کند.جشنواره قلم اشک است و چشم.

لبخند است و ابرو...نگاه است و دیدار...

قلم را چه به جشنواره؟آنهم خوارزمی؟

خدایا ما را از این دنیای وارونه رها کن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:16  توسط صبا حسینی  | 
وقتی تلویزیونت خاموش باشه یعنی به مبدا وصل نباشه توش چی میبینی؟

درسته...خودت و اونچه بیرونه از تلویزیون...

یه روزی سر کلاس فیزیک نمی فهمیدم که چقدر حقایق عالم با فیزیک روشن می شه.

حالا وقتی خودت به مبدا وصل نباشی چی می بینی؟

بله...باز هم بیرون رو.بیرون از خودت رو و تمام آنچه وجود ندارد رو و همین تطابق نداشتن واقعیت

با ذهنیت آدم رو آشفته و مضطرب می کنه. پس درهمه حال چه باور داشته و یا نداشته باشیم این وصل به مبدا ئه که پریشانی و تشویش رو از ما دور می کنه.

این البته مانع یادگرفتن مهارتهای رفتاری نمی شه.

وقتی به حرفای ارمائیل عزیز و دکتر غریب خوب فکر می کنم می بینم به لحاظ بد فهمی ارتباط با مبدا کل
نسل ما خاموش حرکت کرده و تباه شده.

هم اونی که هی بهش گفتن دین داشته باش و این دین زوری بی رغبت چراغ خاموش را در حجاب و ریش دانستند و چه من با حجاب که در برهوت بی اخلاقی دارم رنج می برم.

ما چراغ خاموش رفتیم رفیق و چه خوب که هنوز تصادف آنچنانی نکردیم یا ته دره نیفتادیم!

من حقیقتا از بی دینان دیندار نما  و از بی تعلقان به دین گله دارم.

وعده همه ما پیشگاه الهی انشاالله.

اضافه پستی:مادرم در سی سی یو بستری است .لطفا دعا کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:44  توسط صبا حسینی  | 
هیچ نمی تونم علتشو پیدا کنم.پسر من در دومین سال مدرسه رفتنش هی داره پایین میاد و هیچ انگیزه ای نداره.این همون بچه ایه که روز اول پیش دبستان و در طول کلاس اول برای معلمش نقاشی می کشید و با خجالت به او می داد.

گفتن معلم خانم برای بچه های کوچکتر بهتره اما بچه من وخیلیهای دیگر با معلم مرد پیش دبستانیشون ارتباط خیلی خوبی برقرار کردند.هیچ مشاوری در این مدرسه نیست تا ریشه یابی کنه.تا به اونها حرف می زنی شروع به علت یابی صوری می کنند یا دفاع از مدرسه در واقع تعامل مثبتی بین ما نیست.

محمود نفی نمی کنه که بی انگیزه شده اما چیزی در باره علتش نمی گه.

من تمام این دو سال رو منتظر سال سوم بودم تا اون رو دوباره به دست معلمهای مردشون بسپرم اما حالا که وقتشه نمی تونم.نمی دونم به کی باید بگم و از کی کمک بخوام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:29  توسط صبا حسینی  | 
دیروزی بود که صبح به نمایشگاه رفته بودم.در آن دیروز که کیفها را می گشتند ناراحت شدم اما نه به اندازه حس بد تفاله شدن.

تفاله شدن از ...

ولش کن...

می دونی از ادا ها بدم میاد...نه امروز ...همیشه و امروز ادا ها بد جوری بوی تمدن می دهند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:4  توسط صبا حسینی  | 
آی خوبه آدم زرنگ باشه.

همه جا و همه جور.

از امکانات استفاده کنه اما هدف خودشو دنبال بکنه.

نوجوونی چه سن سختیه!

یکی بیاد درک کنه.

کی ما رو درک میکنه جز خدا؟

چه دیر به دیر سراغش می ریم.

چند بار یادش اومد و دوباره یادش رفت.چی می خواست بگه/؟

ای عشق مرا زنده کن.

روزگار پر شده از باران سم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:14  توسط صبا حسینی  | 

شب شده بود.قطار خیلی وقت بود که مرز شب را پاره کرده بود و زیر نور ماه می دوید.دختران ۱۵ ساله کنار پنجره ایستاده بودند و ماه را با تمام وجود نگاه می کردند.خیلی ها میگفتند ما برای رصد می رویم اصفهان /اما مردک قطاری چشم دیدن این همه دختر کنار پنجره را نداشت.غر می زد و تذکر می داد.دختر ها رفتند توی کوپه ها.

نگین لبخند زیبایی داشت.لبخندی که ته تهش عشق و نیاز به یک دنیای زیبا موج می زد اما نمی دانم چرا خودش را جور دیگری نشان می داد.از کوپه آنها صدای جیغ میامد و مردک قطاری هی تذکر می داد.
نگاه مات دختران دیگر آن کوپه حرفی برای گفتن نداشت.نمی شد فهمید چه می خواهند شاید چیزی نمی خواستند.سیم شارزرشان را مثل طنابی به آن طرف دیوار قطار وصل کرده بودند.قطاری تحمل نداشت.رفتم به کوپه آنها تا ببینم مسئله چیه...معلمها هنوز در راهرو ها می چرخیدند.بچه ها کمی آرام شدند اما چراغ را خاموش نکردند.معلم برای آنها فقط یک کلمه بود کلمه ای که هر معنایی می توانست داشته باشد.بالاخره چراغها خاموش شد.دختر طبقه سومی آهنگ موبایلش را سرازیر کرد روی تمام کوپه.آنکه تمام شد طبقه دومی .و بعد نگین.آهنگش تیز بود.نورش چشم را می زد.گفتم کمش کن.گفت:برای چی؟

گفتم :برای خواب
گفت:ما نمی خواهیم بخوابیم
گفتم:ولی من می خواهم بخوابم
کسی نمی شنید.
آهنگ تیز تا مدتها بود و نور زننده.
تشنه بودم.
آب در کوپه دیده نمی شد.
گفتم :بچه ها آب اینجا نیست؟

کسی نمی شنید.

نگین شروع کرد در باره عشق سوال کردن.
بچه ها گفتند نگین عاشقه.

گفتم عاشق بی توقعه.
گفتند :چرا؟

و داستان مولوی و شمس را برایشان گفتم.خندیدند .به شمس گفتند:...(کلمه ای شرم آور)
نزدیک صبح بود که دیگر از کوپه صدایی در نیامد.دختر ها خواب بودند.

وقتی قطار ایستاد آنها نمی توانستند بیدار شوند و من از شدت سردرد حالم داشت بهم می خورد.

اما کسی برای التیام نسل من آمادگی ندارد.
.

.
آن روز عصر فهمیدم ما معلمها را پدر و مادرهای پولدار استخدام کرده اند تا برای دخترانشان خدمتکاری کنیم.دلم داشت از آدمهای نسل امروز بهم می خورد.مدیر اردو سرم داد کشید.تا شب گریه کردم.این نسل باورم نمی شد.نگین گفته بود من به او گفته ام شما حیوان هستید.باورم نمی شد.
با بچه ها نرفتم زاینده رود.صدای گوشیم درامد.نازنین بود.گفت:خانم شما چرا نیامدید؟
گفتم میگرن دارم.گفت زود خوب بشید با هم بریم زاینده رود.گفتم :باشه .
بچه ها دیر کردند.نگران شدم.آن شب عمیقا به خواب رفتم.

فردا صبح نه من حرفی داشتم نه نگین.گروهمان از هم جدا شد.حالا من بودم/ملیکا/نازنین و پرستو...
با هم به میدان نقش جهان رفتیم.عکس انداختیم/گزارش تهیه کردیم/خرید کردیم/ناهار خوردیم/و بعد از ظهر زود با هم رفتیم مسجد جمعه سر مزار علامه مجلسی و تخت فولاد.بعد رفتیم کنار زاینده رود.خندیدیم.قایق سواری تماشا کردیم.درد دل کردیم و برگشتیم به خانه.
چه فرقی بود میان نگین و نازنین؟
البته هر دو کتاب نمی خواندند اما یکی اهل تحقیق بود و یکی نه.
هر دو را دوست داشتم.اما ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 8:6  توسط صبا حسینی  |