تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

هر چی بیشتر نگاهت می کنم بیشتر یاد شبان و خدا می افتم.


تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت

اما خودمونیم تا حالا نشده دستکش بوسم بمالم پایکش وقت خواب آید بروبم جایکش...

اینها همه در وجود پدر و مادر نمایان می شود که باید دست و پایشان را بمالم و ببوسم.

هر چقدر نگاهش می کنم می بینم چقدر زیباست و من چقدر چشمانم کم زیبایی ها را می شناسد.می بینم چه زندگی راحتی برای من و آدمیان طراحی کرده.چه روستای ساده ای و چه درختان سر سبز و چه میوه های آبداری.
او چقدر به من لوازم سلامت داده و من بنا بر کنجکاویم از این وسایل چقدر خرج کرده ام.خرجی که هیچ سودی نداشته و حالا چقدر قرض می گیرم تا سلامتم را برگردانم.
می بینم چه چشمه های جوشان و گوارا و چه خورشید پر نور و چه آسمان آرامبخشی به من داده و من چقدر آبی ها را خط خطی کرده ام تا راحت زندگی کنم اما حالا همه آبیها خرج شده بی آنکه من راحت شوم.
چقدر سبزها را بریدم تا به آسمان نزدیک شوم اما حالا سبزی نیست و من نیز آسمانی نشدم.
حالا تنها ذره ای آبی+ سبز+قرمز+نور باقی مانده و من می خولهم با همه این ذره ها به آرامشی پایدار و چشمه ای زایا برسم...تو می دانی چه جوری؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:59 توسط صبا حسینی| |

چرا مامانامون اینقدر مریضند؟

و اینقدر زود خودشونو از کار افتاده و دور انداخته شده می بینن و برای جبران این دور افتادگی فقط با پیشنهادات ما مقابله می کنن؟

اونا مارو تربیت کردن تا مستقل باشیم ولی خودشون چرا اینقدر به ما وابسته اند؟

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 13:46 توسط صبا حسینی| |

من این روزها گاهی فکر می کنم زندگی نمی کنم چون زندگی درش معنایی وجود دارد که برای دستیابی به عمق بیشتر اون معنا باید خواست و خواست و خواست و تشنه بود.من تشنه نیستم آب می خورم تا ادای تشنه ها رو درارم البته نه عمدا.

این روزها فکر می کنم ورم کرده .فکرم.روحم.حالم.یه جور بیقرارم .بیقراری که تو هم اگه درست فکر کنی داری.همیشه منتظری.منتظر یه نمی دونم چی...ولی اونها که به معنای زندگیشون دست پیدا کرده اند یعنی می دونن کجا می خوان برن اونا برای همه اتفاقات برنامه و نقشه دارن.نقشه ای که من تا می کشمش اونم منو با خودش می کشه و من در لا بلای مسایل مختلف احساس کم آوردن می کنم.از نظر توانایی حفظ تعادل و آرامش...ما ها لازم داریم که گاهی در بین برناممون خودمون رو تو آینه ببینیم ...
یا به جایی وصل باشیم یا به کسی بگیم چه حالی داریم تا راهنمایی کنه.اما از جنس راهنماییهای خوب نه منفی.
در حرم که بودم عجب آرامشی بود و چقدر آدمها ساده بودند.مثل بهشت.چیزی که در تهران نیست.آدمها اصلا ساده نیستند و برای همین من تکلیفمو با دوست/همکار/همسایه و ...نمی دونم.

چون فکر می کنم همه پشت نگاهشون غیر حقیقتی دارند.این آدمو خفه می کنه.

در حرم که بودم می دیدم که باید حرفامو به این مرد دانا بزنم.و می زدم.باید بهش بگم این روزها دچار سرگیجه ام و در تهران نفسم تنگ می شود.
این روزها همکاری من در یک طرح مشترک با پوپی تمام شد.و چقدر این زن قبرسی /این معلم قبرسی بی آنکه من را ببیند صاف بود و ساده و با ادب.

چرا ما در زیر سایه حکومت ها خودمان را کم کم گم می کنیم چرا ما دایم در لاکی فرو می رویم که پیچیده و نا معلوممان کند؟

ما انسانیم مثل همه انسانهای دنیا...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 22:13 توسط صبا حسینی| |

خانه تاریک است و تنها نوری سایه گون به داخل اتاق می تابد.نمی دانستم که چقدر می شه در حسرت یک روز آفتابی بود و سکوت را جرعه جرعه در خانه مزه کرد.
صدای باد که با غژ و غژ در رو هل می ده تو هیچوقت اینقدر آرامش بخش نبود.بعد از دو روز اضطراب امروز عجب احساس بد حالی می کردم.فکر می کنی چی بهم کمک کرد توی شهر شلوغی مثل تهرون و مملکت بی قانون و بی حمایتی مثل این مملکت؟
یک انتخاب.

چند قطره بودن برای خویش و تنهایی و لذت از سکوت.سکوتی کنار بزرگراه نیایش زیر آفتاب.انگار توی ده بودم یا کنار مزرعه و یا روی دامن کوه.
وقتی پروانه را دیدم که می چرخید آنقدر ذوق کردم که نگو.می دونم داستان من برای تو جالب نیست اما خواستم بگم در میان اضطراب ها و فشارها به جای هر دارویی فقط چند جرعه شربت سکوت بنوش با چند قطره بودن با خود...

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:6 توسط صبا حسینی| |

مرگ تعارف ندارد اما اگر قطعه ای از زندگی به حساب آمده باشد هرگز بی برنامه نیست.
مرد در بستری تب آلود بیحال می نمود ولی تمام صداها را می شنید حتی آن صدایی که پس از ۱۴ سال از دوری زن تنها مونس زندگیش بوده و همیشه به خنده و مرهم باز می شد.صدایی که می گفت خیلی پدر خوبی بود برای من و مرد باز از این صدا گریه کرد.
اما وقتی شاگردان قدیم به دیدنش می آمدند او دستان بی جانش را در هوا بالا می برد و می خواست چیزی بگوید و این فقط دختر بود که زبانش را می فهمید و می گفت:بابا این شعرو می خواهی بخوونی؟ و شعری را که او زمزمه ایامش بود می خواند.

دختر می خندید اما تو انگار می کردی که می گرید. دختر رودخانه ای می خواست تا تاب اشکهایش را داشته باشد.
آن یکی دختر می گفت باید نوک کوهی رفت تا فریاد آدم را بشنود.مهمانها می رفتند چه آنها که از زندگی می گفتند و چه آنها که از مرگ و صدای زنگ در خانه دیگر شنیده نمی شد.مرد به خوابی مانند بی هوشی می رفت.مهمانها هر کدام به خانه خود و این دختر ها بودند که تا صبح هم سایه سایه به سایه بابا بودند.بابایی که همه آنها که این سالها هم صحبتش بودند این روزها هر روز بر احوالش گریه می کردند.صورت مرد تبدار تر از آن بود که نور روزهای پیش را نشان دهد.
مردمنتظر بود.بود و نبود و دختر ملتهب.ملتهب لحظه های دل کندن.دختری که بت همه زیبایی/درایت و خوش رویی هیچ خواستگاری را پس از مادر به خانه راه نداد.

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 23:38 توسط صبا حسینی| |

خانه سفید پوش بود و دخترکان دور و بر زن می رقصیدند.دخترانی که زن خودش هم نمی دانست از کجا آمده اند.

زن می دانست اما باور نمی کرد که می زایند برای مردن پس چه وقت شادی است در این هنگانه میان زندگی و مرگ.چه وقت خنده است در این لحظه سنگباران.

خانه سپید پوش بود و زیباترین انسان روی زمین/شفافترین و دوست داشتنی ترین در این فکر که آیا دختری در میان آتش عرب به دنیا میاید یا پسری؟
مرد اما هنگامی که حوریان را به سوی بهشت بدرقه می کرد به خانه رفت و آن میوه بهشتی را از عمق جان بویید/بوسید و نواخت که او تولدش و مرگش هر دو سرود زندگی بود.
مرد دختر و مادر هر دو را به آغوش کشید و خود سپری شد در برابر باران فتنه که بر سر و روی آن دو زن می بارید.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:14 توسط صبا حسینی| |

نتونستم از دوم خرداد بگذرم حتی اگر فراموش بشهونتونستم از بارونی که سال ۷۶ بعد از خشکسالی زیاد زیاد بارید بگذرم حتی اگر هیچوقت دیگه بارون نیاد.

نتونستم از شرافتی که بی منت بر استان سرزمین ما در میان استانهای جهان تابید بگذرم  آفتاب سخاوتمندی که خودش می سوخت اما تنها بارانش از آ» همه سوختن می بارید.

نتونستم از محبتی که در اون سالها از حرف هیشکی در مقابل دشمنش شنیده نمی شد بگذرم.آخه فقط یه نفر بود که ...

نتونستم از پرده ای که برید تا رنگ آزادی و آگاهی رو به همه نشون بده بگذرم.

من هم مثل شما ها تصمیم گرفتم رای ندم.چون رایی که دزدیده بشه دیگه رای نیست اما اگه یه دفعه دیگه مردی با تمام آبرو به میدون بیاد تا دل همه رو بخره چرا رای ندم؟

مردی که کسی جرات نکنه رایشو بدزده.

ای مرد آبرو اگر هیچوقت دیگه بارون نیاد و بهار هیچوقت شقایق نداشته باشه تو بازهم دسته گلی بی بدیلی در سرزمینی که خودت بارون بهارشی.بهاری از دوم خرداد.

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 21:9 توسط صبا حسینی| |

ما آNمها خودمون رو هم گاهی نمی شناسیم پس چه توقعی داریم که دیگران ما رو خوب بشناسن؟

 

این محیط وب فضای دوستی نیست فقط فضای نوشتن و همفکری است.


نباید به دوستان وبی دل بست و اعتماد کرد.


مگربا احتیاط........

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:55 توسط صبا حسینی| |

خرم آ» روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

خوش به حالش که جای خودش رو در آن ور مرز دیده.مسافری که سفر براش آسانه چه غمی داره .چرا غم این رو داره که چرا اقامت اینقدر طولانی شده و از همین درد می کشه.

می گن شبها بیقرره و روزها پر نور.من داییمو تو بیمارستان دیدم.در آی سی یو.

صورتش می درخشید.
مردی خنده رو و صبور.و دختری مدبر و سازگار.دختری یتیم.
اما این روز ها هم دایی از این اقامت بیتابه و هم دخترش درمانده...

خاله ام می گفت پریروز که رفته دیدن دایی صورتش از نور می درخشی.می گفت خواب دیده بود جایش رو در اون طرف یعنی خانه زیبایش را و هم محله ایهاشو بهش نشون دادهاند.

ای خوش آن روز که هم محله ایهایی نورانی داشته باشم.

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:7 توسط صبا حسینی| |

سلام دوستان.مادرم مرخص شدند و حالشان خوبست.

گزارشی در ایران صبح ۵ شنبه از من چاپ شده در صفحه زنان به نام "چشمانی که زندگی را در مرگ می کاود"

خواهش می کنم بخوانید.نه به خاطر نویسنده بلکه به خاطر موضوع.

این کافی نتم که هی ریال میندازه!برم تا بعد.براتون کامنت می گذلرم.زود زود

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:36 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin