تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

اینجا یه حیاط بزرگ قدیمی بود.ته حیاط می شد رد راهروی دراز و باریکو به سمت خونه پدر جون گرفت و از راه پله کوتاه تاریکی رفت به زیر زمین.در چوب و شیشه رو باز کرد و پدر جونو دید که روی تختش دراز کشیده و عینکش رو چشماشه و داره کتاب می خونه.

اون صدای هیچ دری رو نمی شنوه و فقط از جا به جا شدن نور می فهمه که وارد شده ای.اونوقت از پشت عینک نگاه شیرینشو می دوزه روی صورتت و وقتی گرم شدی پا می شه از تو یخچال گوشه اتاقش برات نوشابه میاره.باز می کنه و می ده دستت و پیشونیتو می بوسه و یک دنیا صفا و عشق بلورو توی اتاق می پاشه.و تو رو دنبال حبابهای صورتی/زرد/بنفش/آبی و سبز عشق می کشونه...

شک نداری این حیاط پدر جونه.شک نداری هفته پیش اومدی پیشش.اما حالا چیزی که می بینی...!
برمی گردی / پلاک زنگ زده خونه رو نگاه می کنی.همون شماره ۲۰ همیشه است.
اما اینجا این همه گل لاله عباسی نداشت.یعنی اصلا یه دونه هم نداشت.حیاط لختش مثل یک  گاراژ.

هیچکدوم از ساکنان این خونه حوصله گل و سبزه نداشته اند.تا یادته همین بوده.اما الان این حیاط پره از گل.پره از گلدانهایی که به زحمت می شه از میونشون رد شد و عطرشون گیجت می کنه تا ردشون کنی. پسری که درو باز کرد همینطور مات زده به صورتت و از بهت تو تعجب کرده.به نظر اون چیزی برای تعجب وجود نداشت.از نظر اون حیاط درست مثل همیشه بود. اما...راهتو به سمت خونه پدرجون می گیری.البته به سختی.همینطور که گیج عطر لاله عباسی ها هستی می شینی و چند تاشو می چینی تا برا پدر جون ببری. سرک دنبالت میاد. با چشمای گشادشدش باهات داره حرف می زنه.خوای بشنوی...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:36 توسط صبا حسینی| |

زنگ می خوره.تو پشت در می ایستی تا باز بشه.در چوبی قدیمی غژی می کنه و باز می شه.اما تو با دیدن اونچه که می بینی خشکت می زنه.
...
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:38 توسط صبا حسینی| |

درست  وقتی داشتیم برای یک سفر تابستانی آماده می شدیم تا چند روزی دور از گرمای تهران نفسی تازه کنیم این دونه های سرخ یکی یکی بیرون اومدن.محمود حالا خوابیده و نمی دونم حالش تا سه شنبه بهتر می شه یا نه؟
گاهی کم میارم و لازمه که دوباره از اول شروع کنم.از اول با یک نسیم گرم.یا یک فکر قشنگ.
آدم بودنم به تصمیمات تازه و راههایی جدیده که تا حالا نرفته ام. شاید بتونم اون سفر دل انگیز کنار دریا رو در همین خانه خیابان دریا بسازم. زندگیامون سادست ولی توی همین سادگی نقشها دیده می شه.
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 8:50 توسط صبا حسینی| |

این الرجبیون؟

 

من که نیستم.تا زمانی که ندانم در دل این گفته ها چیست؟
گروهی تفسیر عرفانی دارند.فقط صفای باطن از راه زهد و عبادت.اما در نج البلاغه تمامش از درایت و تفکر و دل نبست و رهایی تا بازیابی خویش  صحبت شده.در قرآن نیز نماز شب و نوافل برای آنکه می خواهد به مقامی خاص دست پیدا کند راهکار معرفی شده.

پیش نیازش چیست؟

من در زندگی عادی خودم مانده ام و نیاز به سکوت دارم.میدونی منظورم از سکوت چیست؟یعنی از این همه سر و صدایی که منو به خودش مشغول کرده دمی آرام بگیرم و ببینم کجایم و چه باید بکنم و چه می توان بکنم؟
به نظرم هر چه می گذرد بین دین و وجه انسانی انسان فاصله میفتد برای همین است که در شخصیت انسانی قد نمی کشم و دنیاداریم بر اساس دین نیست.

من عملا آزاد نیست.وارسته نیستم.آرام نیستم.راست نمی گویم.با ادب نیستم.چون دین را در دعا و عبادت و شب بیداری و ... می شناسم بی آنکه بیدار باشم.من باید بیدار شوم تا بفهمم چه می خوانم.
ساعت می گذارم تا بیدارم کند و اگرشده با زجر نماز شب بخوان بی آنکه از شب و سکوت لذت ببرم.دین را عادت کرده ام و وظیفه می دان و اگر انجام دهم بالا می روم و اگرانجام ندهم سقوط می کنم...
نه من باید از بیداری لذت ببرم.سکوت کنم و خودم را جای خودم بگذارم تا نیازم معلوم شود.
من جای خودم نیستم.
محبوبه نماز هم به گمانم نمی خواند اما خیلی انسان است.دوست دیگری نماز می خواند اما نیشش تند است.هر دو خوبند و هر دو باید جعبه خالی خود را پر کنند.محبوبه اگر خود را به بالا وصل کند چه می شودو دوست دیگرم اگر با چشم باز بر روی خود نماز بخواند ...و
من نیز از همه چیز زمین می خورم.بچه ام اما نه به کودکانه پاک...بچه ای که هنوز قد نکشیده اما آفتاب را از سر دیوار می بیند.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:57 توسط صبا حسینی| |

بعد از ۶ سال که باهام همراهی کرد رفت.این روز آخر باهام حرف نمی زد.نمی دونم چرا.برای ناهار هم صدام نزد.اون در حالی از خونه ما رفت که تازه با هم قگبودیم هفته ای سه روز بیاد و اونم قبول کرده بود.این هفته آخر اونقدر به من تهاجم می کرد که ازش می ترسیدم.خیلی زن خوبی بود.اول از خوندن نامه اش شوکه شدم و همینطور اشکام سرازیر می شد.چند بار بهش اس ام اس زدم که "من دست محبتتو می بوسم"و"هرگز خوبیاتو فراموش نمی کنم"اما پیام نمی رفت.
اون روز کلی دمق بودم.تازه از مدرسه معلم آمده بودم از جایی که برای ثبت نام بچه ام کلی رو انداختم
و کلی شرمنده شدم.

روزنامه ایران بعد از دو ماه که از چاپ عصرش می گذشت حق التحریرمو نداده بود و من دیگه داشتم می بریدم.دستم به هیچ جا بند نبود و همه پولهای توی کیفم خرج شده بود  ۲۶۰۰ تومان بهش بدهکار شدم.
براش نوشته بودم که هفته دیگه جبران می کنم.اما اون منو بدهکار کرد و گذاشت رفت.
وقتی صبح چهارشنبه رفتم روزنامه دبیر سرویسمون گفت صبر کن امروز حق التحریرتو می دهم. وقتی گرفتم دیدم نسبت به چیزی که بهم گفته بودن خیلی کمتره.
گفتم ببخشید این بابت چند تا مطلبه؟ دبیر و دوست عزیزم (که دست تنهاییشو درک می کردم و این روزها رفتار سردی باهام داشت) گفت نمی دونم و کلی کاغذ نشونم داد که حکایت از لیست نویسنده ها داشت.
عصر زنگ زد و گفت:تو جلوی یک عده آدم ...از من اینو می پرسی؟مگه به من اعتماد نداری؟
گفتم صحبت یک سواله نه اعتماد...

خیلی بهم پرخاش کرد و گفت تو تهاجمی برخورد می کنی!گفتم من؟
و کلی درس اخلاق داد.

دیگه تحملشو ندارم.
دیگه تحمل این همه نامردی در حق خودمونو ندارم.ما آمده بودیم آدم بشیم اما مثل اینکه با گرگ پیوندمون زده اند.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:38 توسط صبا حسینی| |

با عرض معذرت جوابهای این دوستان را نمی توانم بگذارم رد نمی شود:

مریم/ساغر و کویرزاد ولی از همشون متشکرم


 

محمدحسین آبله مرغان گرفته و ما داریم روزهای تاریخی یی رو تجربه می کنیم چون با همسرم تصمیم گرفتیم این مریضی رو براش به روزهای شادی تبدیل کنیم.

 

ولی خوب آدم یهو بهم می ریزه.

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:14 توسط صبا حسینی| |

خانوم نازنینم تولدت مبارک
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:55 توسط صبا حسینی| |

هفته ای یکبار که نه ماهی یک هفته بازهم نه سالی یکبار "زن" مهم می شود همانطور که سالی یکبار قرآن به زندگی مطبوع۰ات وارد می شود.
در این یک هفته از حقوق زن می نویسی و می گویی همه جوره اصلا بمباران می شود این ولزه در همه جا اما چقدر مغز این نوشته ها خالی است.
وقتی سر یکی از کلاسها گفتم از حقوق دختران بنویسید دختران نوشتند .
نوشتند که هرگز مثل برادرانشان دوست داشته نمی شوند.مثل برادرانشان نمی توانند رفت و آمد کنند.مثل برادرانشان نمی توانند رنگ دلخواهشان را بپوشند و از همان کودکی می فهمند که حقوق زیادی را ندارند اما نمی فهمند که حقوق زیادی را هم دارند.

آنقدر قدرت شگفت آور دختران در ابراز و جذب محبت ساده دیده شده که اصلا به چشم نمیاید. و آنقدر این شگفتی بی رنگ و مقدار گرفته می شود که وقتی دل می بندند مثال گناهی است کبیره و اینطوری است که این نیاز لگدمال می شود.
اینجاست که یک دختر دوست داشتن را با تحقیر می پذیرد و باید همیشه خود را زیر منت دوست داشته شدن ببیند.در حالی که حق است و هر حقی با مسئولیت همراه...
دختران فقط حقوق را و مسئولیتها را وظیفه می بینند و کم کم عشق یعنی رنگین ترین واژه هستیشان را بی رنگ می بینند و اینها را کم کم در بقچه ای می پیچند که موریانه می خورد.

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 15:27 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin