دیکته دیشب
داستانهای زندگی.
اون صدای هیچ دری رو نمی شنوه و فقط از جا به جا شدن نور می فهمه که وارد شده ای.اونوقت از پشت عینک نگاه شیرینشو می دوزه روی صورتت و وقتی گرم شدی پا می شه از تو یخچال گوشه اتاقش برات نوشابه میاره.باز می کنه و می ده دستت و پیشونیتو می بوسه و یک دنیا صفا و عشق بلورو توی اتاق می پاشه.و تو رو دنبال حبابهای صورتی/زرد/بنفش/آبی و سبز عشق می کشونه... شک نداری این حیاط پدر جونه.شک نداری هفته پیش اومدی پیشش.اما حالا چیزی که می بینی...! هیچکدوم از ساکنان این خونه حوصله گل و سبزه نداشته اند.تا یادته همین بوده.اما الان این حیاط پره از گل.پره از گلدانهایی که به زحمت می شه از میونشون رد شد و عطرشون گیجت می کنه تا ردشون کنی. پسری که درو باز کرد همینطور مات زده به صورتت و از بهت تو تعجب کرده.به نظر اون چیزی برای تعجب وجود نداشت.از نظر اون حیاط درست مثل همیشه بود. اما...راهتو به سمت خونه پدرجون می گیری.البته به سختی.همینطور که گیج عطر لاله عباسی ها هستی می شینی و چند تاشو می چینی تا برا پدر جون ببری. سرک دنبالت میاد. با چشمای گشادشدش باهات داره حرف می زنه.خوای بشنوی... من که نیستم.تا زمانی که ندانم در دل این گفته ها چیست؟ پیش نیازش چیست؟ من در زندگی عادی خودم مانده ام و نیاز به سکوت دارم.میدونی منظورم از سکوت چیست؟یعنی از این همه سر و صدایی که منو به خودش مشغول کرده دمی آرام بگیرم و ببینم کجایم و چه باید بکنم و چه می توان بکنم؟ من عملا آزاد نیست.وارسته نیستم.آرام نیستم.راست نمی گویم.با ادب نیستم.چون دین را در دعا و عبادت و شب بیداری و ... می شناسم بی آنکه بیدار باشم.من باید بیدار شوم تا بفهمم چه می خوانم. روزنامه ایران بعد از دو ماه که از چاپ عصرش می گذشت حق التحریرمو نداده بود و من دیگه داشتم می بریدم.دستم به هیچ جا بند نبود و همه پولهای توی کیفم خرج شده بود ۲۶۰۰ تومان بهش بدهکار شدم. خیلی بهم پرخاش کرد و گفت تو تهاجمی برخورد می کنی!گفتم من؟ دیگه تحملشو ندارم. مریم/ساغر و کویرزاد ولی از همشون متشکرم محمدحسین آبله مرغان گرفته و ما داریم روزهای تاریخی یی رو تجربه می کنیم چون با همسرم تصمیم گرفتیم این مریضی رو براش به روزهای شادی تبدیل کنیم. ولی خوب آدم یهو بهم می ریزه. آنقدر قدرت شگفت آور دختران در ابراز و جذب محبت ساده دیده شده که اصلا به چشم نمیاید. و آنقدر این شگفتی بی رنگ و مقدار گرفته می شود که وقتی دل می بندند مثال گناهی است کبیره و اینطوری است که این نیاز لگدمال می شود.
برمی گردی / پلاک زنگ زده خونه رو نگاه می کنی.همون شماره ۲۰ همیشه است.
اما اینجا این همه گل لاله عباسی نداشت.یعنی اصلا یه دونه هم نداشت.حیاط لختش مثل یک گاراژ.
...
گاهی کم میارم و لازمه که دوباره از اول شروع کنم.از اول با یک نسیم گرم.یا یک فکر قشنگ.
آدم بودنم به تصمیمات تازه و راههایی جدیده که تا حالا نرفته ام. شاید بتونم اون سفر دل انگیز کنار دریا رو در همین خانه خیابان دریا بسازم. زندگیامون سادست ولی توی همین سادگی نقشها دیده می شه.
گروهی تفسیر عرفانی دارند.فقط صفای باطن از راه زهد و عبادت.اما در نج البلاغه تمامش از درایت و تفکر و دل نبست و رهایی تا بازیابی خویش صحبت شده.در قرآن نیز نماز شب و نوافل برای آنکه می خواهد به مقامی خاص دست پیدا کند راهکار معرفی شده.
به نظرم هر چه می گذرد بین دین و وجه انسانی انسان فاصله میفتد برای همین است که در شخصیت انسانی قد نمی کشم و دنیاداریم بر اساس دین نیست.
ساعت می گذارم تا بیدارم کند و اگرشده با زجر نماز شب بخوان بی آنکه از شب و سکوت لذت ببرم.دین را عادت کرده ام و وظیفه می دان و اگر انجام دهم بالا می روم و اگرانجام ندهم سقوط می کنم...
نه من باید از بیداری لذت ببرم.سکوت کنم و خودم را جای خودم بگذارم تا نیازم معلوم شود.
من جای خودم نیستم.
محبوبه نماز هم به گمانم نمی خواند اما خیلی انسان است.دوست دیگری نماز می خواند اما نیشش تند است.هر دو خوبند و هر دو باید جعبه خالی خود را پر کنند.محبوبه اگر خود را به بالا وصل کند چه می شود
و دوست دیگرم اگر با چشم باز بر روی خود نماز بخواند ...و
من نیز از همه چیز زمین می خورم.بچه ام اما نه به کودکانه پاک...بچه ای که هنوز قد نکشیده اما آفتاب را از سر دیوار می بیند.
اون روز کلی دمق بودم.تازه از مدرسه معلم آمده بودم از جایی که برای ثبت نام بچه ام کلی رو انداختم
و کلی شرمنده شدم.
براش نوشته بودم که هفته دیگه جبران می کنم.اما اون منو بدهکار کرد و گذاشت رفت.
وقتی صبح چهارشنبه رفتم روزنامه دبیر سرویسمون گفت صبر کن امروز حق التحریرتو می دهم. وقتی گرفتم دیدم نسبت به چیزی که بهم گفته بودن خیلی کمتره.
گفتم ببخشید این بابت چند تا مطلبه؟ دبیر و دوست عزیزم (که دست تنهاییشو درک می کردم و این روزها رفتار سردی باهام داشت) گفت نمی دونم و کلی کاغذ نشونم داد که حکایت از لیست نویسنده ها داشت.
عصر زنگ زد و گفت:تو جلوی یک عده آدم ...از من اینو می پرسی؟مگه به من اعتماد نداری؟
گفتم صحبت یک سواله نه اعتماد...
و کلی درس اخلاق داد.
دیگه تحمل این همه نامردی در حق خودمونو ندارم.ما آمده بودیم آدم بشیم اما مثل اینکه با گرگ پیوندمون زده اند.
در این یک هفته از حقوق زن می نویسی و می گویی همه جوره اصلا بمباران می شود این ولزه در همه جا اما چقدر مغز این نوشته ها خالی است.
وقتی سر یکی از کلاسها گفتم از حقوق دختران بنویسید دختران نوشتند .
نوشتند که هرگز مثل برادرانشان دوست داشته نمی شوند.مثل برادرانشان نمی توانند رفت و آمد کنند.مثل برادرانشان نمی توانند رنگ دلخواهشان را بپوشند و از همان کودکی می فهمند که حقوق زیادی را ندارند اما نمی فهمند که حقوق زیادی را هم دارند.
اینجاست که یک دختر دوست داشتن را با تحقیر می پذیرد و باید همیشه خود را زیر منت دوست داشته شدن ببیند.در حالی که حق است و هر حقی با مسئولیت همراه...
دختران فقط حقوق را و مسئولیتها را وظیفه می بینند و کم کم عشق یعنی رنگین ترین واژه هستیشان را بی رنگ می بینند و اینها را کم کم در بقچه ای می پیچند که موریانه می خورد.
| Design By : Night Skin |


