تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

 

ماهی می آید که مثل یکی از دورترین مسافرها منتظرش نشسته بودم.ماه من به روزه هایش نیست.به انسش به عشقش به بی تکلفیش به ساده بودن روزها و شبهاش.مثل یک رفیق بی منت.

همه چیز بهم می ده و به خصوص بی توقعی.صبوری.خوش اخلاقی.

ماه من از پشت کوهها پیدا شده. ولی من از مشتاقی اون ماه همیشه بی آمادگی ازش پذیرایی می کنم.

من آدم شدن رو تو این ماه دوست دارم.

ببین من نمی تونم مثل صبرا پر از لطافت بنویسم.اما دوستشدارم.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:35 توسط صبا حسینی| |

صورتش مثل ماه می درخشه.

او پیره.اما اونقدر زیباست که نمی تونی چشم ازش بر داری.از وقتی عروس این خونواده شدم عاشق این زن هم شدم.اوایل قم بود.ولی حالا هم که آمده تهران نمی تونم زیاد ببینمش.

چشمم افتاد تو چشماش و از نگاهش خجالت کشیدم.درست مثل عشقای جوونی.

این زن اونقدر کم حرفه که زیاد نمی تونی پیشش بشینی اما محاله دهان باز کنه و دعای قشنگی برات نکنه.

وقتی سالها پیش پسرش در جبهه ها گم شد می گفتند تا مدتها فقط ذکر می گفت.وقتی رژیم صدام یک پسر دیگشو زندانی کرد بازم همین بود.صدای این زنو هیچ کس نشنیده...

این روزها سکوتش بیشتر و بیشتر هم شده اما نگاهش واویلا می کنه این مادرشهید.

من حاضرم روزها و شبها عاشقانه نگاهش کنم.همه زندگیم به پای این نگاه...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 19:54 توسط صبا حسینی| |

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که زانفاس خوشش بوی کسی می آید


سالهاست منتظریم که بیاید و این سالها منتظر تر.فکر میکنم خیلی باهاش حرف دارم که بزنم.خیلی...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:20 توسط صبا حسینی| |

عمه جون مامانی همه بهش می گفتند.

یه خونه خیلی کوچولو داشت تو شهرری.وقتی شوهرش مرد ۵ تا بچه کوچیک داشت که از همه کوچیکتر شریفه بود. از همون سن جوونی هم پدری کرد هم مادری.برای همین مثل پدر ها صداش خش داشت مثل مادرها محبت زنونه داشت.ولی هیچوقت ندیدی یه لباس شیک بپوشه.وقتی میامد خونه ما برای همه بچه ها بادکنک میاورد و وقتی می رفتی خونش دندرمه (بستنی به زبان عربی) تو یخچالش داشت.اون عرب زبون بود ولی با ما ها فارسی حرف می زد. سالها بود دیگه نمی تونست راه بره ولی با همه این احوال به زمینای شالی شوهرخدا بیامرزش می رسید.سالی چند بار می رفت شمال. و برنج و ...را خودش برداشت می کرد.
هیچوقت لبخند از لبش نمیفتاد حتی وقتی محمود بهش می گفت پاشو برو خونتون ...اونقدر محبت می کرد که وقتی می خواست بره همین محمود نمی گذاشت.
یه روز که تویه مهمونی بودیم اذان رو گفتند جانمازشو پهن کرد بعدشم به من تعارف کرد و گفت آدم نماز خون اول اذان نمازشو می خوونه.بعد نشسته نماز می خواند و بعدشم مشغول کاراش می شد.
امسال عید که رفتیم خونش لبخندش غمگین بود.نه چیزی می خورد نه چیزی می گفت. دلم از دیدن این حالش گرفت.تا اینکه چند روز پیش بردنش بیمارستان.وقتی تو لباس بیمارستان با اون کلاه و روپوش دیدمش گفتم بنده خدا عمه جون که همیشه چادرش سرش بوده اگه مرد بیاد تو اتاق با این کلاه چقدر ناراحت می شه.گفتند که متوجه نیست.نفس نمی تونست بکشه.رفتم پیشش دستمو گرفت تو دستش.امید داشتم که زود برگرده.اما خودش داشت انگار مرگو هدایت می کرد.اقتدار خاصی داشت.با اون همه لوله توی بینی و دهان...
یکشنبه وقتی شوهرم آمد چشماش سرخ بود.گفت عمه رفت...

می گفتند تا لحظه آخر هدایت مرگو به عهده داشت تا جایی که به شریفه که اصرار داشت لحظه های آخر بالای سرش باشه با چشم گفته بود بره بیرون.عمه جون مامانی یکی از زنهای ساده و با ایمان این روزگار بود که خیلی ساده رفت.

قبرشم گفته بود یه جای دور بخرن.حالا چند روزیه که آروم خوابیده.فقط شریفه اس که داره خودشو می کشه.آخه اون به جز زکیه خانم نه دلی داشت نه دلگرمیی.خدا کنه سرطانش عود نکنه شریفه.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:3 توسط صبا حسینی| |

ببخشید اول روی "این" کلیک و بعد از اومدن سایت روی صفحه اجتماعی کلیک کنین.ستون سمت راست.
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:30 توسط صبا حسینی| |

این مطلب رو در باره روز خبرنگار نوشته ام که اگر بخونید و در باره اش نظر بدهید استفاده می کنم.

با عنوان بار سنگین...خبرنگار.

از پیامتون در باره روز خبرنگار متشکرم.

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:17 توسط صبا حسینی| |

توی کلاسای تابستونی حسینیه دختر کوچولویی هست که می ره اول راهنمایی.او سرشار از زندگیه.چادر سر می کنه و زیر چادرش شال آبی با بلوز سرخابی.لبخندش پره از نمک .و شکر با هم.
سه شنبه که دفترارو جمع کردم دیدم لیلا چقدر دفترش زنده اس.

تمام صفحات رو به سلیقه خودش دورسوز کرده و با خطی قشنگ داستاناشو نوشته.لیلا به به من حس زندگی میده. من گم شدمو به خودم برمی گردونه. لیلا نشانه خندس.نشانه رویش.نشانه شادی.نشانه حرکت.
میدون امام حسین(ع) پر از دود و سر و صداس.زن به من می گه تو گواتر داری؟آخه چشمات حالت گواتریاس...
خودمو تو آینه نگاه کردم گفتم چشمام به این قشنگی مگه چشه؟گفت یه کم بی حاله...آره حتما گواتر داری...اینو جدی بگیر...تو دلم گفتم خوب خوابم میاد.تو این هوای کثیف تهرون همه چشماشون بی حاله.

اما چشمای لیلا اصلا بی حال نیست.پره از زندگی.منم زندگی رو دوست دارم.هممون دوستش داریم.
نسیم خنک صبح اصرار داشت که یه سطل زندگی رو آروم بریزه روی سرم.صدای عجیب گمشده یک پرنده هم همینطور.من یه دوش زندگی گرفتم امروز صبح...ما هممون دوسش داریم.پس بیاین باهاش یه دور بچرخیم.یه دور برقصیم.یک آواز باهاش بخونیم.یه لقمه نون باهاش بخوریم.یه لیوان آب...
یه سوزن بزنیم و جورابای پارمونو باهاش بدوزیم.یه ماروپله باهاش بازی کنیم. یه بار پولای تو جیبمونو باهاش بشماریم و هرچی قرض و خرجم که داریم یه آبنبات چوبی بخریم و بدیم دست یه بچه. یه چندتا بشقاب و قابلمرو باهاش بشوریم و یه کته بار بذاریم.امروز فقط امروزو باهاش باشیم...و شاید روزای بعد...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 9:47 توسط صبا حسینی| |

کافه آنتراکت فصل خوبیه.

من کافه نرفتم و آنتراکت هم. اما برای ما بچه های متولد دهه ۴۰ و اوایل ۵۰ دمی آنتراکت لازمه.

بزرگان ما در انقلاب و بعد از آن ما را "ما" دیدند.در حالی که هر کدام از این ما برای خودش یک "من" هم بوده.

برای خودش نظر داشته تجربه ای متفاوت داشته و احساس.آنها هیچوقت نخواستند بفهمند ما هم جوانی باید بکنیم انگار باورشان شد چون گروهی از نسل ما مجبور به دفاع بودند ما ها باید نسلی باشیم قربانی.هیچوقت باور نکردند زندگی برای تک تک این "من"ها هم مهم است.آنها هم زندگی را شیرین می خواهند.ما شدیم نسلی رها شده.و پریشان.نسلی که بینابین استو پر از تجربه.بزرگان ما خواستند تجربه های ما هم بسوزد.

وقتی سر کار می رویم نه تحمل می کنیم نه تحملمان می کنند و می مانیم.ما مانده ایم در این میان و بزرگان ما به جز ندیده گرفتنمان کاری ندارند که برایمان بکنند.

آنها مدام گوشزد می کنند که شما زبان این نسل رل نمی دانیم.اما آنها خود هم زبان ما را نمی دانند.
نسلی که برای نوشتن حتی یک جمله هم باید جایزه بگیرد.

من دیگر باید بروم. هم از خبرنگاری و هم معلمی.چون تجربه ها و دانسته هایم خواهان ندارد .اما به زودی نسلی میاید که می خواهد بفهمد تجربه های نسل پیش چه می گفته.پس بگذارید سکوت کنیم تا وقت سخن برسد.

من به کافه ای می روم که در آن "انتراکت"باشد.

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 13:26 توسط صبا حسینی| |

بازم بچه ها نیامدند.صبا خیلی دنبالشون گشت اما هیچکدوم نبودند.نمی دانم این نسلها حرفشان را با کدام زبان می زنند.در تمام راه بازگشت به خانه به این فکر می کردم که کجای کار اشتباه بوده که از یک کلاس ۱۱ نفره ای که با اشتیاق شروع شد حالا تنها یک نفر باقی است و بقیه ...

اما ایتبار خیلی جدی نگرفتم .نوجوانند و به دنبال اتفاقات تازه تر.آنها صبوری ما را ندارند و به دنبال نتیجه سریع هستند. من باید از این قضیه آرام و ندیده بگذرم.مثل رهگذری در تاریکی.اما چه کنم که این بچه ها را دوست دارم.با این همه شعور.این همه انرژی و این همه قابلیت.پس من نباید بگذارم که آنها مثل نسل ما بسوزند.ما ها باید در نقش  تازه کارگردان نقش چهل چراغ را بازی کنیم

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:57 توسط صبا حسینی| |

آن مرد آمد.او در باران آمد.باران نبود که آمد.وقتی که او آمد باران بارید.همه جا سبز شد.آن مرد از کنار من رد شد.من او را دیدم.اما انگار نمی دیدم.وقتی که رفت نسیم سایه اش شد و باران ساقدارش.
او می رفت و من همچنان منتظر آمدنش لب ایوان نشسته بودم.

من عشق می خواستم.من عاشق می خواستم و لبی که هم صحبت یک عاشق شود.مرد اما رفت و من از بس غریب بودبوی عشقش را نفهمیدم.مرد غریب بود و من دنبال غریب بود که سالها می دویدم.

من نفس می خواستم.هوا سنگین بود و من دستم به بالای درخت اکسیژن نمی رسید.من شادی می خواستم و مرد اهل دیار شادی بود.مرد چقدر غریب بود.من لب ایوان نشسته ام تا او دوباره بیاید 
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:8 توسط صبا حسینی| |

وقتی می رفتم مادر مثل همیشه سینیشو گرفته بود تو دستاشو یک کاسه آب پاشید پشت سرمون تا زود برگردیم.

ما زود برگشتیم اما...

اما مادر نبود.چادر نماز گل ریزش همونطور روی تختش افتاده بود.اتاقش خالی بود و پر از سکوت. تلفنش هنوز پر از پیغامهای نشنیده ای بود که با صدای او شروع می شد.
چقدر اتاق خالی بود از لبخند زنی که ناله هاشم مهربونه.

راستی مادر اگه از بیمارستان برنگرده یه دختر تنها با کی درددل کنه؟

دختر برگشت.مادر قلبشو برده بود تو اتاق عمل و انگار قراربود همه دردهارو از توش در بیارن.مادر اما درد داشت. دختر فقط تونست صداشو بشنوه و نه روشو ببینه.مادر تو کدوم اتاق خوابیده بود که دختر ندیدش؟
راستی اگه مادر برنگرده چی می شه؟

کی بود پشت سرش آب بریزه تا اون زودتر بگرده؟

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:22 توسط صبا حسینی| |

پسرک با همون چشمای گشادش افتاد دنبال من اما خیلی راحت از لابلای گلها و گلدانها رد شد.به سرعت خودم رو از راهروی ته حیاط رسوندم به اتاق پدرجون چون خیلی براش حرف داشتم که بزنم.

پسرک با لکنت گفت که اون رفته.یک قفل بزرگ روی در چوبی اتاق بود.برگشتم و با عتاب گفتم کی اینو زده؟بابابزرگم کجاست؟بعد بی هیچ دلیلی دستمو انداختم بیخ یقه پسرک.اونم تقلایی نکرد.:ن..می...د..د..دون..ن..نم
دستمو ول کردم.شل شده بود دستامو پاهام.
گفتم: تو ندیدیش؟هیشکی ندیدش؟
:ر...ر...رفت خ..خو...ن...نه
کدوم خونه؟کجا؟
:خ...خ...خون...نه د...دختر...رش
با کی؟
:ممما...ششش..شششین اوممم...مد بردددد...دش
گیج شده بودم.اون دختری نداشت.پسرش هم که سالها پیش مرده بود.من مونده بودم و مامانم که ون هیچوقت نمیومد خونه مون. هیچ راهی باقی نبود.

راهی کوچه شدم. کجا رو باید می گشتم؟...

نشستم کنار کوچه.سرمو گذاشتم رو زانوهام. همه فکرا مثل دور تند فیلم از جلوی چشمام تند تند می گذشت.اما هیچ کدوم پایانی نداشت.مثل آبشار هری می ریخت تو رودخونه و به سرعت گم می شد.
خدایا دخترش کجا بوده؟کجاست؟پدرجون با اون پاهای فلج کجا می تونه رفته باشه؟
دوباره برگشتم و در و کوبیدم.اما خیلی شل.
در بزرگ آهنی با صدای غیژژژژژژژ مخصوصش باز شد.
اما ایندفعه واقعا خشکم زد.

پدرجون  روی چرخش. با دخترک کر و لال بالاخونه که تو بغلش بود.

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:0 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin