تبليغاتX
دیکته دیشب
پروردگارا من امشب در این گوشه خانه ای که تو به من داده ای نشسته ام و منتظرم تا با توحرفها بزنم.

خدایا مرا به شهری بردی که می توان در آن با صفا بود و هیچ چیز نخواست.

تو بلوغ را به ما یاددادی.بلوغی که در آن همه چیز را برای بندگانت خوب بخواهیم و سرشار باشیم از کمک.
خدایا مرا از شهرت بیرون نبر من عاشق این شهرم.مرا سوار ماشینی کن که تو آنرا می رانی.مرا در کنار خطی بنشان که تو آنرا هدایت می کنی.مرا منی کن که تو خواسته ای از شروع آفرینش.

خدایا استعداد هایم را همین امشب در زیباترین پرده هنرت دربرابر دیدگانم بنما تا بدانم کیستم و جایم را در کنار خود نشانم بده تا دستم را دراز تر کنم برای رسیدن به دست تو.

خدایا این همه مگر با شادکردن یتیم و گرفتار نیست؟پس دستم را در آن دستانی بگذار که تو دوست داری.مثل دست بچه های یتیم دبیرستان دولت آباد.یا انجمن دیستروفی...(اینا احیا دارن این شبا)

خدایا اگر جانم را با آهنگی زیبا عجین کرده ای زیباترین آهنگ آفرینش را در من جاری کن که همان آهنگ احترام و عشق به پیرمرد ها و پیرزنان و بیماران است و پدران و مادرانمان.

خدایا من امشب را تا صبح کارت خریده ام تا با تو چت کنم نگذار کارتم تمام شود.

خدایا من به فهم کتابی که برایم نازل کرده ای نیاز دارم.یاریم کن تا بفهمم و با او زندگی کنم.

نگذار بیهوش شوم مگر با عطر وجودت.ای خدا...

مگذار به سرطان غرور دچار شوم ای خدا.

نگذار از دوستانت دور شوم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 19:20  توسط صبا حسینی  | 
بالاخره محمدحسینم شد کلاس اولی.یه مدرسه تازه با همه آدمای تازه.بچه های کوچولوییکه اومدن کنار هم نشستنو یاد بگیرن.

وقتی مجری می پرسید می خوای چیکاره بشی؟یکیشون گفت:میخوام برم آب و فاضلاب/یکی گفت خلبان/یکی گفت شیرینی پز/یکیم گفت پلیس...

اما نگاه بچه ها از اول به کادوهای چیده رو میز بود و اینهمه آفتاب و سایه رو به هوای اون بسته ها تحمل کردن.مادر پدرا هم دوربین به دست انجام وظیفه می کردن.

همه تو این مدرسه تازه وارد بودن حتی مدیر و ناظم و این فقط فراشهان که می مونن.بابا های پیر مدرسه.راز ماندگاری این آدمای زحمتکش در هیچی نخواستنشونه...و کار و مهربانی...کسی فراشها رو جابجا نمی کنه. و هیچ دعوایی هم سر پستشون با کسی ندارن و کسی هم به اونا حسودی نمی کنه.اما همه بچه ها دوستشون دارن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:54  توسط صبا حسینی  | 
هر تفکری برای خودش طرفداران و مخالفینی داره.من از پرخاشهای مخالفین هم ناراحت نمی شم.ما در طی سالها هیچوقت یاد نگرفته ایم مثل امامانمان با استدلال و صبوری حرف بزنیم.
خود خداوند در قرآن بار ها به پیامبرش گفته آنها را واگذار.جایی که صحبت جنگ است جنگ تاکید می شود اما ما کداممان خود را جانشین خدا دانسته ایم که مخالفت با ما یا دوستانمان مصداق جهاد بگیرد؟
خاتمی یک مسلمان است و عقایدی مستدل دارد که در بیشتر دوران ریاست جمهوریش به تبیین عقاید خود پرداخت.بیشترین و تند ترین مخالفتها با اسراییل و آمریکا در دوران او و توسط خودش صورت گرفت.
او هیچوقت هم از غربیها(سیاست ظالمانه غرب) تمجید نکرد در حالی که این روزها و در دوره نهم این کار انجام می شود تا جایی که ما بر خلاف قول امام هم با آمریکا و هم با طرفدارانش داریم پیوند می خوریم.
در هر صورت وبلاگ به عنوان رسانه می تواند جایگاه اظهار نظر مستدل باشد نه توهین.
و اگر کسی نمی تواند تاب بیاورد خوب است بر اساس قرآن عمل کند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:43  توسط صبا حسینی  | 
من این مرد بزرگ را ذخیره ای می دانم برای کشورمان اما...

 

چند شب پیش خواب انتخابات ریاست جمهوری رو می دیدم...۴ گزینه بود بی سر و صدا.آخریش سید محمد خاتمی بود.

وقتی من رایمو دادم و آمدم از پای صندوق بیرون دیدم مردم هجوم آوردند ...گفتم حتما همه فهمیده اند خاتمی نامزد شده.
پ.ن ۱:خواب هیچوقت پایه تعقل نمی شود
پ.ن ۲: دوست ندارم ذخیره ها خرج شوند مگر در روز مبادا
پ.ن۳: امسال شروع سال تحصیلی شب قدر است.یک بار هم که شده قدر خودمونو بدون هیچ پوستینی ببینیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 20:47  توسط صبا حسینی  | 
بگذاریم که شکارمان کنند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 23:14  توسط صبا حسینی  | 
دیر شده.

هنوز هدیه ای نخریدم.چی بخرم؟

ته کیف پولمو که نگاه می کنم هیچی نمی بینم.اما من باید بهترین و به یادماندنی ترین هدیه ها رو ببرم.او مثل خواهرمه.یه خواهر بزرگ. کسی که خیلی دوستش دارم.اما کدوم هدیه است که می شه توش عشق رو جا داد؟قلب رو؟ دوست داشتنو؟

از خونه زدم بیرون..ابرها آسمان را پر کرده اند و من زیر سایه ابر بوی نسیم پاییزی رو در آغوش می کشم.چه بوی عشقی می دهد این پاییز. باید چیزی ببرم که بوی نسیم داشته باشه یا زیبایی ابر یا محبت باران...

کدام هدیه ای چنین شکل و شمایلی می تونه داشته باشه؟

می رم بانک.کارتمو می زنم و اسکناسهای آبی رو بر می دارم. توی بازارچه مغازه های طلا فروشی زیادی هست.اما من از طلا بدم  میاد اونم زردش...بوی نفرت می ده.بوی غرور.بوی لجن.بوی حقارت و تحقیر.دوستش ندارم.مغازه لباس...؟هیچ لباسی به نظرم به ملاحت صورتش نمیاد.هیچ رنگی به نمک لبخندش. لباسها چقدر در مقابل گشاده رویی و گشاده دستی اون تنگن...
از همه مغازه ها با نا امیدی میام بیرون.هیچی توی دستام نیست.و حتی یک شاخه گل.ساعت از ۵ گذشته.من هیچی انتخاب نکرده ام.باید ۶ اونجا باشم.

گفتم خدایا کاش یکی از هدیه های قشنگتو تو ی دستای من می گذاشتی تا بهترین هدیه رو بهش بدم.

دستم خیس شد.یک قطره باران روی افتاد.با یک فرشته.این قطره باران پاداش بازگشت و شکرگزاری ما بود.چقدر زیباست.من همین قطره رو می برم.همین رو...خواهرم تا شنید گفت :دیوونه شدی؟

گفتم تا حالا تونستی یک فرشته رو کف دستت حس کنی؟من این فرشترو می برم.

مجلس پر بود از صدا...صدا هایی که من نمی تونستم تحمل کنم.و زن های نیمه برهنه ای که تمام وجودشان را به رقص واداشته بودند.و رشته ای پر از سکه های نقره ای که تکان می خورد. او ولی آرام نشسته بود . فقط لبخند می زد.

به کف دستم و فرشته باران نگاه کردم. قطره ای که همه گلها رو در آستین داشت و همه سبزه زارها و همه درختها و همه دریا ها و همه شالیزارها و همه مزرعه های چای و ...

هدیه ها باز شد.پولها شمرده شد.از ۲۰ هزار تومن تا یک میلیون...

من به هدیه ای نگاه کردم که نه شمردنی بود و نه دیدنی...

اون رو لای نامه ای جادادم و آهسته گذاشتم کف دستش.

نوشتم: همه خیابانها و مغازه ها رو گشتم.هیچ هدیه ای لایق تو نبود و نیست.من عشق و محبتم  را به تو هدیه می کنم هرچند که بی ارزش باشد اما من سرمایه ای بالاتر ندارم .
من خنده ام و اشکم را به تو هدیه می کنم هر چند که زیبا نباشد.

و من سپاس و دعایم را به پایت می ریزم هر چند که بی رنگ باشد و ...

و این قطره را که آسمان به من هدیه داده...

کف دستان بلورینش گذاشتم و از اتاق رفتم بیرون.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:53  توسط صبا حسینی  |