تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.از امروز تا فردا.من متعالی.معلم...خبرنگار

شهر کتاب آرام آرخلوت می شد.
میزهای کتاب جمع می شدند.مرد مشغول کار بود.مردی که همه کتابها رو خوونده.سه کتاب از مندنی پور روی میز خودنمایی می کرد.مرد گفت:"شرق بنفشه" زیباتره.

محسن چاووشی سه تا قیمت خورده بود و در طبقه بالا کافه کتاب پر شده بود از کتابایی که در قفسه خانه ها زیادی می کرده...

شهر آرام آرام خلوت می شد...

و در تنهایی یک روز گذشته فقط می شد یک چای نعناع رو بنوشی تا گرمای گیاه خیس شده تمام فکرهارو برات جمع جور کنه...به تمرکز احتیاج داری...

چه خوب می شد اگه تو هم بادبادک می شدی و به ست باد آرام روی هوا سر می خوردی...چه خوب می شد اگه دیگه با خودت هزار هزار بار گفتگو نمی کردی...چه خوب میشد اگه راحت می شدی...

شهر کتاب آرام شد و تو در سیاهی شب خودت روبه دست باد سپردی...

این اولین بار بود که کسی در خانه از دیر آمدنت ناراحت نبود...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:18 توسط صبا حسینی| |

کنارم نشسته بود.توی اتوبوس.بی تهایت صبور بود و خنده رو.

.
.
۴ سال پیش وقتی به دیدن زنی رفتم که شوهرش تازه در آتش سوزی مسجد ارگ کشته شده بود اونقدر رنگ پریده بود که نمی تونستی بفهمی از ام اس رنج می بره یا از فرزندی که تازه سقط کرده یا مرگ همسر به سوی نیستی او رومی بره...
امروز بعد از ۴ سال نشناختمش.
دختراش بزرگ شدن.امانسیه می گه نمی تونم برگردم خونمون چون بچه ها می گن :مامان قول بده ساعت ۶ که می شه بابا میاد خونه...
۴ سال پیش فکر می کرد مجد الدین زیر باران آتشی که از شمعی های مسجد ارگ میباریده به آتش اما حالا می گه سر خاکش خیلیا رو دیدم که گفتند مجدالدین اونا رو از باران آتش نجات داده.
انسیه تنهاست ...انسیه ام اس دارد...انسیه بچه هایش را یتیم بزرگ می کند...انسیه می گه:من می گم همه خوبن تا اونا هم بگن من خوبم.
.
چه دوست خوبی پیدا کردم:انسیه
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 19:39 توسط صبا حسینی| |

شهاب راست می گفت.
راست می گفت که فقط دو سال زندگیکرده.
دو سال زیر شکنجه.

دو سال با پاهای کهنه پیچ شده که مادرش خیال می کرد کفش نداره بپوشه.
دو سال زیر شوک الکتریکی.

دو سال اما بی دروغ.
دو سال بی کلک.

دو سال با قلبهایی که اگر از شیشه هم بودند هرگز از اونها بدت نمیامد.
همه مثل هم بودن.

هیچکس دامنشو نمی کشید اونطرف که من حوصله تو رو ندارم.
البته بعضیها چرا ...ولی کمتر...
هیچکس نمی گفت من آدمم تو نیستی...
هیچکس قلب کسی رو داغ داغ نمی بلعید.
شهاب راست می گفت.
دنیا حالا زندان شده اما نه از جنس زندان شهاب...
آدما خیلی تو روت خوبن اما سالها بعد می فهمی همش رو دربایستی بوده...اونا فقط ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:15 توسط صبا حسینی| |

گفته بوده بهترین ایام زندگیم همان دو سالی بود که در زندان بودم.
او شهاب بود.

شهابی که ۲۵ سالگی از دنیا رفت.
و سال دوم دانشجوییش در زمان شاه دستگیر شد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:11 توسط صبا حسینی| |

وقتی از مجید مجیدی پرسیدند چرا اینقدر فقر در فیلمهایت هست و برجسته می شود؟


جواب داد ما چیزی را در این سالها از دست داده ایم و آن روابط انسانی است.
مناسبات شهری روابط انسانی را از بین برده.

انگار شاه کلید همه بدیها و نابسامانیهای انسانی همین جمله است.

ما انسانیت را آخر لیستمان قرار داده ایم.
انسانیت رفته بعد از اقتصاد/بعد از سیاست /بعد از روابط داخلی و خارجی...

انسان در انتهای زندگی است و دین را هم به پای بد رفتاریهای غیر انسانی سوزانده ایم.

انسان گم شد و اینگونه است که دیگر چهچهه بلبلان هم به گوشمان جز صدایی خشک و مزاحم بیشتر نیست .انسانیت ذلیل شد و ما پیش چشم خودمان عزیز و محترم شدیم و حق به جانب.

البته وجود غیر انسانی ما...حیوانیتمان...

اینجاست که این فقرکه در سایه انسانیت زیبا می شود می تواند مایه افتخار آدمی گردد.

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:14 توسط صبا حسینی| |

وقتی ببینی گوشه انباری قدیمیت چند تا جوجه گنجشک بی خیال دنیا جیک جیک می کنن خوب معلومه که دل تو هم جوانه می زنه...

گوشه انباری دل من یه جوانه سبز شده که تا فریاد نزنم بر نمیاد.

می دونی ؟فریاد حق ماست و امروز روزشه...

امام علی (ع) هم فریاد می زد...

این با داشتن انرژی مثبتم منافات نداره...خودش انتشار انرژی مثبته...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:37 توسط صبا حسینی| |

روز اول معلم یک لبخند زد و دیگر نزد.

امروز که گفتم به صورت لطیف بچه ها خنده نمی زنی منتظر یک لبخندت مانده اند گفت:همان یکی هم زیاد بود.

دیروز گفته بود بچه ها را از کلاس میندازم بیرون...بچه اولیها را و محمد حسین و دیگران دلشان افتاد به حول و ولا...اما وقتی بهش گفتم گفت:بگذار بترسند.

دیروز توی صف یکی از اولیها لگد زد به بچه ها و همه را آزار داد وقتی به ناظم گفتم /گفت:همه لگد می زنند.
آخر یادم رفت بگویم اینجا دولتی است.بچه ها اینجا انگار سیاهپوستند و در محله هارلم زنمی کنند.این است که کسی مراقبشان نباید باشد.هر چه شد شد.

امروز توی پارک روبروی مدرسه پسر بچه ای با سنگی بزرگ زد توی سر محمد حسین. و خون ریخت روی گوشش و تا زیر لباسها فرورفت تا یادش بماند در این کشور و در این جهان فقط از پول حمایت می شود ...از پولدارهایی که می توانند بچه هایشان را تا پشت در خانه با پول دنبال کنند و به مدرسه معترض شوند.
خون از سرش می رفت.و در مدرسه هیچ وسیله ای نبود تا برای پانسمان مناسب باشد و هیچ آدمی که کمک کند.
حتی تلفن مدرسه شماره نمی گرفت و هیچکس هم موبایل نداشت تا زنگ بزنم به آژانس.

تهان است ها!و مدرسه در شهرک غرب اعیان نشین تهران واقع شده.اما باید یادش بماند که هر جا حمایت می خواهی باید خصوصیش را انتخاب کنی...



 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:37 توسط صبا حسینی| |

خیریه ای به نفع بچه های یتیم مجهول الهویه بازارچه ای راه انداخته.اینو پشت در خونه پیدا کردم.

شما ه.م اگه دوست دارین شرکت کنین:شهرک غرب/بلوار فرحزادی/بین مجتمع آموزش تطبیقی و پارک نیما/کوچه نیما/پ ۲- روز های ۱۶ و ۱۷ مهر فقط خانمها هستند و ۱۸ و ۱۹ مهر هم خانمها و هم آقایان.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 19:46 توسط صبا حسینی| |

همه چیز هنوز آرام است.هیچ صدایی نیست.به ج صدای گذر موتور سواری یا سوت قفل ماشینی.
هنوز خانه بی سر و صداست و من همیشه منتظر صدای پایی هستم که از پشت سر /سر برسد و بپرد وسط تمرکزم.
گاهی عبور دو کبوتر در آسمانی به پایینی یک شهر در این صبح پاییزی خبر از آمدن روز می دهد.با اینکه آفتاب خود را آرام روی سر شهر می کشد اما هنوز صدایی نیست تا آرامش شبانه را بر هم بزند.

پاییز هنوز خود را عریان نکرده تا با رقص موزونش برگهای زرد را به ریختن وا دارد و خشخش برگها را به نمی تر کند/خیس کند /له کند و به زمین بچسباند.
گاهی نسیمی می وزد تا شانه ای باشد بر موهای ژولیده دخترکان بی مادر.

مادری اما آرام نشسته تا خلوت خود را از میان انبوه افکار بایگانی شده ر بیرون بکشد و مهر اولویت بر آن بزند.
مدتهاست با نوشتن بیگانه شده ام.با خریدن روزنامه و با شوق کودکانه رفتن سر کار یا مدرسه.من اینها را دیگر نمی خواهم و ...ولی خلوتی می خواهم تا وجود تماشایی انسانیم را به جشنی دعوت کنم که مطربان بی وقفه تنبور می نوازند و سقاها بی درنگ قدح می گردانند.

جشنی که خود را در آن بتوانم ببینم.خودم.مریم را.نه مریم نامی را.آدمی که بی نام زاده شد ...

دارم ...
من یادم نبود که از وقتی که به عشقم رسیدم عاشقی در زندگیم حل شد و حالا روزهاست که به دنبال ظهور حقیقتی به نام عشق در وجودم می گردم. چه قدر زندگی بی عشق یکنواخت است.
اما نه مثل اینکه من هنوز از دیدن محبوبم لذت می برم.اهنوز نسیم صورتم را خنک می کند.هنوز از دیدن ریگها در زلال آب به شوق می آیم.هنوز هم خنکای آب را تا زیر استخان فرو می برم و می چشم.من انگار هنوز آدمم.

اما دوباره عشق می خواهم.عشقی که از این کندی و کسالت مرا بیرون کشد و دوباره لحظه شمار یک دیدار شود.

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 7:37 توسط صبا حسینی| |

مثل اینکه برگشت...ن.

من هنوز هیچ کار نکردم.

وقتی میای برای نوشتن و یه حبه قند خلوت گیرت میاد همش نگرانی تا مبادا زنگی دنگی... خلوتتو بهم بریزه

(که ریخت).

از راهپیمایی اومدن با یه عالمه خرید.

دوات رو بخونین و نظر بدین.وبلاگ همسر بندس.

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 14:6 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin