دیکته دیشب
داستانهای زندگی.
خاک بر امد ازدسته گلی که یک دنیا صفا را زیر خود پنهان کرد... بی تابم از رفتن دایی/دایی بی توقع و باصفا و خنده رو
دختر رنگش پریده بود...حالا توی تمام دنیای بزرگ دیگر مونسی نداشت/پدر همه عشقش بود به زمین و آسمان چون هم زمینی بود .و مهمان دوست هم آسمانی و همیشه با خدا...
مرد آنقدر خندان بود و زنده که ازروی عکسش همه عکس می گرفتند...دختر اما منتظر بود و بیتاب...منتظر روزی که همه از خانه سیاهپوشیده اش بروند و او باز بابا رو روی تخت ببیند که گاهی بیهوش می شود و گاهی به هوش میاید و صدایش می زند:"فائزه...."
باز صدایی را می کاود در همه زوایای خانه که در میان درد و ناتوانی الله اکبر و یا الله می گوید و هی بیحال می شود و هی باز زمزمه می کند و فائزه با این آهنگ صدا آرام می خواند...
دختر دیگر در میان این همه رفت و آمد زنها و مردهای سیاهپوش عشقی ندارد...گلی ندارد...
دیروز رفته بودیم امامزاده داوود.همون جایی که خیلی از خانمهای تهرانی برای تفریح می روند.برای من زیبا بود و مفرح اما نه جای تفریخ.
من نگرانم.حالم حال دلشوره است.دلشوره ماندن و ندیدن.
ندیدن داخل روحی که بی تاب است.می رود.می خواهد و ترک بر می دارد اما قادر نیست هیچکدام را بیان کند.
کاش من هم مشغله کاری یا درسی داشتم تا می توانستم آنرا با کلماتی بیان کنم.
اما مشغله ها تمام شده.کم است .ولی من بی تاب رفتنم.بی تاب زندگی.زندگی خوب.
زندگی آرامی که همه چیز در جای خود باشد و من آرام/شاد /فعال و موثر...
من درگیر نوشتن ژایان نامه ای هستم که استاد راهنمایی ندارد...
| Design By : Night Skin |


