تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

مرد آرام گرفته بود اما دختر پریشان تا دم دروازه بهشتیها بدرقه اش کرد آنجا اگر نگرفته بودندش پایش سر می خوردو کنار بابا برای همیشه آرام می گرفت...
دختر رنگش پریده بود...حالا توی تمام دنیای بزرگ دیگر مونسی نداشت/پدر همه عشقش بود به زمین و آسمان چون هم زمینی بود .و مهمان دوست هم آسمانی و همیشه با خدا...
مرد آنقدر خندان بود و زنده که ازروی عکسش همه عکس می گرفتند...دختر اما منتظر بود و بیتاب...منتظر روزی که همه از خانه سیاهپوشیده اش بروند و او باز بابا رو روی تخت ببیند که گاهی بیهوش می شود و گاهی به هوش میاید و صدایش می زند:"فائزه...."
باز صدایی را می کاود در همه زوایای خانه که در میان درد و ناتوانی الله اکبر و یا الله می گوید و هی بیحال می شود و هی باز زمزمه می کند و فائزه با این آهنگ صدا آرام می خواند...
دختر دیگر در میان این همه رفت و آمد زنها و مردهای سیاهپوش عشقی ندارد...گلی ندارد...

خاک بر امد ازدسته گلی که یک دنیا صفا را زیر خود پنهان کرد...

بی تابم از رفتن دایی/دایی بی توقع و باصفا و خنده رو

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 8:19 توسط صبا حسینی| |

می بوسمت دایی جون. می بوسمت.می بوسم همون دهانی رو که باز مانده و انگار هنوز با ما حرف می زنه...حرفهایی که مدتها بود دیگه نمی شنیدم صداشو... می بوسم اون پیشونی داغتو که امشب سرد سرد زیر خاک خوابیده... می بوسم اون چشمایی رو که همیشه پر بوده از زندگی از خنده از محبت بی دریغ و حالا پر شده از پنبه... می بوسم اون لبهایی رو که تا شب آخر تا صبح ذکر می گفته ... می بوسم اون چشمهایی رو که تا آخرین لحظه نگاه می کرد به زندگی و اون لبهایی رو که تشنه روح بخشی بود... می بوسم خانه ای رو که امشب با خاک فرش کردی... دایی کی باورش می شه رفتی توی قاب و دیدار ما رفته توی خواب... دایی مرتضی نمی تونم هق هق نکنم. همه تو خونت امشب شمع روشن کرده اند اما من تنهام و خودم شام غریبان گرفته ام... خداحافظ مرد بی کینه...
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:37 توسط صبا حسینی| |

این کامپیوتر ما هم بکلی قهر کرده.گاهی میام کافی نت برا همین نمی تونم کامنت ها تونو جواب بدم.اما از خووندن اونها خوشحال میشم.
دیروز رفته بودیم امامزاده داوود.همون جایی که خیلی از خانمهای تهرانی برای تفریح می روند.برای من زیبا بود و مفرح اما نه جای تفریخ.

من نگرانم.حالم حال دلشوره است.دلشوره ماندن و ندیدن.
ندیدن داخل روحی که بی تاب است.می رود.می خواهد و ترک بر می دارد اما قادر نیست هیچکدام را بیان کند.
کاش من هم مشغله کاری یا درسی داشتم تا می توانستم آنرا با کلماتی بیان کنم.
اما مشغله ها تمام شده.کم است .ولی من بی تاب رفتنم.بی تاب زندگی.زندگی خوب.
زندگی آرامی که همه چیز در جای خود باشد و من آرام/شاد /فعال و موثر...
من درگیر نوشتن ژایان نامه ای هستم که استاد راهنمایی ندارد...
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:0 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin