تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

۱۰۰۱ شب قصه گفت و من خواب بودم وقتی بیدار شدم که کتاب قصه ها تمام شده و به آخر رسیده بود
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:0 توسط صبا حسینی| |

گاهی وقتها مثل یک آونگ در زمان آویزان می مانی و آرزو می کنی این آونگ لحظه ای را نیاورد که تو در حادثه بی درک می مانی.
گاهی می خواهی به لحظه ای زیبا بچسبی و جدا نشوی

گاهی نمی توانی بفهمی یا نمی خواهی انگار زمان برایت همانجا متوقف شده است
گاهی می خواهی برای همیشه بخواب
گاهی شجاعت ورود به حادثه ای نا میمون را میابی اما با ناباوری
گاهی باید تنها خودت در این باور قدم بگذاری

گاهی به تنهایی تصمیم این باور برایت ارزش دارد

گاهی از روی حادثه سر می خوری و مثل سرسره بازی برایت خاطره انگیز می شود

اصلا شاید لحظه رسیدن تو همین سرسره بازی باشد
کجایی؟

تنها دو روز است نیامدی اما بهت من به قرنی می ماند

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:33 توسط صبا حسینی| |

یه دفعه با یه دعوا و دلخوری یا بگو مگو همه حال خوبتو می بوسی می ذاری لب طاقچه...

صبح رفتم پایین با یه لیوان چای داغ که برا خودم ریخته بو دم.خیلیم صبح نبود.پدرم ناهار می خورد.ظهر بود برای پدرم.
بعد از مریضی اخیرش خیلی ضعیف شده.از دیروز و مجلس تقسیم ارث پدربزرگم بعد از ۵۷ سال که از فوت ایشون می گذره پرسیدم.مادرم توضیح داد .من از ارثیه بچه های داییم سوال کردم که از این زمین باید بگیرن.مادرم گفت زمین ملک کسی نیست به ما هم چیزی نمی رسه...
سوال و جواب شد تا جایی که مادرم گفت جوابش همینه اگرم نمی فهمی برو از برادرت بپرس.بهم بر خورد گفتم چرا شما زود به آدم بی احترامی می کنین؟من فقط یه سوال کردم.

خلاصه دردسر ندم که بحثمون به یه دلخوری تبدیل شد.من چاییمو همون جا خوردم.مامانم هنوز داشت توضیح می داد اما من گریه می کردم.نمی دونم چرا اما دلم شکسته بود.همیشه حس می کردم مادرم زود حرف منو قطع می کند اما با احترام حرف برادرم را گوش می دهد.
آمدم بالا.دلم گرفته بود.شروع کردم خیالی درد دل کردن با عموم.که مردی حکیم است.
از قول عموم به خودم گفتم پدر و مادر نعمت بی جبرانی هستند هر حرفی هم که زدند احترام کن و گوش بده.
اونا رو هیچوقت ترک نکن.و برای خدا صبر کن.
اما من چرا نتونسته بودم جلوی دلخوریمو بگیرم و سکوت کنم.؟
یه نیمچه تصمیمی گرفتم که معامله ای کنم.
سرمایه=صبر
سود=رضای خدا
دیگه نمی دونم.اما آدم وقتی دلش می شکنه شکسته دیگه نمی شه کاریش کرد.
کاش پدران و مادران به جای میراث زرین میراث ادب بگذارند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 12:59 توسط صبا حسینی| |

در کل عالم حقیقتی است که بعضیها به آن روح می گویند .پیامبران تمام اجزای روح را دارند و امامان ۴ از ۵ جزئ.

ما آدمها بر اساس اینکه چقدر خود را به این حقیقت نزدیک کنیم از آن روح بهره می گیریم.
بعضیها نیز معتقدند این روح همان عقل است.

چشم انسان اگر نتواند زیبایی ها را ببیند کم کم بسته می شود .بزرگترین زیبایی ها در اعماق وجود قرار گرفته.
و جان انسان اگر از سر و صدا های درون خالی شود تازه صدای حقیقت را می شنود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 9:39 توسط صبا حسینی| |

میای ...می ری...

می خوابی بیدار می شی...شام/ناهار/صبحانه...لباس قشنگ/ارتباطات خوب...لذتهای زیبا...

اما باز تو نیستی.

درحساب معاملاتت چیزی از قلم افتاده

یک دفعه به خودت می گی نکنه زندگی اینها نیست و من به یک "باید"یا "شایستگی" دیگری اینها را می خورم.
نکند جور دیگری باید باشم.
عاداتت را کم کم از تن می کنی...به سختی...تا روحت پیدا شود.

فکر می کنی اگر نوری به این تابندگی از خورشید بر تو می تابد چرا این نور را نمی توانی عبور دهی؟

نکند لباسهای وجودت از عقل و فکر و احساس و ادراک و روح و روان همه سیاهند.پس کو شور /کو مستی؟کو سرزندگی/کو زندگی؟کو  ...؟

تو در دریایی از روز و مشکلات دیدنی غوطه ور شده ای و نمی توانی نشاطی در این دریای تیره داشته باشی.
توبه ...توبه یعنیپاک کردن همه آنچه بوده ای و باور داشتی.
برای زندگی یک توبه لازم است...یک تغییر...یک تغییر سخت اما زیبا

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:52 توسط صبا حسینی| |

دوبار نمی تونی بنویسی.یکی وقتی حرفی نداری.یکیم وقتی خیلی حرفا داری.
من خیلی حرف دارم.خیلی.
دوباره حضرت حسین آمد و آتش زد.آتش زد به همه وجودت.به دار و ندارت.به خواسته هات.به دیده هات.به کارهایی...به روزمرگیهای سرگردان بی رنگت.اگر حضرت عشق با آن آتشش نبود چه زود یخ می زد همه عالم.چه زود.
این همان قرار سه شنبه فراری توست.می آیی اما صبر نمی کنی تا من هم بیایم.اصلا چرا امامت کردند اگر قرار باشد من نتوانم به رد پایت دست یابم.یک بار هم که شده بیا کنار سینه سوخته ام تا حرفهایم را برایت بزنم.یک بار هم که شده تو برایم اشک بریز.برای این همه دل آش و لاش و فکر سرگردان و این همه ندانستن و خواستنهای همراه نتوانستن.
یک بار هم تو بر سینه ام بکوب تا داغ شود تا راه بیفتد بجای اشک خون...

یک بار هم از بالای نیزه ها پایین بیا و به هیئت این هیئت های بی امام نگاه کن.

دوباره آمدی و می دانی که من با آمدنت فقط داغ می شوم و فقط می سوزم و فقط می سرایم داستان آدم را...ای زیبای زیبایی پسند...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 12:11 توسط صبا حسینی| |

فردا سه شنبه اس.یادت که نرفته.

باید کیفمو امشب ببندم.برای سه شنبع ای که قرار مهمی داریم.من و تو با هم.

ولی من چرا از دیدن تو هیچوقت به تلاطو نمی افتم؟

رمن چرا تو را درک نمی کنم؟استی کدام غزل را برای دیدارمان در کیفم بگذارم تا با هم بخوانیم و تو با نگاهت معنی کنی؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:21 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin