|
ببخشید.من حاضر نیستم سر سوزنی به بزرگواری مثل خاتمی توهین شود.کاش می خواند و جواب می دا تا ما از پیشداوری بیرون بیاییم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 21:1  توسط صبا حسینی
|
سلام. آقای خاتمی یکبار هم که شده به پیام آدمهای عادی بی پشتوانه گوش دهید.
من یک روزنامه نگارم.یک مادر.بارها به شوق دیدارتان سر از پا نشناخته آمده ام و دیدمتان.حتی عکس هم گرفتیم.می خواهم بگویم دوستتان دارم.اما فکر می کنم شما نگاه مردم عادی را نمی بینید و وضع ما را درک نمی کنید.شما دلتان را به کسانی که پر سر و صدا هستند و تند می گویند و تند می نویسند و درد خانه و بدهی و حقوق سر برج ندارند گرم کرده اید..ببخشید.اما خاتمی بزرگوار شما در این 3 ساله غیر ریاست جمهوریتان هم سعی نکردید یک آدم عادی باشید.شما کارهای بزرگی کردید ولی خیلی از افراد باخدا در دولت شما رنج کشیدند و خیلی حجب و حیاها پاره شد.شما خودتان هم در ملاقاتهایتان آدمهای با حجب و حیا را کمتر تحویل می گرفتید.یعنی بی زبانها همیشه بی پناهند.در صورتیکه این کارهایتان پیش خدا دفاعی ندارد.من همیشه از آمدن دوباره شمامی ترسم با اینکه رای هم بهتان می دهم.اما با نگرانی.یک بار هم که شده مثل مردم باشید.دوست دارم نامه به دستتان برسد و جوابش را بدهید.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:21  توسط صبا حسینی
|
جنگ بود.
یک طرف علی (ع) می جنگید طرف دیگر هم دشمن . دشمن گفت:علی (ع) چه شمشیر خوبی داری کاش آنرا به من می دادی. علی(ع) هم شمشیرش را انداخت جلوی او.مرد گفت:شمشیرت را به من می دهی؟جنگ است ...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 8:6  توسط صبا حسینی
|
وقتی صبح از تو بخش میامدم بیرون عین زندانیی بودم که آزادش کردن.
وقتی اومدم تو حیاط دیدم بارون میاد چه کیفی کردم از هوای تازه و بارون خورده. وقتی بوی عفونت بخشرو پر کرد حالم به هم خورد و در اتاق مامانمو بستم.زنی که بوی اتاقش پیچیده بود التماس می کرد نبرنش بخش دیگه ای.ولی پرستارا بردنش سی سی یو. وقتی زن هم اتاقی مامانم با لهجه ترکی و صدای آرومش التماس می کرد برا پا دردش آمپول بهش بزنن فهمیدم پرستارا ی این بخش فقط اسم دردو شنیدن.نمی دونن درد یعنی چی؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 16:46  توسط صبا حسینی
|
|
|