دیکته دیشب
داستانهای زندگی.
دشمن گفت:علی (ع) چه شمشیر خوبی داری کاش آنرا به من می دادی. علی(ع) هم شمشیرش را انداخت جلوی او.مرد گفت:شمشیرت را به من می دهی؟جنگ است ... وقتی زن هم اتاقی مامانم با لهجه ترکی و صدای آرومش التماس می کرد برا پا دردش آمپول بهش بزنن فهمیدم پرستارا ی این بخش فقط اسم دردو شنیدن.نمی دونن درد یعنی چی؟
من یک روزنامه نگارم.یک مادر.بارها به شوق دیدارتان سر از پا نشناخته آمده ام و دیدمتان.حتی عکس هم گرفتیم.می خواهم بگویم دوستتان دارم.اما فکر می کنم شما نگاه مردم عادی را نمی بینید و وضع ما را درک نمی کنید.شما دلتان را به کسانی که پر سر و صدا هستند و تند می گویند و تند می نویسند و درد خانه و بدهی و حقوق سر برج ندارند گرم کرده اید..ببخشید.اما خاتمی بزرگوار شما در این 3 ساله غیر ریاست جمهوریتان هم سعی نکردید یک آدم عادی باشید.شما کارهای بزرگی کردید ولی خیلی از افراد باخدا در دولت شما رنج کشیدند و خیلی حجب و حیاها پاره شد.شما خودتان هم در ملاقاتهایتان آدمهای با حجب و حیا را کمتر تحویل می گرفتید.یعنی بی زبانها همیشه بی پناهند.در صورتیکه این کارهایتان پیش خدا دفاعی ندارد.من همیشه از آمدن دوباره شمامی ترسم با اینکه رای هم بهتان می دهم.اما با نگرانی.یک بار هم که شده مثل مردم باشید.دوست دارم نامه به دستتان برسد و جوابش را بدهید.
یک طرف علی (ع) می جنگید طرف دیگر هم دشمن .
علی(ع) گفت:وقتی کسی از آدم چیزی می خواهد از جوانمردی دور است که به او ندهی.
وقتی اومدم تو حیاط دیدم بارون میاد چه کیفی کردم از هوای تازه و بارون خورده.
وقتی بوی عفونت بخشرو پر کرد حالم به هم خورد و در اتاق مامانمو بستم.زنی که بوی اتاقش پیچیده بود التماس می کرد نبرنش بخش دیگه ای.ولی پرستارا بردنش سی سی یو.
وقتی زن روبرویی رو دیدم که نفس نداشت پیش خودم گفتم کدوم لحظس که سلامتی از دست یک مادر فرار می کنه؟
| Design By : Night Skin |


