|
همین پس فردا در باز می شه.
یک مهمانی مخصوص همه آدمها حتی اگر از او بدت بیاید باز او تو را دوست دارد. من به این مهمانی خیلی امید دارم. تو هم دعا کن مریض نباشم خوب بفهمم و شکارچی خوبی برای لحظه های ناب باشم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 14:44  توسط صبا حسینی
|
از میدون آزادی سوار شدم به سمت خونه.اتوبوس داغ داغ بود.مردی با آب خنک و نوشابه و رانی و ... وارد شد و منو که مغزم داشت می سوخت به خوردن یک نوشابه خنک تشویق کرد.دختر جوان چادری پهلوم نشسته بود بهش تعارف کردم اما نخورد.بعد گفت خوب شد امتحانامون برگزار شد.
گفتم هیچکدومش لغو نشد؟گفت :چرا یک دو روزی دانشکده ما هم شلوغ شد.دانشجو ها می خواستند آتش سوزی راه بندازن و ورقه ها رو کش برن اما رییس دانشکده زود پلیسو خبر کرد.دو تا امتحانمون لغو شد که دوباره ازمون گرفتن.دختر جوان دانشجوی مهندسی در دانشگاه صدرا بود. گفتم : حالا به نظر تو کی به کیه؟ گفت :من خودم به احمدی نژاد رای دادم اما حالا پشیمونم. گفتم : چرا؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:19  توسط صبا حسینی
|
میر حسین عزیز!تو را پاکتر از آن می دانم که شریک سیاهی ها بدانم.اما خوشا رنگ سبزی که دیگر می خواهد رها باشد و از هر مکتبی که او را به زندگی دروغ و ریا و کلاهگذاری و ... تشویق می کند اعلام برائت کند.من نیز بری هستم.
میر حسین! نامه ام را هرگز نخواهی خواند. سال اول دبیرستان بودم که رویا را درست دم در مدرسه وقتی تعطیل شدیم گرفتند.چند روز بعد رویا با دمپای آمد تا بچه ها را ببیند اما به محض اینکه با مهناز سلام و علیک کرد هر دو را سوار ماشین کردند و به زندان بردند. میرحسین /سال سال ۶۱ بود و تو هم بودی. رویا و مهناز سنی نداشتند تا حامیان قدری مثل امروز حجاریان و ابطحی و تاج زاده و... داشته باشند. آنها سنی نداشتند تا بتواند برانداز باشند.و می بینی که برانداز هم نبودند. چند ماه بعد خانم اسلامی معلم هندسه دیگر نیامد و گفتند حامله است. و بعد از یک هفته هم گفتند خانم اسلامی در راه تبریز تصادف کرد و مرد.البته هیچوقت نگذاشتند ما سر خاکش برویم. وقتی رویا آزاد شد همه ما را در سالن اجتماعات مدرسه جمع کردند تا برایمان حرف بزند. میرحسین جان! می دانم تو مرد پاک و نجیبی بودی. اما رویا آن روز درست حرفهایی را زد که چند شب پیش ابطحی زد. فکر می کنی به رویا هم روان گردان داده بودند؟ یا شکنجه او را به این حرفها تشویق کرده بود.؟ تو همیشه نجیب بودی اما من دیگر امروز نه نجابت تو را باور دارم و نه حماقت و خیانت دشمنت را. من عصیان زده ام.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 18:39  توسط صبا حسینی
|
صبامن نمی دونم چرا هنوز انگشتر سبز را دوست دارم اما موج سبز را گاهی درک نمی کنم.
نمی دانم چرا میرحسین را دوست دارم اما کارهایش گاهی برایم پر از سوال است. من نمی دانم کی حزب اللهی بوده ام که حالا نمی توانم فرق حزب اللهی را از چماقدار تشخیص دهم. دل من هی!چه می گویی؟چه می خواهی؟ می دونم میرحسین اونقدر نه می گه تا لکه های ننگ از دامن انقلاب پاک بشه. می دونم بی مجوز و با مجوز براش فرقی نمی کنه وقتی دین و اخلاق در خطره. می دونم باید نترسید و حرکت کرد اما می دونم که حرکت معیار و قاعده و حدود لازم داره.میر حسین و خاتمی اگرچه مثل هم نیستند اما اونها معیارشکن و بی قاعده عمل نمی کنن دلم می خواد معیارها و قاعده های این حرکت را بدانم و بفهمم .اگر کسی راهی برای ارتباط با میرحسین بلده بهم بگه تا بپرسم و بدونم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 13:6  توسط صبا حسینی
|
|
|