تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.

تا دیروز من بودم و تو بودی...
امروز من و تو ...نه دیگر من کم کم از تو دل می کنم و به دیگران دل می بندم

اضطرابی عظیم از دیشب مرا فراگرفته.احساس غربت می کنم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:2 توسط صبا حسینی| |

تمام تابستان محمدحسین می گفت نمی خوام برم مدرسه منم بهش می گفتم باشه تو یه سال درمیون برو.
دیروز روز کلاس بندیشون بود.سه تایی رفتیم.بچه ها خیلی کم اومده بودن.بالاخره ناظم جدید بلند گو رو تو حیاط خالی گرفت دستشو گفت:کلاس خانم شایسته بیان اینجا وایسن.من خدا خدا می کردم محمدحسین تو این کلاس باشه.
بعد یکی یکی اسمارو خوند.هیچکدوم از بچه های کلاس اونا توش نبود.تا اسم محمد ملکیوخوند.محمد اولین دوست محمدحسین بود.او پاشد رفت تو صف.چند تا اسم بعد گفت:سیدمحمدحسین ... پور.
محمدحسین پاشد بره اما دید پورش اضافه است.نشست.من گفتم برو تو رو صدا کردن.با اصرار من رفت.همه رفتند سر کلاس.من فکر نمی کردم این پور کار دستم بده.مادرا هم رفتند سر کلاس.خانم مهربانی بود.خیلی از اینکه دعای محمدحسین مستجاب شده بود خوشحال بودم:خانم مهربان.
کلاس تمام شد.شاد و سرحال برگشتیم خونه.برای همه گفتیم محمدحسین تو یه کلاس خوب افتاده.

تا شب که پدرش اومد.داستانو براش گفتم.اون گفت تو وایسادی ببینی اسم سید محمد حسین ... رو هم می خونن یا نه؟شاید یه ... باشه یه ...پور.اول گفتم نه بابا امکان نداره.یعنی هر دوشونم سیدمحمدحسین باشن؟
بعد یادم آمد پارسال یه همچین اشتباهی رخ داده بود.شادیم تبدیل شد به دودلی.
به محمدحسین گفتم :شاید معلم شما خانم شایسته نباشه.محمدحسین می گفت:نه خیر همینه.من جای دیگه نمی رم.
حالا باید مطمئن بشم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:22 توسط صبا حسینی| |

رمضون ماه تو یا ماه منه؟

این خونه مال تو یا مال منه؟

تو این ماه یه دوست جدید قبول می کنی؟

من؟بله.خودمو می گم.منم که هر سال میام باهات دوست می شم بعد می رم تا یه سال دیگه پیدام نمی شه....خودمم که تو خونه ات سالهاست نشستم و تو هیچی ازم نخواستی...تازه من همیشه غر می زنم.باهات دعوا می کنم.قهر می کنم.بعد سر سالم میام ازت همه چی می خوام.خونه تو بر عکس همه خونه هاست و صاحب خونه من برعکس همه صاحب خونه ها...

حالا بازم اومدم که این دفعه به من ادب یاد بدی...
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:44 توسط صبا حسینی| |

نوشته بود دلم نمیامد که آن خنده ابدیت به اندوه بگراید.و حالا که ۶۰ روز است در انفرادی به سر می بری هرگز آن خنده متصل به چشمانت را از یاد نمی برم و هرگز نمی توانم تصور کنم که آن چشمان خندان به اندوه بگراید چرا که بتور دارم هر جا تو باشی همه ۲۰ ها مال توست.شاید درست شب انتخابات بود که چاقو زدندش در ستاد میرحسین و بعد این جوان زخمی را به زندان انداختند.

به خدا اسلام زندان نداشته.پیامبر و امامان آنقدر بزرگ بودند که نیازی به زندان نداشتند و از دشمن خود نیز می گذشتند .

اسلام مگر نه آن که کتابش را خدا نوشته و مگر نه اینکه در آن کتاب گفته که انسان را به عنوان جانشین خود به زمین فرستاده؟پس چگونه می شود تکه های جانشینی خدا را زندانی کرد؟نه محمدرضا که همه محمدرضاهای نجیب و محترم هر کجا باشند ۲۰ هستند.اصلا آزادی آنجاست که آنها هستند.
اگر میرحسین ایستاده نشانه آن است که اسلام و آزادی انسان قرین هم هستند.اینها برداشت شخصی نیست و نشانه اش استادگی کسانی مثل میرحسین و خاتمی است.زندان رفتنها نشانه خون گریستن اسلام از نامردی دوستان یزید است.
کسانی که انسانها را اسیر می خواهند نه تنها مسلمان نیستند که قرائت آنها از اسلام تنها قرائتی یزیدی است.بعد از خواندن یادداشت اعتماد گریه می کردم که کودکانم گفتند مگر چه نوشته که گریه می کنی؟
محمدحسین گفت:معلم قرآن ما گفته در جهنم آتشی وجود ندارد و انسانها در آتش کارهای خود می سوزند و من گفتم که آنها در این دنیا هم در جهنم خود می سوزند.

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 21:12 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin