دیکته دیشب
داستانهای زندگی.
بیاین که خس و خاشاک ارزون شد...خس خاشاک فراوون شد...بیاین که آتیش زدم و ارزان... بابا ما کاره ای نیستیم...خس و خاشاک که زدن نداره هر دو شون غزیب رفتند.مملی پسر باهوشی بود.اونقدر باهوش که به سن خودش سه سال یک کلاس درس خووند.بعد رفت خارج.بعد ...بعد تصادف کرد.بعد چند ماه معالجه کرد.بعد اومد ایران.بعد رفت دانشگاه.بعد همه چیو ول کرد.بعد...
ای پسر معنا شاه پسر......
برا سیزده آبان![]()
امسال مقاومتم کم شده و تند تند میفتم.
امروز دیگه خودمواز تو قرنطینه در اوردم.
حالا هوای پاییز و شهر کتاب و دل بی تاب.اما پیری زود خودشو به رخ آدم می گشه.پیری یعنی بازنشستگی پیش از موعد.سن و سال نداره.وقتی دیگه علاقه ای به اجتماعات و کارهای بیرون از خانه نداری این خودش نوعی بازنشستگیه.دیگه دلم در تب و تاب گرفتن یه خبر یا دغدغه اجتماعی نیست.می پرسی چرا؟
از سال ۷۷ که روزنامه ایران در گروه فرهنگی منو معلق کرد و فرستاد گروه اندیشه کم کم این حال پدیدار شد.رفتم اندیشه.دبیر اندیشه خبرنویسی نمی دونست و برای خبر هم هیچ اصالتی قائل نبود.من خودمو به آب و آتیش می زدم برای خبر.بعد که می رسید روزنامه چون دبیر نمی دونست خبر چیه اصلا تو شورای تیتر از گروه ما خبری خونده نمی شد.
رفتم تقاضای کار در گروه گزارش رو دادم.عشقم گزارش بود.بعد هم چند تا گزارش و مصاحبه ناب دادم دست دبیر گروهش.بهم قول داد ازم حمایت کنه.رفتم پیش مدیر مسئول قبول نکرد برم گروه گزارش.کم کم روزنامه های دوم خردادی شکل گرفت.همه جا سر زدم.بچه های روزنامه ایران کم کمک وارد این روزنامه ها شدن.منم گاهی جایی قلم می زدم.همه می گفتن کار تو اصلاح نمی خواد اما دعوت به کار نمی شدم.در این تک و دو رفتم ببینم چرا کارامو گروه گزارش چاپ نمی کنه.دبیر گروه گفت کارا گم شده!
من اونوقت محمود رو تو راه داشتم و به همین دلیل استراحت مطلق هم داشتم.بعد از به دنیا آمدن محمود دیگه کار گیرم نیومد.عوضش دوستام برا خودشون این ور و اونور دبیر شده بودن.مریم سامانی همیشه همه جا ازم دعوت به کار می کرد.رفتم تو گروه خانواده (ضمیمه)روزنامه ایران.هم زمان فوق لیسانس هم می خوندم.دوباره سال ۸۰ باردارشدم و مشغول نوشتن پایان نامه.در ضمن تو صدا و سیما هم کار می کردم.کار پروژه ای.محمدحسین که به دنیا آمد دیگه کارو گذاشتم کنار.از مطبوعات فاصله گرفته بودم.
کسی کمتر منو می شناخت.و از طرفی فضای کار تغییر کرده بود.من دیگه مثل دوران تجرد نمی تونستم تا ۹ شب بیرون خونه باشم دنبال خبر.
بودن در خانواده برام یک اصل بود.و البته مورد انتقاد آدمهای فعال اجتماع هم بودم.
اما عشق به خبر منو کشوند به تاسیس خبرگزاری دانشجویان دفتر علوم پزشکی ایران.بالاخره تونستم راه بندازمش.با تمام همتم کارمی کردم.خبرگزاری خیلی خوب با کمک محبوبه حسین زاده/مونا کربلایی/ارمغانجوادنیا و فاطمه شاهمرادی کار می کرد.
تا اینکه دفتر مرکزی ما رو محدود کرد و منم رفتم کنار.حالا نصفه نیمه با این دفتر همکاری دارم اما بدون عشق.دیگه عشقی به کارهای بیرون ندارم.و تنها عشقم در خانواده است.
خانم مدیر ما رو می گفت که خیلی دوست داره و همین دوستی رو وقتی نشون داد که من ازش تقاضای کار کردم.این تقاضا یک هفته بیشتر طول نکشید و خانم مدیر در نامه ای نوشت که تقاضای تو فکر منو خیلی مشغول کرده.و این که فکر می کنم تو به درد کار فرهنگی نمی خوری!
کم کم خانم مدیر از اونجا رفت و مدرسه ی بزرگی تاسیس کرد.اول مدرسه کوچک بود ولی با درایت ایشان وسعت یافت و شد یکی از پولدارترین و معروفترین مدارس دخترانه تهران .
حالا دیگه خانم مدیر وقت نمی داد.جواب تلفنهامونم کمتر می داد.واس ام اس ها رو فقط گاهی جواب می داد.
خانم مدیر اونقدر نکته های به یادموندنی داشت که اگر در اون بالاها وقت دیدار پایین های شهر رو نداشته باشه به یاد من بمونه...
خیلی گشتیم تا هدیه مناسبی پیدا کردیم.شاد بودیم و کلی شوخی کردیم.عروس خواهر شوهرمه.
وقتی از میدان آرژانتین رفتیم بالا زن جوانی بچه به بغل منتظر تاکسی ایستاده بود.شوهرم گفت بذا بینیم این زن کجا می ره؟
سوار که شد فهمیدم بچش مریضه.خودشم با صدای ضعیفی حرف می زد.گفتم :
بچه چشه؟
گفت:خونریزی کلیه داره.
گفتم :برده بودیش بیمارستان کسری؟
گفت:آوردم دکتر/گفت باید عکس بگیری.بردم دولتی نداشت.اینجا هم گفتند ۳۰ هزار تومن می شه.برا ۳۰ تومن عکس ننداختن.
زن چند متر بالاتر پیاده شد که بره داروخونه.بچه از ماشین که پیاده شد سرپا نشست رو زمین.
یه کم که رفتیم بالاتر گفتم:چرا بهش نگفتم بره "هاشمی نژاد؟بیا دور بزنیم ببریمش هاشمی نژاد.
شوهرم گفت:می خواست بره داروخونه..
ما رفتیم و دور شدیم.همه شادی خرید برای عروس اشک شد.غم شد.و در چشم من جمع شد و سر خورد پایین.
غمها خودشون همیشه سر می خورن میفتن رو زمین!
با خودم گفتم:خدایا ممنونتم که نذاشتی من تو دنیای خودم غرق بشم.اما اشکمن به چه درد این زن تنها می خوره؟
خدایا!آیا شهر ما "علی" دارد تا بچه های یتیم را روی پشتش بنشاند و راه ببرد تا خوشحال شوند؟
آیا "علی" دارد تا در یک شب تاریک زن تنها و بی پولی را به مقصد برساند؟
زن در تنهایی خودش محو شد در این شهر شلوغ و من ماندم با التماس نشانی از این زن یا آن علی...
بعد رفت امین آباد..........تو این بعد ها فقط دو سه بار دیدمش...هی سیگار می کشید.
بعد سرطان...بعد مرگ...........
حالا فقط مادر داره یه خواهر
حالا این مادرشه که هق هق می کنه.
روم نمی شه برم دیدن مادرش.
مملی ها تو شهر دنیا کجا گم شدن؟
Tuesday، September 29، 2009
موسوی:روز تولدمن، روز آشنایی با شماست
بابام حرفی نزد اما مامام به زن داداشم می گفت من دیگه اونقدر ناتوانم که باید بشینم گوشه ی خونه.
من فکر کردم وقتی ما به شهر هایی مثل اصفهان و شوش می رویم می بینیم پر از زنان و مردان سالخورده ی جهانگردیه که در جوانی کار کرده اند و در پیری آرامش و لذت و همینطور پویایی را با سفر تجربه می کنند.در کشور ما هم موسساتی مثلانجمن یا کانون زنان یا مردان بازنشسته بصورت خودجوش زیاد هست.و برای سفر آنها هزینه و فعالیت می کند اما این فرهنگ سفر در سالمندی بین ما ایرانیها جا نیفتاده و به ۷۰ که می رسیم خودمونو فراموش شده می پنداریم.بیاییم کاری کنیم قبل از ۵۰ و ۴۰ سالگی این فرهنگ را تمرین کنیم.
چند روزه دلم لک زده برم تردید و بی پولی رو ببینم.تا بالاخره دیروز به همسرم گفتم میای بریم سینما؟
گفت: رزرو کن بریم.تا به بچه ها گفتم گفتند بریم" زندگی شیرین".بالاخره بعد از کلی زنگ زدن تصمیم گرفتیم بریم "بی پولی" در سینما فرهنگ.
وقتی رسیدیم حدودا نیم ساعتی مانده بود به شروع فیلم که گیشه گفت :هیچ سانس بلیط ندارد.
شوهرم تازه جای پارک پیدا کرده بود که مجبور شد بیاید بیرون.بعد دور زد تا بریم سینما بالایی.
اونقدر توی ترافیک موندیم که اونم بلیطش تموم شد.بعد دور زدیم که از مسیر پل صدر بریم چمران.قدم قدم سانت سانت رفتیم.بچه ها تو ماشین خوابشون برد.
تا بعد از رد شدن از ترافیک وحشتناک و نفس گیر رسیدیم رو پل پارک وی.شوهرم خیلی عصبانی شده بود.ماشینا هم مرتب می پیچیدند جلومون.
دیگه وقتی رسیدیم به پل مدیریت من حالم داشت به هم می خورد که سخنان مهم رهبری رو رتدیو گذاشته بود.
ایشان می گفتند چرا فقط نقاط ضعف را مطرح می کنید؟
رسیدیم سر ۴ راه.چند تا بچه کوچولو ساعت ۱۱ شب تو خیابون گل می فروختند.
خانم شیک و آرایش کرده ای در همین موقع آمد کنار ماشین و یک بسته در آورد .من تا شیشه را خواستم بیارم پایین دیدم قفله.خانمه سری تکان داد و رفت.جرات نکردم از شوهرم بپرسم چرا شیشه قفله؟
چراغ سبز شد.هنوز رهبری از پیشرفتهای چشمگیر می گفتند.قدم به قدم رسیدیم سر کوچه.دیگه داشتم بالا می آوردم.(با پوزش).راه باز شد و ما خودمونو انداختیم تو کوچه.وای که دیگه داشتیم خلاص می شدیم.وقتی رسیدیم دم پارکینگ من گفتم آخه میان تهرون دانشگاه و از سهمیه بومی هم می گذرن که چی؟
وقتی از ماشین پیاده شدم نفسی کشیدم و برای جلوگیری از تهوع شدید زود دویدم بالا.خودمو انداختم رو تخت.سرم به شدت درد می کرد و بی حس بودم.آمدم پایین تا شام رو آماده کنم.
| Design By : Night Skin |



