دیکته دیشب
داستانهای زندگی.از امروز تا فردا.من متعالی.معلم...خبرنگار
اما باز تو نیستی. درحساب معاملاتت چیزی از قلم افتاده یک دفعه به خودت می گی نکنه زندگی اینها نیست و من به یک "باید"یا "شایستگی" دیگری اینها را می خورم. تو در دریایی از روز و مشکلات دیدنی غوطه ور شده ای و نمی توانی نشاطی در این دریای تیره داشته باشی.
می خوابی بیدار می شی...شام/ناهار/صبحانه...لباس قشنگ/ارتباطات خوب...لذتهای زیبا...
نکند جور دیگری باید باشم.
عاداتت را کم کم از تن می کنی...به سختی...تا روحت پیدا شود.
فکر می کنی اگر نوری به این تابندگی از خورشید بر تو می تابد چرا این نور را نمی توانی عبور دهی؟
نکند لباسهای وجودت از عقل و فکر و احساس و ادراک و روح و روان همه سیاهند.پس کو شور /کو مستی؟کو سرزندگی/کو زندگی؟کو ...؟
توبه ...توبه یعنیپاک کردن همه آنچه بوده ای و باور داشتی.
برای زندگی یک توبه لازم است...یک تغییر...یک تغییر سخت اما زیبا
| Design By : Night Skin |

