دیکته دیشب
داستانهای زندگی.
خلاصه دردسر ندم که بحثمون به یه دلخوری تبدیل شد.من چاییمو همون جا خوردم.مامانم هنوز داشت توضیح می داد اما من گریه می کردم.نمی دونم چرا اما دلم شکسته بود.همیشه حس می کردم مادرم زود حرف منو قطع می کند اما با احترام حرف برادرم را گوش می دهد.
صبح رفتم پایین با یه لیوان چای داغ که برا خودم ریخته بو دم.خیلیم صبح نبود.پدرم ناهار می خورد.ظهر بود برای پدرم.
بعد از مریضی اخیرش خیلی ضعیف شده.از دیروز و مجلس تقسیم ارث پدربزرگم بعد از ۵۷ سال که از فوت ایشون می گذره پرسیدم.مادرم توضیح داد .من از ارثیه بچه های داییم سوال کردم که از این زمین باید بگیرن.مادرم گفت زمین ملک کسی نیست به ما هم چیزی نمی رسه...
سوال و جواب شد تا جایی که مادرم گفت جوابش همینه اگرم نمی فهمی برو از برادرت بپرس.بهم بر خورد گفتم چرا شما زود به آدم بی احترامی می کنین؟من فقط یه سوال کردم.
آمدم بالا.دلم گرفته بود.شروع کردم خیالی درد دل کردن با عموم.که مردی حکیم است.
از قول عموم به خودم گفتم پدر و مادر نعمت بی جبرانی هستند هر حرفی هم که زدند احترام کن و گوش بده.
اونا رو هیچوقت ترک نکن.و برای خدا صبر کن.
اما من چرا نتونسته بودم جلوی دلخوریمو بگیرم و سکوت کنم.؟
یه نیمچه تصمیمی گرفتم که معامله ای کنم.
سرمایه=صبر
سود=رضای خدا
دیگه نمی دونم.اما آدم وقتی دلش می شکنه شکسته دیگه نمی شه کاریش کرد.
کاش پدران و مادران به جای میراث زرین میراث ادب بگذارند.
| Design By : Night Skin |


