دیکته دیشب
داستانهای زندگی.
گاهی نمی توانی بفهمی یا نمی خواهی انگار زمان برایت همانجا متوقف شده است گاهی به تنهایی تصمیم این باور برایت ارزش دارد گاهی از روی حادثه سر می خوری و مثل سرسره بازی برایت خاطره انگیز می شود اصلا شاید لحظه رسیدن تو همین سرسره بازی باشد تنها دو روز است نیامدی اما بهت من به قرنی می ماند
گاهی وقتها مثل یک آونگ در زمان آویزان می مانی و آرزو می کنی این آونگ لحظه ای را نیاورد که تو در حادثه بی درک می مانی.
گاهی می خواهی به لحظه ای زیبا بچسبی و جدا نشوی
گاهی می خواهی برای همیشه بخواب
گاهی شجاعت ورود به حادثه ای نا میمون را میابی اما با ناباوری
گاهی باید تنها خودت در این باور قدم بگذاری
کجایی؟ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت
23:33 توسط صبا حسینی| |
| Design By : Night Skin |


