دیکته دیشب
داستانهای زندگی.از امروز تا فردا.من متعالی.معلم...خبرنگار
وقتی زن هم اتاقی مامانم با لهجه ترکی و صدای آرومش التماس می کرد برا پا دردش آمپول بهش بزنن فهمیدم پرستارا ی این بخش فقط اسم دردو شنیدن.نمی دونن درد یعنی چی؟
وقتی صبح از تو بخش میامدم بیرون عین زندانیی بودم که آزادش کردن.
وقتی اومدم تو حیاط دیدم بارون میاد چه کیفی کردم از هوای تازه و بارون خورده.
وقتی بوی عفونت بخشرو پر کرد حالم به هم خورد و در اتاق مامانمو بستم.زنی که بوی اتاقش پیچیده بود التماس می کرد نبرنش بخش دیگه ای.ولی پرستارا بردنش سی سی یو.
وقتی زن روبرویی رو دیدم که نفس نداشت پیش خودم گفتم کدوم لحظس که سلامتی از دست یک مادر فرار می کنه؟ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت
16:46 توسط صبا حسینی| |
| Design By : Night Skin |
