دیکته دیشب
داستانهای زندگی.از امروز تا فردا.من متعالی.معلم...خبرنگار
من یک روزنامه نگارم.یک مادر.بارها به شوق دیدارتان سر از پا نشناخته آمده ام و دیدمتان.حتی عکس هم گرفتیم.می خواهم بگویم دوستتان دارم.اما فکر می کنم شما نگاه مردم عادی را نمی بینید و وضع ما را درک نمی کنید.شما دلتان را به کسانی که پر سر و صدا هستند و تند می گویند و تند می نویسند و درد خانه و بدهی و حقوق سر برج ندارند گرم کرده اید..ببخشید.اما خاتمی بزرگوار شما در این 3 ساله غیر ریاست جمهوریتان هم سعی نکردید یک آدم عادی باشید.شما کارهای بزرگی کردید ولی خیلی از افراد باخدا در دولت شما رنج کشیدند و خیلی حجب و حیاها پاره شد.شما خودتان هم در ملاقاتهایتان آدمهای با حجب و حیا را کمتر تحویل می گرفتید.یعنی بی زبانها همیشه بی پناهند.در صورتیکه این کارهایتان پیش خدا دفاعی ندارد.من همیشه از آمدن دوباره شمامی ترسم با اینکه رای هم بهتان می دهم.اما با نگرانی.یک بار هم که شده مثل مردم باشید.دوست دارم نامه به دستتان برسد و جوابش را بدهید.
| Design By : Night Skin |

